گفت و گوی سینا با کارگردان " اصل 61 ": حضور سینمای ایران در جشنواره لوکارنو افتخار آفرین بود
تهران، خبرگزاری سینا
مهوش شیخ الاسلامی مستند ساز سینمای ایران امسال با مستند "اصل61" در پنجاه و هشتمین جشنواره لوکارنو حضور داشت. این فیلم در بخش حقوق بشر این دوره از جشنواره لوکارنو به نمایش درآمد. شیخ الاسلامی در "اصل 61" سراغ اصل شصت و یکم قانون اساسی رفته است که به موضوع نحوه دفاع زنان از خودشان می پردازد. این کار گردان در گفت و گو با سینا از نمایش های فیلمش در لوکارنو و فعالیت هایش می گوید...
استقبال از "اصل 61" در لوکارنو چطور بود؟
استقبالی که تماشاگران از فیلم به عمل آوردند برای من رضایت بخش بود. با آن که در جشنواره لوکارنو بیشتر فیلم های بلند مورد توجه قرار می گیرند اما نمایش های "اصل 61" که در بخش حقوق بشر به نمایش در آمد با استقبال خوبی روبرو شد.
به طور کلی بخش حقوق بشر تا چه حد مورد توجه حاضرین در جشنواره قرار گرفت؟
فیلم های حاضر در این بخش توانستند نظر حاضران در جشنواره را به خود جلب کنند. با آن که در این جشنواره به طور همزمان فیلم های متعددی در بخش های مختلف به نمایش در می آید اما فیلم های حاضر در بخش حقوق بشر با توجه ویژه ای از سوی حاضران روبرو شدند. افراد به خواست و سلیقه خود از میان آثاری که به نمایش در می آمد فیلم مورد نظر خود را انتخاب می کردند که در میان این انتخاب ها فیلم های مربوط به بخش حقوق بشر با اقبال روبرو بودند.
با توجه به این که شما در "اصل61" موضوعی مربوط به قوانین ایران را به تصویر کشیده اید، مخاطبان خارجی توانسند با سوژه ارتباط برقرار کنند؟
پیش از نمایش فیلم در خارج از کشور خودم هم تصور نمی کردم که سوژه بتواند مخاطب خارجی را هم با خود به خوبی همراه کند و احساسم این طور بود که تماشاگر خارجی شاید در درک موضوع فیلم با مشکل روبرو شود اما نتیجه خلاف تصوراتم بود.
یعنی تماشاگران خارجی به خوبی فیلم را درک کردند؟
آن ها بسیار خوب متوجه موضوع فیلم شدند و در برخی مواقع هم کاملاً تحت تاثیر فیلم قرار گرفته و احساساتی شدند.
پس از نمایش فیلم جلسات مطبوعاتی برگزار شد؟
جلسه مطبوعاتی نداشتیم اما پس از هر نوبت نمایش تماشاگرانی که می خواستند در مورد فیلم اظهار نظر کنند با من صحبت می کردند. در میان این صحبت ها نظرات متفاوتی در مورد فیلم عنوان شد.
به عنوان نماینده سینمای ایران که در این دوره از جشنواره حضور داشتید، وضعیت این سینمای را در پنجاه و هشتمین جشنواره لوکارنو چطور ارزیابی می کید؟
شرایط سینمای ایران در این دوره از جشنواره کاملاً باعث افتخار بود. پس از این که سرصحبت با حاضران در جشنوراه باز می شد و متوجه می شدند که ایرانی هستم از سینمای ایران و آثار حاضر تعریف می کردند که این باعث افتخار من به عنوان یک ایرانی است.
به طور کلی این دوره از جشنواره را چطور ارزیابی می کنید؟
فرصت تماشای همه فیلم ها را نداشتم اما در کل می توانم بگویم این دوره از جشنواره بسیار خوب و با کیفیت برگزار شد. برخی از افراد برای گذران تعطیلات به این جشنواره آمده بودند که این مساله حرکتی کاملاً فرهنگی و ارزشمند است. برخورد با انسان های مختلف از نژادهای متفاوت اتفاق بسیار خوبی بود.
قصد ندارید ساخت کار تازه ای را شروع کنید؟
فعلاً که کاری را شروع نکرده ام و برنامه ای برای ساخت فیلم تازه ای ندارم.البته ایده هایی در ذهنم است که برای ساخت آن ها ابتدا باید ببینم وضعیت سینمای کشورمان چطور می شود.
http://syna.ir/default.aspx?newsid=36384
http://www.hasema.com/shopen/products.asp?cat=1 لباس مخصوص بانوان برای سواحل اسلامی
شان پن در ایران، روز اول
در ماه ژوئن شان پن به همراه دو دوستش برای اولین بار به ایران سفر کرد. چیزی که او یافته است یک فرهنگ خوددرگیر است. با وجود حکمرانی یک حکومت محافظهکار و سنتگرا، شان پن با جوانانی صحبت کردهاست که به شدت مایل به فرهنگ غرب هستند و امروزه حرکتی برای کم کردن دخالت حکومت در حقوق شخصی افراد آغاز شدهاست. کرونیکل خاطرات شان پن را در پنج شماره آتی منتشر خواهد کرد.
هفتهی ماقبل انتخابات رئیسجمهوری است. کاندیداها در تلاشند که اعتبار دیگر کاندیداها را زیر سئوال ببرند. عملگراها سعی دارند انتخابات را تحریم کنند. ترافیک و آلودگی هوا شهرها را خفه میکند. چپگراها از کاندیدایی که شانس برنده شدن ندارد حمایت میکنند. روحانیان سعی دارند نیروهای حامی خود را به سمت راست جبهه سیاسی هدایت کنند. رسانهها در اختیار قوای حاکم هستند و اگر اقدام به مواجهه بکنند به زندان خواهند افتاد. دانشجویان تبلیغ "حقوق بشر" میکنند در صورتیکه که بنیادگرایان آنرا نفی میکنند. و این فرهنگ عاشق سینما است. با برد پیت و آنجلینا جولی و به همان مقدار استیون اسپیلبرگ. و این ملت یک قدرت هستهای است، جایی که لابیهای راست مذهبی خطوط بین مساجد و ادارات دولتی را مهآلود کردهاند. والبته اینجا کشور مردمانی خوب و میهماندوست نیز هست. و زمانی که تیمملی {فوتبال} مسابقهی بزرگی را برنده شود در خیابانها جشن رقص و بوسه و نوشیدن و مواد مخدر به پا میشود. زنان در مقیاس بزرگی در دانشگاهها تحصیل میکنند و در دولت نیز به مقدار زیادی حضور دارند، این وضعیت آشنا است؟ البته صبر کنید. زنان را نگاه کنید. همه چیز خوب نیست. من به زنان فکر میکنم. اینجا ایران است.
شش هفته بعد از اینکه دور میز اتاق نشیمن خانهی من با "نورمن سولومان" نویسنده، تصمیم گرفتیم به ایران سفر کنیم با "ریس الریچ" تماس گرفتم تا به ما محلق شود. و بلافاصله برای گرفتن ویزا و تهیه مقدمات سفر اقدام کرد. بعد از گذشت یک و نیم ماه پیگیری، "ریس" به سختی و از طریق روابطی در سازمان ملل و سفرای فرهنگی و خارجی جمهوری اسلامی ایران و با سرسختی هرچه تمام در گیر و دار بروکراسی چندلایه {تمثیل کرده به شنا در خلاف جهت رودخانه} بالاخره موفق به اخذ ویزای روزنامهنگاری شد. این مراحل منجر به زمانبندی پیوسته و خط سیر تجدید نظر شده میشود.
وقتیکه بالاخره ویزاها تائید شدند، دو روز بعد از آخرین برنامهی عزیمت ما بود. و من برای ملاقات با همسرم در انگلستان بودم که آنجا کار میکرد. بعدازظهر روز 8 ژوئن در کنسولگری ایران در لندن از طریق تلویزیون، مسابقهی تیم ملی فوتبال ایران را در مقابل بحرین تماشا میکردم که ایران برنده شد. پیروزی ایران بر بحرین دلیل مضاعفی شد بر غمگینی من از تاخیری که در این سفر رخ داد، چون به این ترتیب جشنی را که مسلماً خیابانهای تهران را منفجر میکرد از دست دادم.
