** دانشجویان دانشگاه امیرکبیرتهران در اعتراض به حضور نهادهای شبه
نظامی در دانشگاه و مداخله در امور دانشجویی دست به تظاهرات زدند
دانشجویان دانشگاه امیرکبیرتهران در اعتراض به حضور نهادهای شبه
نظامی در دانشگاه و مداخله در امور دانشجویی دست به تظاهرات زدند.
مدیر مسئول نشریه دانشجویی موج نو گفت انجمن دانشجویان دانشگاه
امیرکبیر چه اسلامی و چه غیراسلامی با آرای دانشجویان انتخاب شده
است و یک نهاد غیردموکراتیک نمی تواند این انجمن را زیر سوال ببرد.
دانشجویان در بیانیه خود گفتند: درحالیکه آزادیخواهان و دلسوزان
این ملک در کنج محبس اند و آزادی ستیزان بر سریر قدرت، دانشگاه
یگانه سنگر پایداری آزادی است که همچنان پابرچا و استوار ایستاده
است.
یک نماینده مجلس اتریش خواهان تشکیل کمیسیون ویژه تحقیق درباره
قتل رهبر حزب دموکرات کردستان ایران و یاران او شد
پتر پیلس نماینده مجلس اتریش از حزب سبزها در گفتگویی با روزنامه
آلمانی Die Welt چاپ امروز گفته است به تازگی با شاهدی از ایران
آشنا شده که می گوید دستور قتل رهبران کرد در شهر وین را اکبر
هاشمی رفسنجانی صادر کرده و دو نامزد کنونی انتخابات ریاست جمهوری
اسلامی محسن رضایی رئیس پیشین سپاه پاسداران و محمود احمدی نژاد
شهردار کنونی تهران هم در کشتار شهر وین دست داشتند. این شاهد که
به تازگی از سوی ابوالحسن بنی صدر رئیس جمهوری پیشین ایران به
پتر پیلس معرفی شده، یک روزنامه نگار ایرانی است. این نماینده از
دولت اتریش خواسته است برای تحقیق در این زمینه یک کمیسیون ویژه
برپا کند
تلاش نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری اسلامی برای جاانداختن خود
در میان جوانان و زنان: عکس در کنار دختران جین پوش
کاندیداهای نامزدی انتخابات ریاست جمهوری اسلامی، به نوشته روزنامه
اندیشه پرداز ایتالیائی « ایل فولیو » تلاش می کنند خود را بین
جوانان و زنان جای بیاندازند. محمدباقر قالیباف ، مقام سابق
پاسداران، که در مقام فرمانده نیروی انتظامی خبرنگاران را به بریدن
زبان تهدید می کرد، حالا کت و شلوار می پوشد و بدون ریش در عکسها
ظاهر می شود. مصطفی معین ، که از پاکسازی دانشگاه ها دست برداشته،
الهه کولائی را، که او هم چادر کنار گذاشته و ماتیک مالیده، به
عنوان سخنگو برگزیده، و هاشمی رفسنجانی با انتشار عکسهای خود در
کنار دختران مانتوکوتاه، می کوشد خود را عموی صبور و شنونده خواسته
های جوانان قلمداد کند.