ساعت 6 صبح فردای آنروز، لندن را به قصد قرار ملاقاتم با "ریس" و "نورمن" در مونیخ ترک کردم. در فاصلهی زمانی که منتظر پرواز آنها از سان فرانسیسکو بودم، کمی ارز عوض کردم، مجله خریدم و یک غذای مختصری خوردم. اصولاً من در جاهایی که انگلیسی صحبت نمیکنند راحتتر سفر میکنم ولی در فرودگاه آلمان انگلیسی حرف میزنند و من تا رسیدن همسفرانم بیقرار منتظر ماندم.
ساعت 3:30 بعدازظهر به وقت مونیخ به همراه نورمن و ریس سوار پرواز شماره 602 لوفتانزا به مقصد تهران شدیم. 95 درصد مسافران ایرانی و چندتایی هم اروپایی بودند. سال گذشته نیز یک گروه نزدیک به 500 نفری روزنامهنگاران آمریکایی و غیر-ایرانی از ایران دیدار کردهاند.
نگاهی به اطراف هواپیما انداختم، مردان و زنانی مدرن با لباسهای غربی، از تعطیلات، دیدار بستگان و تجارت به وطن برمیگردند. نوشیدنیهای الکلی در هواپیما سرو شد ولی نوشیدنی الکلی بدون-گمرک فروخته نمیشد. ایران یک کشور اسلامی است و از این نظر یکی از سختگیرترینها. با اینحال بسیاری از این مسافران، از سرکشیدن آخرین جرعهها قبل از نشستن به زمین خوشحال بودند.
چهار ساعت و ده دقیقه بعد و به خاطر یک تغییر زمانی {جلو کشیدن ساعتها} ساعت 10:30 دقیقه به وقت تهران، به زمین نشستیم. در حال نزدیک شدن به فرودگاه، آلارم بلندگوهای هواپیما به صدا در آمد: "خانمها و آقایان نکتهی مهمی است که باید یادآوری کنیم، بنا به قانون دولت ایران کلیهی بانوان میهمان باید سر خودشان را بپوشانند. به همین دلیل برای مصلحت خودتان، خواهش میکنیم قبل از ترک هواپیما از روسری استفاده کنید. متشکریم." و بانوان با هیاهو به سمت دستشوییها هجوم آوردند. یکی یکی که از دستشویی خارج میشدند مثل این بود که صدها سال دگردیسی تاریخی رخ داده است. همهی این بانوان مدرن، که به نظر میرسید همین الان از یک مراسم رقص در کلوپ شبانهای در پاریس خارجشدهاند از نوک پا تا فرق سر با چادرهای سیاهی پوشیده شدند و آرایشهای صورتشان پاک شد. و مانند خاطره و رویایی از هم پاشید.
صفهای جداگانهای برای مسافران ایرانی و خارجی در گمرک وجود نداشت و من و دوستان تا به خودمان بیائیم در سهچهارم انتهایی صف گمرک بودیم. بسیار مشتاق بودم که سریعتر به خیابانها برویم و به هتل برسیم و شهر و ترافیکش را از نزدیک لمس کنم. و چون تلفنهای همراه ما در تهران کار نخواهد کرد امیدوار بودم پیدا کردن تلفنهای راه دور زیاد سخت نباشد. متوجه شدم که بسیاری از ایرانیان با آسودگی در صف سیگار میکشند و مطمئناً علامتی برای ممنوع بودن سیگار کشیدن پیدا نکردم و سریعاً سیگاری روشن کردم. و من تنها نفری بودم که توسط یک مامور یونیفرم پوش از صف خارج شدم و بهم نشان داد که سیگارم را خاموش کنم. فقط من. ولی مسافران ایرانی نه.
عاقبت من به همراه نورمن و ریس به باجهی مامور گمرک رسیدیم و پاسپورتهای آمریکاییمان را تحویل دادیم. تا حدی با تندی به ما گفته شد که منتظر بمانیم. مامور جوان گمرک باجهاش را ترک کرد و پاسپورتهای ما را به ادارهای که در دیدرس ما نبود برد.
مامور برگشت اما بدون پاسپورتها و حتی یک توضیح مختصر. ما بدون اعتراض منتظر ماندیم و مسافران دیگر کارهای گمرکیشان را کردند و رفتند. بعد از یک ساعت ما هنوز در سالن گمرک که حالا خالی شده بود منتظر بودیم. من نشستم روی زمین. ریس قدم میزد و نورمن مثل همیشه بدون توجه به اینکه مجا بودیم، حالت "زن" {روشهای ریاضت بودایی} گرفته بود. بیمقدمه چهار افسر یونیفرم پوش آمدند و ما را به شتاب به یک دفتر کوچکی بردند. و در آنجا از ما یکی یکی انگشتنگاری کردند. مشخص نشد که ما برای دریافت اجازه ورود به ایران انگشتنگاری شدیم یا اینکه فقط به خاطر آمریکایی بودن پاسپورتهایمان از ما انگشتنگاری کردند.
او چه میخواست؟
ماموری که با دستان بزرگش انگشتهای جوهری مرا روی فرمهای مخصوصی فشار میداد با اشاره دست از من خواست که دنبالش بروم. بعد مرا هدایت کرد به یک اتاق مردانه و در را باز کرد و با اشاره گفت که من جلوتر بروم. آنجا گودالهای کثیفی برای دستشویی، شیرهایی برای دستشویی، آئینههای کثیف و اگر دستشوییهای استاندارد ما را جایی برای نشستن در نظر بگیرید این دستشوییهای صرفاً گودالهایی در کف زمین هستند با نور کم در کف و لامپهای فلورسنت در سقف. مامور فقط به من خیره شدهبود. نه با تهدید و نه با مهر. چند ثانیه گذشت و من هم به او خیره شدم. نه با تهدید و نه بیمنظور. بعد گفتم: "حالا چی؟" و او دستهایش با به هم مالید و کف دستش را به آن یکی کشید. بله او از من میخواست که دستهایم را بشویم تا با دستهای سیاه و جوهری وارد شب ایرانی نشوم.
خب. برگشتم به طرف روشویی و سعی کردم آخرین قطرات مایع دستشویی را که در ظرفش بود روی دستم بریزم. آب به طور اتوماتیک جاری شد ولی سرد بود. من دستهایم را به هم مالیدم و سعی کردم با چند قطره صابونی که از ظرفش در آورده بودم جوهرهای دستم را پاک کنم. حولهای در کار نبود، نفسم را حبس کردم و از کنار اجاقهای دستشویی، چند کاغذ طهارت برداشتم و دستهایم را با آنها خشک کردم.
و علت انگشتنگاری رو فهمیدم. سخنگوی مجلس ایران بدون پرده پوشی در مورد قانون انگشتنگاری توضیح داد که آمریکاییها از ایرانیها انگشتنگاری میکنند پس ما هم از آمریکاییها انگشتنگاری میکنیم.
وقتی از مامور برای کمکش تشکر کردم ته دلم بیشتر ازش متشکر بودم که سرم را در کاسهی توالت فرو نکرده است تا پاکتر از اینها وارد کشورش بشویم. وقتی به محل گرفتن اسباب و اثاثیه رفتیم رانندهی ما به طرز وظیفهشناسانهای منتظر ما بود. سوار ماشین شدیم و به سمت هتل حرکت کردیم.
شبهای تهران آدم را به یاد بغداد یا مکزیکوسیتی میاندازد. دعواها، سر و صدای زیاد و هوای گرم و سنگین و آلوده، موتور سیکلتهای گلآلود و با سرعتی جنونآمیز بین ترافیک انسانها ویراژ میدهند. و چون یک هفته مانده به برگزاری انتخابات ریاستجمهوری، شهر آماده برگزاری پیکار پوسترهای انتخاباتی میشد. چیرگی اعلانها بیشتر با رئیسجمهور اسبق علی اکبر هاشمی رفسنجانی بود. میدانستم که هفتهی پرحادثهای خواهد بود. و نمیدانستم که ما به سمت سختترین هفتهی یک دههی گذشته میرویم.
هتل لاله قبلاً از هتلهای کانتیننتال بوده و با امکانات کاملاً مدرن و راحت. در لابی هتلها اسبابهایمان را به یک پیشخدمت سپردیم. در هنگام ثبت-ورود به هتل الزامی است که پاسپورتها را تحویل داده و نوع ویزای ورودی مشخص شود. که البته ویزای من ویزای خبرنگاری بود. به همین روش ثبت-ورود کردیم و به اتاق رفتم و خوابیدم.
با نور صبحگاه بیدار شدم و پردهها را کنار زدم و فقط صحنههای محوی از پشت مه دیده میشد. تهران زیر پای کوه البرز لمیده است و بیشباهت به لسآنجلس نیست که زیر پای سنقابریل نشسته است. از خیابان کناری تابلوی بزرگی دیده میشد با تصویر آیتالله خمینی. اولین برنامهی ما بازدید از نماز جمعه بود که تا چند ساعت دیگر شروع نمیشد. برای همین از هتل خارج شدم و وارد صبح تهران شدم.
این یکی از معدود زمانهایی شد که من توانستم در این دیدار تنها باشم. ولی زمان مهمی برای اینکار بود. زیرا با گامهای غیرمطمئن من در فرودگاه و فشار شهری که دیشب درش رانندگی کرده بودیم اکنون دیگر رویاگونه بودند و قسمتهای ترسناک و محافظهکارانه سفر دیگر تمام شده بود. و من با یک بدن استراحت کرده و سرحال وارد خیابانهای تهران شدم. چیزی که من انتظار دیدنش را از یک شهر عمیقاً اسلامی داشتم چیزهایی مثل دعاخوانیهای قدیمی و تیرگی و مردان سیاهچشم با ریش سیاه که با بدگمانی مرا نگاه بکنند و زنانی که سراسر پوشیده از حجابند و مرا نگاه نمیکنند و از این دست بود. ولی من در تهران اینها را ندیدم.
البته زنی را نمیبینید که حداقل یک روسری بر سرش، که حجاب میگویند و یک چادر بر دور بدنش نپوشیده باشد. لمس کردن زنان در انظار ممنوع است مگر اینکه شما شوهرش باشید و دوست-دخترها و دوست-پسرها حق ندارند که دست همدیگر با بگیرند، هرچند که لبخندهای زیادی رد و بدل میشود. خندهها و احساسات بسیار گرمی از چشمهای مردم به این میهمان آمریکایی نثار میشد. از دیدن من در شهر خودشان شگفتزده میشدند و و بعضیشان میگفتند که جقدر از فیلم "21 گرم" خوششان آمده، فیلمی که در آن افراط در مصرف مواد مخدر و سکس به طور کاملاً آشکار و ذکر جزئیات نشان داده شده. روزهای بعد متوجه شدم که از فیلمهای آمریکایی به شدت استقبال میشود و دردسترس هستند و در فروشگاههای غیرمجاز DVD فروخته میشوند. فروشندهی DVD خانه به خانه میرود درست مثل شیرفروشهای آمریکایی که خانه به خانه شیر میبردند.
پشت اتوبوس
من به آرامی تقریباً دو میدان راه را قدم زدم. تصویر آیتالله خمینی درست مانند رهبر اورولینها {جرج اورول؟ نویسنده مزرعه حیوانات؟} همه جا حاضر است، روی ساختمانها، دیوارها، بیلبوردها و ایستگاههای اتوبوس همهی حرکتهای مرا میدید. زمانی که من در حال خواندن جملات یکی از آن تصاویر آیتالله خمینی بودم کمی پایم را آنور زنجیر کنار پیادهرو گذاشتم و نزدیک بود یک اتوبوس شهری کاملاً لهام بکند. من با جهشی به پیادهرو پریدم و مردم به من خیره شدهبودند. و تازه وقتی توانستم تعادلم را به دست بیاورم قسمت سوم اتوبوس هم گذشت و در این لحظه یک اسلوموشونی شکل گرفت و دیدم که پشت اتوبوس تماماً با زنان چادر سیاهی اشغال شده است و مرا به یاد رزا پارکز {؟} انداخت.
به هتل برگشتم و در پائین هتل برای قهوه و صبحانه رفتم. ورژنی از موزیک "من همیشه دوستت خواهم داشت" در پسزمینه سالن پخش میشد و صحنهها مرا یاد صحنههای مشابهی در هتلهای الرشید و فلسطین عراق میانداخت. و خبرنگاران بینالمللی با آن جملهی معروف "اینجا چه غلطی میکنی آقای پن؟" که در صورتشان موج میزد.
یک نسخه از روزنامه انگلیسی ایران را برداشتم و نوشته بود که آمریکا در حال تصمیم گیری است تا قطعات هواپیما به ایران بفروشد، آهنگ زمینه عوض شد و آهنگ به دردبخور "Unchained Melody" سالن را فراگرفت. بعد از صبحانه از مسئول پذیرش هتل در مورد امکانات ورزشی هتل پرس و جو کردم که البته چیز زیادی وجود نداشت. زمان زیادی داشتم و از پلههای اضطرای هتل، دوازده طبقه پائین و دوازده طبقه بالا، دویدم. هرچند پلههای یک کمی کهنه بودند.
به طبقه بالا رفتم تا برای قرار ساعت 10 با آژانسی ایرانی که برای خبرنگاران خدمات میدهد آماده بشوم. دوربین و ضذط صوتم را برداشتم و لباس و کفش رسمیتری پوشیدم، چون نمیدانستم اصولاً در مراسم نماز چگونه باید لباس پوشید. تلویزیون روشن بود و CNN گزارشی در مورد چین میکرد و دیشب هم قبل از پخش گزارش ویژه CNN از موزهی سکس چین خودم را به خواب زده بودم.
بعد از دریافت اعتبارنامههای قانونی به سمت نماز جمعه حرکت کردیم. حفاظت امنیتی در حوالی استادیوم دانشگاه تهران بسیار سفت و فشرده بود. جایی که مومنین برای برگزاری نماز جمعه گرد هم میآیند. از بین دستگاههای فلزیاب گذشتیم و و جیبها و دور کمرم را بازرسی بدنی کردند. (از آنجا که سیستمهای کارتهای اعتباری با دولت ایران سازگاری نکردهاند مردم برای پرداختهایشان مجبورند پول همراهشان داشته باشند.) بعد از بازرسی به سمت جایگاه خبرنگاران هدایت شدیم.
استادیوم با انواع پردهنوشتهها پوشیده شده بود. مثلاً ترجمهی یکی: "ما همیشه از فلسطین حمایت خواهیم کرد." یا "مقاومت در برابر دسیسههای آمریکا و اسرائیل آنها از تسلط به مردم ایران مایوس خواهد کرد" این جملهها با امضای رهبر معظم و بزرگوار مزین شده بودند.
ذره ذره استادیوم با بیش از 10هزار نفر دریایی تشکیل دادهبودند که گهگداری هم عمامههای سیاه و سفید (سیاه به مفهوم سید، یعنی از نوادگان مستقیم پیامبر اسلام) در آن دیده میشد. مردم با لباسهای روشن یا تیره. صدای مناجات جمعی در بین ساختمانهای اطراف اکو میشد. صاحب منصبان دولتی در ردیفهای اول نشسته بودند. نظامیان با گروه گروه آمدند. عقیده ایشان بر این است که عباداتشان به چندبرابر پاسخ دادهخواهد شد. به نظر میرسید سربازهای ساده کمتر حواسشان به خطبهها باشد و در پشت این ردیفها دریایی از نمازگزاران نشستهاند.
مراسم با سخنرانی یک روحانی رده-پائین شروع شد، آیت الله مصبحی، و روی اخلاقیات اقتصادی متمرکز بود. با هر بار خم و راست شدن نمازگزان و دیده شده پشتشان این وهم به انسان دست میداد که دارد موج یک فرش ایرانی را تماشا میکند. زنان به طور مجزا و در یک قسمت کاملاً مجزا از مردان که از جایگاه خبرنگاران دیده نمیشد قرار داشتند.