نامه دکتر زرافشان از اوین
آزموده را آزمودن خطاست،
همميهنان، با نزديك شدن بيست و هفت خرداد هشتاد و چهار، بار ديگر بازیهای تكراری و عوامفريبانه و شعارهای توخالی انتخاباتی آغاز شده است. اما همانطور كه تجربهی انتخابات شوراهای شهر و روستا و مجلس هفتم نشان داد اكثريت مردم ديگر به اين نمايشها اعتنايی نمیكنند و ديگر نمیتوان با اين سناريوها آنان را وارد بازی كرد. البته اقليتی كه از نظام موجود تغذيه میكنند و «به خاطر يك دستمال، قيصريه را به آتش میكشند» آراء ثابت انتخاباتی را تشكيل میدهند. اما در اينجا روی سخن با گروه ديگری از مردم است كه اگر چه اصولاً ديگر به اين نمايشهای تكراری اعتقادی ندارند، ليكن هنوز در مورد عملكرد خود در اين انتخابات تصميم قطعی نگرفتهاند، و ابهام و نگرانی نسبت به آينده، آنان را در ترديد و بلاتكليفی نگاهداشته است. از اين رو به حكم وظيفهی اجتماعی خود لازم میدانم نكاتی را با اين گروه در ميان گذارم:
تغيير، غلبه بر بحران جاری و بهبود زندگی اقتصادی، اجتماعی و سياسی جامعه خواست همهی ما است، اما در مورد جامعه و امكانات واقعی اصلاح و تحول آن، بايد از روی واقعيات خود جامعه و تجربههای عينی آن قضاوت كنيم تا به دام تصورات ذهنی و پيشبينیهای غيرواقعی نيفتيم، و كسانی كه در گذشته مردم را فريب دادهاند، نتوانند بازهم آنان را فريب دهند.
طی هشت سالهی گذشته دو بار در ايران انتخابات رياست جمهوری برگزار شده و اين دو نوبت انتخابات تجربهی بزرگی را در اختيار مردمی قرار داده است كه تا سال هفتاد و شش هنوز به اصلاح نظام موجود اميدوار بودند. اكنون همه تصديق میكنند كه نه فقط در انتخاباتی كه قرار است در بيست و هفت خرداد انجام شود، بلكه در هيچ انتخابات ديگری هم كه از اين پس در چهارچوب نظام فعلی انجام شود، ديگر هيج معجزهای نمیتواند وفاق و شور و هيجان مردم در انتخابات سال هفتاد و شش را تكرار كند، و ديگر هيچگاه تعداد شركتكنندگان در انتخابات، به آن ارقام بيست ميليونی و بيست و دو ميليونی نخواهد رسيد. اما نتيجهی انتخابات آن دو دوره با همهی مشاركت استثنايی و گستردهی مردم در آنها چه بود؟ خودكامگان و صاحبان واقعی قدرت هم آراء مردم را بیاثر ساختند و هم فرد منتخب آنان را به قول خود او به يك «تداركاتچی» تبديل كردند، و مردم پس از هشت سال اتلاف عمر جامعه، و به بهايی گزاف به اين نتيجه رسيدند كه بدون اصلاح نظام سياسی جامعه، نه آراء آنان در ادارهی كشور تاثيری دارد، و نه فرد منتخب آنان صاحب قدرت و اختياری خواهد بود.
اين تجربهی سنگين بطور عينی به مردم نشان داد كه در چهارچوب نظام موجود از هيچ كس كه به اين سمت انتخاب شود كاری ساخته نيست و تفاوتی نمیكند كه اين فرد چه كسی باشد.
اما امروز دوباره بحث را بر روی انتخاب اين يا آن كانديدا يا فقدان آزادی در انتخابات متمركز ساختهاند، گوئی اگر آزادی انتخاب هم وجود داشته باشد، در ساختار كنونی قدرت از رئيس جمهوری كه انتخاب میشود كاری ساخته است. اين درست است كه همهی داوطلبان نمیتوانند از صافی نظارت استصوابی رد شوند و آزادانه در معرض انتخاب مردم قرار گيرند؛ اين درست است كه نظام حاكم خود از قبل در ميان پادوهای خود «انتخابات» انجام میدهد و مردم فقط بايد يكی از كسانی را كه در آن «انتخابات» برگزيده شدهاند، تاييد كنند؛ اما تجارب گذشته نشان داده است حتی اگر آزادی انتخابات هم وجود داشته باشد، برای اصلاح امور كشور در ساختار سياسی موجود از رئيس جمهور كاری ساخته نيست، و مطالبات مردم در حال حاضر و تغييراتی كه لازمهی عينی حل مشكلات جاری و خروج كشور از بحران كنونی است، تغييراتی نيست كه از كسی كه در ساختار موجود قدرت به رياست جمهوری انتخاب میشود، ساخته باشد. زيرا مشكلات و بحران كنونی خود حاصل عملكرد ساختار موجود قدرت است. در ساختاری كه فرد انتخاب شده را به يك «تداركاتچی» تبديل میكند، مشكل بر سر اين يا آن فرد كانديدا، يا حتی تامين آزادی انتخابات نيست، و از اين رو متمركز ساختن بحث بر مقايسهی اين و آن كانديدا با يكديگر، يا حتی بر تامين آزادی انتخابات پيش از تغييرات ساختاری لازم، پنهان كردن اصل مسئله و سرگرم ساختن مردم به بحثهای واهی و فريب آنها است. آن نظامی كه حق مردم برای تعيين سرنوشت خويش را به رسميت نمیشناسد و در برابر ارادهی مردم تمكين نمیكند بايد اصلاح و دگرگون شود؛ پيش از هرگونه انتخاباتی بايد به فكر چهارچوب و ساختاری بود كه در ان اصل حاكميت مردم به كرسی نشسته و سازوكار لازم برای تحقق و اجرای عملی آن پيشبينی شده باشد. تا زمانی كه اين مهم به انجام نرسيده است شركت در انتخابات و رای دادن به كانديداهايی كه قبلاً از سوی خود قدرت حاكم انتخاب شدهاند، نه تنها چيزی را تغيير نمیدهد، بلكه به حفظ و ادامهی وضع موجود و تشديد و تعميق همهی مشكلات حاصل از آن هم كمك میكند. شركای سابق قدرت كه بتدريج از دايرهی قدرت بيرون رانده شدهاند، ديگرانی كه در خارج از ساختار قدرت سرگرم دلالی سياسی برای ارباب قدرت و توجيهتراشی برای ترغيب مردم به شركت در انتخابات هستند، كسانی كه يكی به نعل و يكی به ميخ میزنند و برای شركت و عدم شركت خود شرط و شروط تعيين میكنند، و كسانی كه با مطرح ساختن چهرههای امتحان شدهی سابق و اسبق – كه عملكردشان بر همه روشن است – سعی میكنند به اين نمايش بیرمق گرمايی ببخشند همه در منافع ماجرا شريكند و در واقع دغدغهی موقعيت و منافع خود را دارند، نه غم و غبطهی مردم و سرنوشت جامعه را، و در پشت توجيهات گوناگون آنها ، روابط پنهان و بند وبستهای آنان با محافل قدرت نهفته است. مردم از خود میپرسند نظامی كه در تمام طول عمر خود علناً بخش بزرگی از جامعه را نامحرم میدانسته و تفكيك مردم به «خودی» و «غيرخودی» اساس سياستهای آن است، چگونه میخواهد با توسل به آراء همان نامحرمان و غيرخودیها اكنون برای خود نمايش مشروعيت به راه اندازد؟
از اين رو اكنون كه با چنين شرايطی برخی عوامل اجرايی دستچندم و ناتوان مجموعهای كه خود مسبب اصلی بحران و مشكلات جاری است با همان وعدهها و شعارهای تكراری و توخالی هميشگی برای نهمين دورهی انتخابات رياست جمهوری به ميدان آمدهاند، در راستای طرح ملی رفراندوم، اين انتخابات نمايشی را تحريم كرده و از همهی كسانی هم كه هنوز در اين مورد ترديد دارند میخواهم خيالات واهی را بدور افكنده و با تحريم انتخابات بطور جدی برایمبارزه در راه تحقق دموكراسی و عدالت اجتماعی ايستادگی كنيم.
خرداد هشتاد و چهار
زندان اوين
ناصر زرافشان
احمدی نژاد، نابغه آسفالت، ابراهیم نبوی
به رجایی ثانی رای بدهید تا ایران حکومت جهان را در دست بگیرد. اگر رجایی نیست بدبختانه احمدی نژاد هست. صل علی محمد، باز هم احمدی نژاد کفشش را درآورد.