روحانی عالی رتبه آیت الله احمد جنتی برای ادای موعظه خویش در مراسم حاضر شد. او رئیس شورای 6نفره نگهبان است. شورایی بحثبرانگیز که از بنیادگرایان تشکیل یافته و وظیفه داوری و صدور حکم بر قوانین کشوری بعلاوه داوری در اختلافات بین مجلس و دولت را عهده دار است. به طور کاملاً آشکار و به هدف انتقاد از کاندیداتوری رفسنجانی، آیت الله جنتی موعظهاش را به خطرات حکومت خانوادگی (پارت بازی) اختصاص داد. معروف بود که رفسنجانی بسیاری از نزدیکانش را به مناصب مهم قدرتی رسانده بود که مستقیماً منافع شورای نگهبان را تهدید میکرد.
در گذری که جنتی به سیاست بینالمللی کرد، اندیشهای را که خوب پرورده شده بود یادآوری کرد و آن ترغیب مردم بیمیل به رای دادن بود با این تئوری که هر رای به منزلهی یک "مرگ بر آمریکا" است. این جملات مردم را ترغیب کرد که با "مرگ بر آمریکا" و "مرگ بر اسرائیل" به خروش بیایند. 10هزار صدای پر قدرت.
اتفاقاً ذهنیت مشابهی در من وجود داشت: یک کشیش پیروانش را در سیاست راهنمایی میکرد و سعی داشت کاندیداهای ویژهای را از دیگران جدا بکند.
به نظر شخصی من این طرز صحبت خشن در منطقه غالب است. نه تنها در ایران که در کشورهای عربی هم اینطور است. بر طبق گفتگوهایی که من با خیلیها انجام دادم، این مساله از نقطه نظر آنان واضح و روشن بود که هدف این فریادها کشتن یا مرگ مردم آمریکا نیست. بلکه اعتراضی به سیاست خارجی دولت آمریکا است. به هر حال اگر فرض کنیم هدف 10.000 انسان که در ردیفهای منظم صف کشیدهاند، ذرهای از اسلام هستند، میتوانم بگویم به عنوان یک آمریکایی (حالا نصف یهودی) این شعارها هم مرام دینی و هم آئینی را که آرزوی هستهای از عشق را دارد، پست میکند و به اندازهی یک تهدید سیاسی خشن پائین میآورد.
بعد از اتمام مراسم نمازگزاران به صورت پیادهروی منظم شروع به حرکت کردند و ما به سمت ماشین برگشتیم، از همان مسیر و از میان موانع امنیتی که آمده بودیم. درست مانند نفرات اول شنوندگانی که به سرعت از محل برگزاری کنسرت راک خارج میشوند. پایان.
----------------------------------------------------
خب. خیلی اشکالات ترجمهای در متن بالا میشه پیدا کرد و زبان این شان پن هم همچین کتابی نیست. و خلاصه اشکالاتش رو ببخشید. دیگه.
دروغ نگم من از بازیها و فیلمهای آقای پن خیلی خوشم میاد و برای همین ایران آمدنش برام خیلی مهم بود. این گزارشات او که قراره در پنج روز آینده کرانیکل منتشر بشه برای من خیلی مهمه چون با شخصیتش و طرز فکرش در مورد ایران آشنا میشم.
اگر اشکالات متن بالا رو بفرمائید اصلاحش میکنم.
مراجع:
متن اصلی گزارش روز اول. عکسهای روز اول.
گزراش شان پن از عراق. عکسهای سفرش به عراق.
پا نوشت:
* منظور شان پن از Orwellian leader توصیفاتی است که George Orwell در مورد شاهان و فرمانرویان به کار بردهاست. جرج اورول (1903-1950) نویسندهی انگلیسی و از آثار معروفش هستند"Animal Farm" و "1984" (این اصطلاح، به فارسی "ناظر کبیر" ترجمه شدهاست)
* Rosa Parks خانم سیاهپوست آمریکایی و فعال حقوق شهروندی بود. که نسبت به عقب نشستن زنان سیاهپوست در اتوبوسهای شهری اعتراض کرد. این همان کنایهای است که شان پن در مورد نشستن زنان ایرانی در پشت اتوبوس به کار بردهاست. (اطلاعات بیشتر در مورد رزا پارکز)
ممنون از دوستانی که توضیحات رو در کامنت همین مطلب لطف کردند
شان پن در ایران، روز دوم
بعد از تهیه گزارش از نماز جمعه تهران، شان پن که در ماه ژوئن سفری به تهران داشت در روزهای قبل از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری، آماده شد که با پسر رئیس جمهور سابق دیدار بکند. مهدی رفسنجانی مدیر ستاد تبلیغاتی پدرش نیز بود.
***
در رستوران نایب نشسته بودیم و من به خاطر طولانی بودن مراسم نماز جمعه به شدت نیاز به دستشویی داشتم، به همین دلیل بعد از سفارش غذا بهانهای پیدا کردم و به دستشویی مردانه رفتم روی درب بالا فارسی نوشته بود مردانه و پائینش هم انگلیسی نوشته بود. جلوی مستراح ایستادم و راضی از اینکه فقط ادرار دارم، چون اگر کار جدیتری داشتم، چمباتمه زدن روی مستراح بدون اینکه گیرهای برای کت طرف وجود داشته باشد زیاد جوانمردانه به نظر نمیرسید.
بعد از نهار با مهدی رفسنجانی پسر رئیس جمهور اسبق و مدیر ستاد تبلیغاتی پدرش قرار ملاقات داشتیم. مرد راحت و بیتشریفاتی بود. به نظر میآمد از این فرصت پیش آمده بیشتر لذت میبرد تا اینکه بخواهد به سئوالات جواب بدهد، هرچند که انتظار مطرح شدن آن سئوالات را داشت. ما در مورد موضوعات مختلفی صحبت کردیم، از فعالیتهای اتمی ایران تا حقوق زنان، مراحل مختلف انتخابات و سابقه تنش مابین کشورهای ما. در بیشتر موارد او سئوالها را به خود ما برمیگرداند. برای مثال "شما کمتر از ما در انتخابات کاندیدا داشتید" یا "شما خودتان فعالیتهای اتمیتان را گسترش دادهاید" نورمن سولومان این یک مورد رو قبول کرد. به این دلیل که آمار ابتلا به سرطان در ساکنان اطراف نیروگاههای هستهای گسترش یافته و احتمالاً نشان میدهد که ما مرتکب اشتباهی شده باشیم. رفسنجانی جوان ادامه داد که "ما از اشتباهات شما خوشمان میآید". بحث تسلیهات اتمی، لبخند طعنه آمیزی را در چهره رفسنجانی نشاند: "چرا حکومت آمریکا فشار و تهدیدهایش را در فعالیتهای اتمی ما افزایش دادهاست؟" "این آمریکا بود که سلاحهای شیمایی به کار رفته بر علیه 10.000 انسان در حلبچه، توسط عراق، را تولید کرده بود." (فقط 6 هفته بعد از فجایع مخوف حلبچه، رئیس جمهور ریگان، فرستاده ویژهاش، دونالد رامسفلد وزیر دفاع فعلی، را به نزد صدام حسین فرستاد، تا به ابلاغ بکند که آمریکا عراق را از لیست سیاه حامیان تروریست خارج کرده است. این ملاقات با عکس مشهوری که اینروزها منتشر شده و در آن رامسفلد با صدام دیدار میکند اثبات شدهاست.)
در حال حاضر، آمریکا 12 میلیارد دلار دارائی ایران را بلوکه کردهاست. و رفسنجانی جوان اشاره میکرد که آزاد کردن آن مبالغ میتواند قدم اول خوبی برای ازسرگیری روابط بین ایران و آمریکا باشد.
بعد یک چیزی مطلبی را با آسودگی و بیخیالی گفت که واقعاً در گوشم زنگ زد: "ما فقط چهار یا پنج ناراضی سیاسی در زندان داریم". "حتی خود شما هم در آمریکا احتمالاً به همان تعداد روزنامهنگار در زندان دارید و تعدادی هم تحت تهدید وجود دارند." کمی موارد حقوق بشری هم هست که باید اصلاح بشوند. در آمریکا هم مجلس سنا {در مقابل شورای نگهبان} بسیار توانمند هستند و در این مورد فرقی نداریم. در روزهای آینده گفتههای رفسنجانی جوان به آزمایش گذاشته میشود. او در گفتههایش نوعی برابری در طرز رفتار آمریکا و ایران در مقابل آزادی نشریات و رسانهها فرض کرد. من تصمیم گرفتم که حتماً روی این موضوع تحقیق بکنم و البته موضوعاتی مثل پروندههای Matt cooper و Judith Miller و در جای دیگری نسبت به قضیه Robert Novak را به یاد داشتم. (قوانین ایران از روزنامهنگاران میخواهد که منابعشان را در صورت خواست دولت فاش بکنند. قانون 1972 دیوان عالی کشور ما هم همین مورد را در مورد روزنامهنگاران آمریکایی به تصویب رسانده است.) البته این قانون ممکن است دیگر کهنه شده باشد، چون امروز Miller در جایگاه متهمان است چون حاضر نیست که منبع خبرش را فاش کند. وضعیت موجود نشان میدهد که ملاقات یک روزنامهنگار با شخص عالیرتبه دولتی یعنی دردسر. روزنامهنگران هر فرصتی را غنیمت میدانند تا با شما در مورد تجربیاتشان از خاورمیانه حرف بزنند. و اگر شما حوصلهی پرحرفیهایشان را نداشته باشید از شما در ستونها و وبلاگهایشان بد خواهند نوشت. در تمام این موارد احساسات ضمیر گوینده بر اطلاعات تاثیر میگذارد.
در همان زمان، صدها مورد برای مصاحبه از طرف خبرنگارانی که روی موضوعات حقوقی روزنامهنگاران متمرکز بودند به من پیشنهاد شد. پیشنهاد برای مصاحبه از اینور از آن ور. حتی در یک تماسی به من پیشنهاد شد که با خود رئیسجمهور اسبق و کاندیدای فعلی علی اکبر رفسنجانی مصاحبه بکنم. ولی من نسبت به هیچکدام اینها علاقهای نداشتم. روزنامهنگاران بیشتر وقتشان روی مسائل تاریخ-مصرف-گذشته {regurgitated} صرف میکردند. بیا در مورد این موضوع برای آن طرفیها حرف بزنیم یا آن موضوع برای این طرفیها. تحلیل این موضوع میگویند که امکان دارد دستهای پشت پردهای در این موضوع دخیل باشند. سیاستمدران هرگونه علاقهای به موضوع را انکار میکنند حتی بعضیها میگویند اینکار خلاف اسلام است. و روزنامهنگاران دیگر به آمریکا برمیگردند و گزارشات و تفاسیر اینها را میخوانند و یا برای مقالات خودشان منبع میکنند. و بیتامل موضوعاتی که "معمولی و مشکوک" هستند به ناگهان به حقایق غیرقابل انکار تبدیل میشوند. و به پرینتهای بسیار زیاد در مورد همان موضوع اضافه میشوند و شما را گیج میکنند. و تمرکز شما به هم میریزد و متوجه موضوعاتی حول قدرت میشوید و کم کم موضوع اساسی را فراموش میکنید: مردم هر سرزمین را. در ضمن، در خیابانها شایعات جالبی در مورد مردمی وجود دارد که جرئت دارند چهرهی رسمی حقیقت را زیر سئوال ببرند.
اکبر گنجی روزنامهنگار قهرمانی که تحت بازجویی است و زمانی در روزنامهها ستونی در مورد اشخاصی که در قتل مخالفان دست داشتهاند مینوشت، دو روز قبل از رسیدن من ناپدید شدهاست. شایعات خیابانی معتقدند که او یا مرده و یا در زندان است. گنجی تا کنون 62 ماه را پشت میلهها به سر بردهاست و این دوره از آپریل 2000 به خاطر بیان کردن نظرات سیاسی شروع شدهاست. (روز بعد ناظران حقوق بشر اعلام کردند که او مجدداً به سلول انفرادی در زندان اوین تهران برگشته است. و از دیدار با خانواده و وکلایش محروم شده و اعتصاب غذای خود را از سر گرفتهاست.)
من آنجا اعلام کردم که مایلم با عباس عبدی، که به خاطر انتشار نظرسنجیهایی در مورد تمایلات ایرانیان برای ارتباط با آمریکا، به دو سال زندان محکوم شده بود، ملاقات کنم. و به من گفته شد که در وضعیت نامعلوم فعلی و ناپدید شدن گنجی، عبدی تمایلی به مصاحبه ندارد. شروع به سئوال از مهدی رفسنجانی کردم، سئوالهای بسیار جدی در مورد اینکه نظر او در مقایسه بین آزادی مطبوعات در ایران و آمریکا چیست؟
آخر وقت عصر جمعه، بعد از ملاقات ما با مهدی رفسنجانی، تجمعی برای یک نظرسنجی انتخاباتی در محل ستاد انتخاباتی الهیه (شمال شهر و منطقه پولدار تهران) برای رفسنجانی بزرگ برگزار میشد. کافههایی با صندلیهای بیرونی، خانههای بسیار شیک و ماشینهای جالب. ما حدود 40 دقیقه در خیابانهای شلوغ راندیم تا به کوهپایه جایی که الهیه است رسیدیم. کنار یک کافه توقف کردیم و به داخل رفتیم.
کمی غیرقانونی به نظر میرسید ولی مجلل و ترتمییز بود. شلوغ بود. سه زن در میز کناری بودند که ما ازشان پرسیدیم آیا حاضرند در مورد انتخابات با ما گفتگو بکنند؟ آنها برای گفتگو راضی بودند ولی نه زیاد در مورد انتخابات. علاقهای به رای دادن نداشتند، به نظرشان ریاکاری بود. زنان در این کشور نصف یک مرد به حساب میآیند. بیمه یک زن نصف یک مرد است. بیمه مرگ که اینجا دیه گفته میشود. در مباحثات حقوقی {جر بحثهای خانوادگی و حقوقی} ارزش شهادت یک زن نصف شهادت یک مرد است. حدس بزنید چه کسی برنده دادگاه خواهد بود؟ ناامیدیهای حاصل از حکومت محمد خاتمی هم عامل دیگر این مشکلات است. {عدم شرکت در انتخابات} یکی از زنها که 31 ساله است و معلم عربی: "هیچ اتفاقی نیفتاد و نخواهد افتاد، ما کوچکترین امیدی به این انتخابات نداریم" "خاتمی قول بعضی آزادیها را به ما داده بود" و ادامه داد: "ما حتی این آزادیها را در خانههایمان هم نداریم، ما حتی اجازهی داشتن تلویزیون ماهوارهای هم نداریم. آنها ما را بازی میدهند"
بعد، مردی از میز کناری به ما ملحق شد. او میگفت: " این کشور بعد از جنگ ایران-عراق در یک عزاداری فرو رفت. ما یک نسل کامل از ایرانیان را از دست دادیم. ما بیش از یک میلیون نفر انسان را از دست دادیم، اگر شما هدفتان شناخت این کشور است، نباید این موضوع را از نظر دور بدارید." در این زمینه حق با او بود. ما در جنگ ویتنام 58.000 تلفات داشتیم و جمعیت آنروز آمریکا 220میلیون نفر بود، بنابرین تلفات جنگ حدود 0.026 درصد از کل جمعیت بود. با این حال ما هنوز هم درگیر آن جنگ هستیم و تا امروز رهایی نیافتیم. من این وضعیت را برای ایران هم تصور میکنم که در جنگ هشت ساله ایران از هر پنجاه نفر یکی کشته شده یعنی 2 درصد کامل از کل نفوس آنزمان. او در ادامه به شب پیروزی ایران بر بحرین اشاره کرد و گفت: "شما باید میدید، من فکر نمیکنم مردم ایران دیگر بتوانند آنگونه شادی بکنند" (جشن بعد از پیروزی فوتبال در خیابانهای تهران بسیار راحت گزارش شده بود به طرزی که پلیس به بیحجاب بودن زنان کاری نداشته و حتی از نوشیدن الکل در انظار عمومی هم خبرهایی میرسید. جشن خیابانی و سعه صدر پلیس تا ساعت 6 بامداد روز بعد ادامه داشت.) آن مرد جوان از ما به خاطر گوش دادن به حرفهایش تشکر کرد و به سراغ کاپوچینوی خودش رفت.