از امروز در اینجا زندگینامه تبلیغاتی نامزدهای انتخابات را می خوانید. من چون از این نامزدها پول گرفته ام قصد دارم تا با نوشتن زندگینامه تبلیغاتی برای آنها مردم را تشویق کنم که به آنها رای بدهند. اولین نامزدی که زندگینامه اش را می خوانید دکتر محمود احمدی نژاد است. در روزهای بعد زندگینامه دیگران را خواهید خواند
مردی از دل کویر
او از دل کویر برخاست، جایی که آفتاب در آن می درخشد و نور آفتاب انسان های بارور را از خود بیرون می دهد. نامش محمود بود. چون تازه به دنیا آمده بود و اسم مستعار پیدا نکرده بود، پدر و مادرش با همان اسم محمود صدایش می کردند. او وقتی به دنیا آمد پابرهنه بود و از همان زمان وقتی می دید فرزندان سرمایه داران و آقازاده ها با کفش به دنیا می آیند، رنج می کشید و شبها به کویر پناه می برد و با قلبی خونین برای پابرهنگان گریه می کرد. همگان وقتی محمود را می دیدند او را تحسین می کردند و می گفتند ماه دربیاد که چی بشه؟

خانواده اش همیشه فقیر بودند، مادرش می گفت: پسرم اگر نامزد شدی انصراف نده.
اونقه! اونقه! اونقه!
وی در گرمسار به دنیا آمد، در خانواده ای بسیار فقیر که حتی نان هم نداشتند بخورند. وقتی محمود به دنیا آمد مادرش در حالی که می گریست در گوشش گفت: تو باید برای فقرا و پابرهنگان زحمت بکشی و بعد از اینکه شهردار شدی، رئیس جمهور شوی. فرزندم! هرگز انصراف نده، چون باید رئیس جمهور شوی. محمود با چشمانی مظلوم به مادرش می نگریست و می گفت: اونقه! اونقه! اونقه! پدرش به مادر اصرار می کرد که این بچه شیر می خواهد، به او شیر بده. اما مادرش می گفت: نه، او دارد برای دفاع از عدالت فریاد می زند و برای فقرا و پابرهنگان گریه می کند.
داغ کردن، کوبیدن، راست کردن
پدرش، مردی از تبار کاوه آهنگر اسلامی بود. او آهنگری فقیر بود که یک چکش بسیار کوچک و فقیرانه داشت و سندان فقیرانه اش را نیز از یک بیابان پیدا کرده بود، چون حتی پول برای خریدن سندان هم نداشت. او هر چیزی را که به دستش می آمد داغ می کرد، بعد محکم ضربه می زد، بعد آنقدر می زد تا راست شود. محمد از همان کودکی این چیزها را از پدرش یاد گرفت: داغ کردن، کوبیدن، راست کردن. پدر محمود چون خیلی فقیر بود مجبور بود چیزهایی را که درست می کند بفروشد و با پولش که خیلی کم بود، برای هفت فرزندش که همه شان پابرهنه بودند کفش و جوراب بخرد. اما هوش سرشاری که در محمود بود باعث شد که وقتی پدرش خواست برای او کفش و جوراب بخرد به او جواب دهد: نه، من کفش نمی خواهم، من می خواهم پابرهنه بمانم. پدر محمود وقتی این حرف را شنید سجده شکر به جا آورد و وقتی سر از سجده برداشت دید محمود نیست.
من توی دهن مردم تهران می زنم!