البته نمیتوانم به جرئت بگویم. ولی دو تا از خانمها با هم زندگی میکردند و از طرز رفتارشان احتمال میدادم که یک زوج لزبین باشند. این به خصوصیات اخلاقی خودم بر میگردد که "سئوالات نابجا از طرف یک جنتلمن" از دو خانم که احتمالا لزبین باشند صحیح نیست. خیلی سعی کردم جلوی خودم را بگیرم و آنها بدون سئوال توضیح دادند که با هم زندگی کردن آنها از طرف خانوادههایشان و همچین اجتماع امری پسندیده نیست. یک زن تنها میتواند با خانوادهاش زندگی کند یا حتی اگر توانایی داشته باشد خودش تنها، ولی اینکه یک زن تنها با زن دیگری زندگی کند هرکسی را مشمئز میکند. {itchy}. هنوز بدون توجه به واقعیت نوع روابط جنسی این دو زن، جنبش آزادی روابط جنسی بسیار دشوار است چون این موضوع کاملاً بر خلاف شرع و قانون حکومت ایران است.
در حین گفتگو مردی که به نظر میآمد حداقل 40سال داشتهباشد و لباس راه راه تیرهای به تن داشت نزدیک "ریس الریچ" آمد و چیزهایی در گوشش زمزمه کرد. بعد مرد به سمت میزش که کنار پنجره بود برگشت و ما هم از آن سه خانم برای در اختیار گذاشتن وقتشان تشکر کردیم و به میزهایشان برگشتند. از ریس پرسیدم که آن مرد چه میخواست؟ یارو متوجه منظور من از حرکات صورتم شد. ریس گفت که آن مرد گفتهاست که میتواند ترتیب ملاقاتی را با حسن خمینی نوهی بزرگ آیتالله خمینی بدهد، مردی که تصویرش در هرجایی که میرفتم بهم خیره میشد. همچنین گفته بود که حتی میتواند یک ملاقات هم با پدر مهدی، علی اکبر هاشمی رفسنجانی جفت و جور بکند.
قبلاً گفتم که استقبال گرمی از آمریکاییها میشود ولی این را هم از نظر دور نکنید که خطر مرگ در توالتها از شما زیاد دور نیست و دست دادن با یک زن میتواند شما را راهی دادگاه بکند. یکی از اشخاصی که با او دیدار کردیم قوانین ایران را برای ما تشریح کرد، که فاصلهی باریکی با ستم و ظلم دارند. در مورد رسانهها، فاصلهی این قوانین با ظلم خیلی کمتر میشود. درست شبیه این است که روی آتشفشانی برقصی. خب این شخص {پیشنهاد کننده قرار} که بود؟ سیت {Sith} از فیلم "جنگ ستارگان"؟ و برای چه هدفی میخواست این ارتباطات را برقرار بکند؟ حداقل میشود گفت که ما نگران بودیم. مرد شمارهی تلفنش را به ریس داد و ما از کافه بیرون آمدیم و در مرود وضعیت شروع به مشورت کردیم.
مسلماً ما میخواستیم که آن مصاحبهها را اگر بشود انجام بدهیم. هر دو اینها شخصیتهای مهمی بودند. یکیشان به احتمال زیاد به کاخ رئیسجمهوری که سال 1997 ترکش کرده بود برمیگشت و البته ما نمیخواستیم توسط آن شخص وارد ماجرایی بشویم که اهداف عدهی خاصی را تحقق ببخشد چون که افرادی میخواستند نشان بدهند ایران محل بیثباتی است. به شماره موبایل زنگ زدیم. مرد پشت خط به طرز عجیبی خشن بود. بهش گفتیم که نمیتوانیم به این سرعت ترتیب ملاقات را بدهیم. او گفت که میتواند به همراه دوستانش ساعت 10:30 شب به هتل ما بیاید و ما به ملاقات با خمینی ببرد. ما گفتیم که خودمان ماشین و راننده داریم، جواب داد که این طوری کار سادهتر میشود و اینطوری گم نخواهیم شد. ریس بهش گفت که بعداً به او زنگ خواهد زد. و مکالمه را برای ما شرح داد.
ما متقاعد شدیم که اگر ادعای او درست باشد میتواند فردا و در روز روشن هم این ملاقات را ردیف بکند. دوباره به مرد زنگ زدیم و ساعتهایی را که فردا میتوانستیم برای ملاقات اختصاص بدهیم به او اطلاع دادیم. و اضافه کردیم که خودمان به محل قرار خواهیم آمد. و البته او از ما خواست که مترجم ما همراه ما نباشد. او اطمینان داد که خودشان مترجم کاملاً توانایی در اختیار دارند. چرا من احساس میکردم چاقویی زیر گلویم نشستهاست؟
آخر وقت عصر آن مرد دوباره زنگ زد و گفت که قرار برای فردا ساعت 3 بعدازظهر ترتیب داده شده و ما میتوانیم برای دیدار با حسن، با ماشین خودمان به ملک مشهور آیت الله خمینی {جماران؟} برویم. محل دیدار با رفسنجانی فردا مشخص خواهدشد.
شنبه صبح به بازار بزرگ، در جنوب تهران رفتیم. محلی است به وسعت حدود 5 مایل که با کوچههای پر از مغازه انباشته شدهاست. چندین مسجد در آنجا وجود دارد ولی اختصاصاً کاربرد آنجا تجاری است، یک تجارتخانهی بزرگ تاریخی. مردانی با چرخدستی فرشهای تازه بافته شده را از بین جمعیت حمل میکردند. فروشگاههایی برای فروش نقرهجات، لباس زیر زنانه، اسباب الکترونیکی و سرامیک {یا سرامیک ساختمانی منظورش است یا کوزه و سفال} وجود داشتند. راهروهایی بسیار جالبی با سقفهایی از آجر و خشت داشت. آنجا کارگاههای جواهرسازی، لوازم عروسی و مجسمههای تزئینی وجود داشت. در ورودی بازار حتی یک کتابفروشی بود که خاطرات جرج بوش و سناتور هیلاری کلینتون را هم داشت.
بازار محلی بسیار شلوغ، با بوهای زننده و سر و صدای زیاد بود. فکر میکنم بازار در طول تاریخ خود یک قدرت اقتصادی بودهاست. هر بازرگان به همان اندازه که تاجر است جزو بدنهی سیاست نیز هست. یکی از مساجد محل آموزشهای شبه نظامی بسیج بود. (شبه نظامیان داوطلب وابسته به انصار حزب الله، شاخهی {یا مشابه- کلمه Wing} ایرانی پایگاه مسلمانان لبنان) کسانی که با گردنکلفتی آزادیهای اجتماعی را مشغولیت خود کردهاند و با به اجرا گذاشتن دیدگاه خودشان از اخلاقیات اسلامی، در هرچیزی، از کتک زدن جوانانی که کار خلاف قانون کردهاند تا شرکت در ترور مخالفان بینالمللی اقدام میکنند. آنها اینجا هستند. بازوی راست سنتی که فقط به دفتر رهبر معظم آیت الله علی خامنهای جوابگو هستند. شاخهی بازار آنها دارای 5.000 نیرو است و پلیس رسمی کشور برایشان احترام قائل است.
در سفر اولم به بغداد، قبل از شروع جنگ، خیلی ساده بود دیدن شواهد تحریم {sanctions} رسمی آمریکا، غم انگیز بود ولی دور از انتظار نبود. وقتی دوباره به عراق برگشتم، در زمانی که {مخاصمه} به جنگهای پارتیزانی تبدیل شده بود (مراجعه شود به کرانیکل 14و 15 ژانویه 2004) همه چیز بدتر شده بود. بحثهای بسیار زیادی در مورد تاثیرات تحریم آمریکا وجود داشت. از نظر من، اثر تاریخی تحریم این است که مردم یک کشوری را مجبور کنیم تا هزینهی بیشتری را بپردازد. جای سئوال ندارد، که صدام حسین منافع مربوط به مردم خودش را غارت کرد و به فقر و فلاکت مردم این کشور افزود. با این وجود تحریم در عراق بسیار سخت بود و تهیه اجناس متعارف را سخت و گاهی غیرممکن کرده بود. ولی این برای ایران مشکلی نیست. ایران کشور ثروتمندی است. فشار تحریم بر ایران از طرف آمریکا نتوانسته است جلوی ورود اجناس آمریکایی و بینالمللی را بگیرد، البته به جز بعضی موارد خاص. اگر شما مرسدس بنز بخواهید، میتوانید از دلالی در دبی بخرید. اگر Frosted Flakes {غذای صبحانه} بخواهید از ترکیه میآید. و یکی از بارزترین مشکلات این سیستم خشک مذهب، هروئین است که از افغانستان میآید. من این اجناس را به همان فراوانی دیدم که در Des Moines {مرکز ایالت Iowa آمریکا} یافت میشوند. همین الان هم که دارم این یادداشتها را مینویسم، مشغول نوشیدن کوکا-کولای ساخت یک شرکت برزیلی از توابع همان شرکت آمریکایی هستم. و در مورد الکل، برای اینکه نمیخواهم کسی را گرفتار این موضوع بکنم، باید بگویم که یافتم و خیلی هم ساده میشود پیدا کرد. با همان طعم و حالتی که در وطن یافت میشود. {آمریکا}. پایان.
------------------------------------------------------
مراجع:
گزارش شان پن روز دوم به همراه تصاویر
گزارش شان پن روز اول به همراه تصاویر
ترجمهی من از گزارش روز اول
ترجمهی روزنامه روز از روز اول.
خب. باید دوباره عذرخواهی بکنم که من مترجم نیستم و هرچقدر هم که زور بزنم هم از نظر انشای فارسی و هم از نظر ترجمه مشکلات زیادی دارد. همینجا تشکر میکنم از دوستانی که در پست قبلی ایراداتش را فرمودند.
راستش میدونید که من خیر سرم یک هفته مرخصی گرفته بودم تا کارهای عقبافتادهام رو تموم بکنم. که این گزارشات شان پن، کان لم یکنش کرد! ولی چون هم ایشون واقعاً سخت مینویسد و هم سرعت من کمه وقت زیادی برای ترجمه میبره. برای همین شاید نتونم برای گزارشهای بعدیش به همین سرعت ترجمه بکنم. و خوشبختانه دوستان در روزنامهی روز اقدام به ترجمه کردهاند. اگر فرصتی شد بخشهای بعدی را ترجمه میکنم و تا آخر هفتهی بعد منتشر میکنم.
شان پن در ایران، روز سوم
بعد از یک سری مکالمات مرموز، مقدمات ملاقات شان پن با حسن خمینی نوهی بزرگ آیتالله خمینی مهیا شد و قرار شد که به مجموعه ساختمانی در پای کوهپایهها برود. شان پن روزهایی قبل از برگزاری انتخابات ملی در ماه ژوئن از ایران دیدار کرد.
***
ما ساعت 2:45 بعدازظهر به غلام {Sith کنایه از مرد قرارگذارنده} روی تپههای بالای تهران ملحق شدیم. و منتظر بودیم که یک ماشین دیگر از آنها به ما بپیوندند، یک گشت پلیس در سمت چپ و نگهبان مسلح از بزرگتر شدن گروه درست وسط خیابان، به شدت نگران بود. ماشین سوم هم به ما پیوست و درست مانند گشتزنی در تپههای اوکلند {Oakland} به طور مارپیچ شروع به بالا رفتن در خیابان کردیم. ایستگاه نگهبانی ورود ما را اطلاع داد و نردهها بالا رفتند و اجازه یافتیم داخل بشویم.
اولش نمیدانستم ولی بعد فهمیدم که این مسیر توسط نیروهای نظامی حفاظت میشود و علاوه بر ملک ساختمانی خمینی، خانهی خصوصی رفسنجانی نیز همانجا واقع شدهاست. وقتی وارد محوطه ملک شدیم غلام و همراهانش از جلو و عقب ماشین ما کنار رفتند. نیروهای زیادی که لباسهای مرتبی داشتند به ما نزدیک شدند و نمیدانستیم آنها کیستند یا چه ارتباطی با حسن خمینی دارند، که یکیشان به عنوان سخنگو جلو آمد، ریش داشت، با قدرت حرف میزد، و یک قرابت خاصی با محل داشت، در حالی که برعکس او دیگر غلامان از وضعیت موجود مانند ما نگران بودند. درست بود این روابط و ترتیب ملاقات کار آنها بود، البته به روشنی نمیشد گفت. و از اینکه تعداد ما بسیار زیاد بود، سه آمریکایی، 9 ایرانی و مریم مترجم ما، مقداری عصبانی بودند.
زمانش رسید که از میان ملک بگذریم و به دیدار حسن خمینی برویم. به نزدیک درب، که رسیدم از ما خواستند که کفشهایمان را دربیاوریم. کفشها را کندیم و به یک اتاق نشیمن راهنمایی شدیم. چند مبل راحتی و چند تایی صندلی داشت. وقتی حسن خمینی وارد شد توسط یک روحانی و سه یا چهارتای دیگر همراهی میشد. چون در اتاق جای کافی برای اینهمه آدم نبود غلامها با بیمیلی جلوی دیوار ایستادند. مرا به یک صندلی تعارف کردند که کنار حسن بود. با قرار گرفتن من در محل عملاً ملاقات شروع شد.
هنگامی که وارد میشد من به وضوح شناختمش {یا: به وضوح جذبم کرد .م یا فوراً از او خوشم آمد}، نور عجیبی در چشمهای این مرد بود و حداقل یک دهه از من جوانتر بود. ولی صورت متبسمش این فکر را از ذهنم دور نمیکرد که احتمالاً این مرد بتواند ذهن مرا بخواند. ریش تقریباً گندمگونی داشت، پوست و چشمهای روشن، و عمامهی سیاه سیدها را به سر گذاشته بود. اول با من و بعد با همراهانم سلام وعلیک کرد و تعارف کرد که بنشینیم. به ما گفته شده بود که انگلیسی را میفهمد ولی ترجیح میدهد که به وسیلهی مترجم گفتگو انجام بشود.
او اطلاع داشت که من اول از نماز جمعه دیدار کردهام، برای همین گفتگو را با این سئوال آغاز کرد که احساسم در مورد نماز جمعه چه بود؟ جواب دادم: مادامیکه مسلمانان با هیجان بسیار زیادی شعارهای خشمگینی مانند "مرگ بر آمریکا" و "مرگ بر اسرائیل" سر میدهند در واقع به مادران و پدران آمریکایی دشنام میدهند. گفتم: به نظرم رسید این بدترین نمایشی بود که از کشور میزبان، که آمدهام بشناسمش، میتوانستم ببینم. حسن با علاقهی جالبی گوش میداد. در زمانی که مترجم حرفهای مرا ترجمه میکرد او حتی یک لحظه هم از من چشم برنداشت. یک جملهی خیلی کوتاه گفت: "بنابراین باید این وضع را تغییر بدهیم" وقتی در مورد دینهای دیگر حرف میزد خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. گفت "هدف از دینهای چندگانه این است که هرکدام آن دیگری را کامل بکند" و ادامه داد "بنابراین این دینها نه تنها باید همدیگر را تحمل بکنند بلکه باید همدیگر با با آغوش باز بپذیرند" این سخنان متعلق به نزدیکترین مرد زنده، به آیت الله خمینی است. مردی که فتوای قتل سلمان رشدی را به طور آشکار صادر کرد. و من حرفهای حسن را باور کردم. با اینحال او در مورد سئوال دیگرم در مورد تعریف تروریسم احتیاط به خرج میداد. پرسید: "معیار یا مقیاس چیست؟ که ایران را ملتی حامی تروریسم میداند در عین حال در مقابل اسرائیل سکوت میکند" و من فکر میکنم سئوال او در مورد آمریکا هم میتواند مطرح بشود.
بعد از اتمام ملاقات، غلامها ما را تا ماشینمان همراهی کردند، هنوز هم نمیدانیم که این مردان با لباسهای مشکی که ترتیب این ملاقات را دادند چه کسانی هستند. و قول دادند که ملاقات با رفسنجانی را برای فردا ردیف خواهند کرد. اصلاً به ذهنم خطور نمیکرد که بپرسم آنها کیستند. چون به جوابشان نمیتوانستم اعتماد بکنم. ولی توافق کردیم که بعداً در این باره حرف بزنیم و راه افتادیم.
خانم Jeanette Scherpenzeel-Pourkamal وابستهی فرهنگی آلمان در تهران است. طبق برنامهای که مریم چیده بود قرار بود در مهمانی شام خانم وابسته فرهنگی در منزلش شرکت کنیم. به همراه مریم مترجم ما و بابک یکی از دوستان ریس الریچ که در سفر اولش در سال 2000 به ایران با او آشنا شدهبود. که بنا به درخواست من از سرآمدان فیلمسازان ایران، عباس کیارستمی و داریوش مهرجویی هم دعوت شدهبودند. با وجود اینکه فیلمهای کیارستمی توسط جشنوارههای بینالمللی بسیار تحسین شدهاند ولی متاسفانه من آشنایی با فیلمهای او و دیگر میهمانان نداشتم. (شاید لازم به ذکر باشد که من حتی به اندازهی فیلم-دوستان {cinephile} با کارهای جان فورد هم آشنا نیستم) ما کمی در مورد اثر سانسور بر آثار فیلمسازان ایرانی صحبت کردیم. گفته شد که چون دولت معمولاً هزینهی فیلمها را میدهد نمایش بسیاری از کارهای آن کارگردانها در داخل ایران به کلی ممنوع است. و خیلی خوششانس هستند اگر در فستیوالهای بینالمللی اجازه پخش بیابند. قبل از تولید باید فیلمها را در مرکز سانسور دولت ثبت بکنند. یک کارگردان جوان در حال تدارک نمایش فیلمش بود درحالیکه قبلاً فیلم توقیف بودهاست. او یک منبع مالی مستقل پیدا کرده و خودش شروع به کار کرده بود. پرسیدم که آیا دولت در مراحل ساخت فیلم دخالتی داشت؟ او با خنده جواب داد که "نه واقعاً"، "فقط بسیج بازیگر نقش اولم را کمی کتک زد و هر روز که به خانه برمیگشتم گاز اشک آور به ماشینم میزدند"و شکلک در آورد که این دخالت خیلی ملایمی بوده.
من یک فرد نسبتاً اجتماعی هستم ولی باید بگویم که نشده که در جمع بیشتر از چهار پنج نفری بدون حمایت الکل بتوانم دوام بیاورم با این وجود {این مهمانی را} تحمل کردم ولی بسیار احساس تشنگی و خجالت میکردم.
نزدیکیهای شب، یکی از میهمانان به من پیشنهاد کرد که اگر جرئتش را داشتهباشم فردا ساعت 5 بعدازظهر قرار است یک تجمع زنانه در مقابل سردر دانشگاه تهران برگزار شود. یک گروه فعال حقوق زنان یک تظاهرات غیرقانونی را ترتیب خواهدداد. من گفتم که احتمال بروز خشونت وجود دارد. یکشنبه صبح باز هم زود بیدار شدم و در حوالی پشت هتل قدم زدم. به نظر میرسید از چندین لحاظ، روز گرمی خواهد بود.
غلامها برای اسکورت (همراهی) ما آمدند تا ما را به کاخ مرمر، جایی که قرار بود با هاشمی رفسنجانی مصاحبه کنیم ببرند. به عنوان رئیس فعلی شورای تشخیص مصلحت نظام، مرکزی که به موارد قانونگذاری میپردازد در صورتیکه پارلمان (مجلس) و شورای نگهبان نتوانند در موردی به توافق برسند این مسله به اداره رفسنجانی ارجاع داده میشود. امروز قبل از ما، او برای گروهی از تجار که از سراسر کشور جمع شدهاند سخنرانی خواهدکرد.
از یک بازرسی تقریباً سنگین و موشکافانه گذشتیم، البته موفق شدیم همزمان با ورود او به سالن وارد بشویم و من اجازه یافتم که از حدود 6 یاردی {5.5 متر تقریباً} جایی که رفسنجانی جلوی حدود 200 نفر مستمع نشسته بود فیلمبرداری بکنم، قبل از اینکه رفسنجانی مقدمه و سخنانش را بگوید بزرگتر بازرگانان که قبلاً با او مخالفت کرده بود به طور رسمی حمایتش را از او اعلام کرد. من داشتم از روی شانهام فیلمبردای میکردم که گفته شد تا لحظاتی دیگر سخنرانی تمام میشود و من و همراهانم باید در اتاق مجاور با او ملاقات کنیم. و بهتر است لوازم و اسبابمان را به آن اتاق انتقال بدهیم. زمانی که مراسم معارفه با رفسنجانی در حال اجرا بود ما آنجا را ترک کردیم و به محل انتظار هدایت شدیم.
غلامها با دستپاچگی اسباب را انتقال دادند و غلام ریشو داد زد که "او دارد میآید"، من دوربینم را روی پایه {stairwell} تنظیم کردم که جریان مصاحبه را ضبط بکند. یکی از غلامها به طرف من آمد و درست مثل اینکه من یک مانکن نمایش باشم، شانههایم را گرفت و کمرم را راست کرد. خندیدم. چهار-شانه نشستن چیزی است که هرگز نتوانستم تحمل کنم. و او آمد، عمامه سفید و عبای سفید و ریش معروف کمپشتش. به من معرفی شد و با هم دست دادیم. و ما دوباره محلهایمان را تنظیم کردیم به طوریکه به نظر میآمد برای گرفتن عکس یادگاری نشستهایم نه برای مصاحبه. من با یک سئوال کوتاه در مورد یکی از مقالات نیویورک تایمز شروع کردم که در آن او دموکراسی کشورهایمان را با هم مقایسه کرده و دموکراسی خودشان را بهتر دانسته بود. به طور کلی او همان مقاله را دوباره تکرار کرد - اینکه آنها 8 کاندیدای ریاست جمهوری دارند و ما فقط دو شخص مشخص را به عنوان کاندید داشتیم. خیلی راحت، از جواب دادن به اصل سئوال طفره رفت. بنابراین من با عباراتی دیگر همان سئوال را تکرار کردم: "به نظر شما هستهی {اساس، جوهر} دموکراسی چه چیزی است؟" او جواب داد که آنها کاندیداهای بیشتری نسبت به ما داشتند. تقریباً همین عبارت بود.
روشن بود که ما هرکدام بیشتر از دو سه دقیقه برای پرسیدن سئوال وقت نداریم و برای همین میدان را به ریس و نورمن سپردم. و ایستادم تا از سئوالهای کوتاه آنان و جوابهای کوتاهتر رفسنجانی فیلم بگیرم. و در این زمان بود که دوربینم تصویر رفیقمان، غلام ریشو را ضبط کرد. به طور تحتاللفظی او مرا به این نمایش مضحک عکس گرفتن کشانده بود تا شاید بتواند بچههایی را که در ستاد تبلیغاتی رفسنجانی کار میکنند، به واسطهی حضور من ترغیب بکند. و دوربین همهی اینچیزها را ضبط کردهاست. کاخ مرمر را ترک کردم با این احساس که چیزی را نسبت به هنگام ورودم، از دست دادهام.
پانوشتها:
Sith: در داستان "جنگ ستارگان" سیتها شبه انسانهایی بودند که توسط کاهنان جنگجو به بردگی (اسارت، غلامی) گرفته شدهبودند. این کاهنان خود پیرو نیمهی تاریک نیرو بودند و به عنوان قرین (رونوشت) Evilها (دیوها غولها) در خدمت Jedi بودند. وJediهای سیاه به "اربابان سیتها" معروف بودند. اسامی این اربابان معمولاً با Darth شروع میشد.منبع ++
john ford: کارگردان آمریکایی 1895 - 1973 صاحب آثاری مانند: Rio Grande و Grapes of Wrath
متن اصلی روز سوم، در روزنامه کرانیکل.
ترجمه شان پن در ایران، روز اول.
ترجمه شان پن در ایران،روز دوم.
کم کم دارم به اصطلاحات این بشر عادت میکنم. ولی باز هم ایرادات املایی و ترجمهای زیاد هست، لطفاً با گوشزد کردن مشکلات در کامنتها کمک کنید.
ممنون از همهی دوستان و سایتهایی که این ترجمهها لینک دادهاند. و تشویقها و حمایت بیدریغ دوستان وبلاگی...
سپاسگذارم.