آری! محمود به تهران آمده بود. او در آن زمان چهار سال بیشتر نداشت، اما در همان چهار سالگی، عقلش از سالها بعد که چهل ساله شد بسیار بیشتر بود. خانواده محمود به دنبال پسرشان به تهران سفر کردند، سفری بسیار دشوار و سخت. سفری که بیش از یک ماه طول کشید، بیست و نه روز آنها دنبال چمدان شان که باید لباس ها را توی آن می گذاشتند گشتند، چون چمدانشان گم شده بود و هرچه می گشتند پیدایش نمی کردند. به همین دلیل یک ماه سفرشان طول کشید. وقتی آنها به تهران رسیدند با مشاهده شهری بزرگ که ساختمانهایش چند طبقه بود خیلی تعجب کردند. خانواده محمود اولین بار اتوبوس دوطبقه می دیدند و اولین بار میدان های بزرگ را تماشا می کردند. پدر محمود از دیدن خانه های اشرافی که بسیاری از آنان خون مردم را می مکیدند بسیار غمگین شد و به محمود گفت: پسرم، تو باید انتقام ما را بگیری. محمود که چهار سال بیشتر نداشت به پدرش گفت: پدرجان! خیالت راحت باشد، خودم شهردار این شهر می شوم و چنان به آن گه می زنم که دیگر از این خبرها در آن نباشد.

از همان جوانی تصمیم گرفت شهردار تهران شود تا از مردم تهران انتقام بگیرد.
فیزیک و شیمی و نابغه آسفالت
محمود احمدی نژاد در تهران بسرعت وارد مدرسه شد و برخلاف نظر همه آشنایانش موفق شد تحصیلات ابتدایی اش را آغاز کند. وی در مدرسه سعدی و دانشمند درس می خواند و موفق شد بعد از تمام کردن درس هایش وارد دانشگاه علم و صنعت شود. او در تمام مدت دبستان و دبیرستان علاوه بر کتابهای درسی مربوط به ریاضیات و فیزیک، توانست کتابهای شیمی و هندسه و ادبیات خود را هم بخواند و همین امر تحولی شگرف را در او بوجود آورد. وی سالها بعد وقتی که شهردار تهران شد توانست با استفاده از دانشی که در دبیرستان کسب کرده بود فرق سربالایی و سرپائینی که نقش شگرفی در آسفالت خیابانهای شهر داشت، بفهمد. یکی از کارشناسان شهرداری که احمدی نژاد را نابغه آسفالت می داند، معتقد است: این رجایی ثانی از هوشی سرشار برخوردار بود، من بعد از سه روز موفق شدم با او در مورد اینکه اجسام در سربالایی سرعت شان افزایش می یابد به توافق برسم. احمدی نژاد در این مورد دیدگاهی اصولگرایانه دارد. وی می گوید: در نظام شهرسازی اسلامی در سراشیبی خیابان اگر اذن ولی فقیه باشد سرعت بیشتری بوجود می آید.
چریک جوان
خانه محمود احمدی نژاد در خیابان آیزنهاور سابق، یا همان خیابان آزادی کنونی بود. ماهها بود که او هر روز صبح با سروصدای مردم از خواب بیدار می شد و در فکر فرو می رفت. فکر پابرهنگان همواره در ذهن او بود. بالاخره دوماه بعد از اینکه هر روز جلوی خانه شان صدای مردم می آمد یک بار از خواب پرید و تصمیم گرفت با مردمی که سروصدا می دادند، دعوا کند. از خانه بیرون رفت و متوجه شد که مردم در حال انقلاب کردن هستند. از همان زمان بود که به صفوف به هم فشرده انقلابیون پیوست. یک روز در صفوف به هم فشرده انقلاب بود که کسی به او کاغذی را داد و گفت این را بده به اون یکی. محمود این وظیفه انقلابی را بخوبی انجام داده و آن اعلامیه را به دست مردی از تبار انقلاب که داشت راه می رفت داد و از آن پس به کار توزیع اعلامیه های انقلاب پرداخت.

در روزهای انقلاب اعلامیه ها را چندبار می خواند.
راهی به دل دوست
محمود آن روزها دانشجویی جوان بود، اما همچنان از حقوق پابرهنگان دفاع می کرد. وی پس از انقلاب بعد ار اینکه متوجه شد واقعا انقلاب شده است با بعضی از دوستانش به تاسیس انجمن اسلامی دانشکده پرداخت. وی از سال 1358 به عنوان نماینده دانشگاه علم و صنعت و دفتر تحکیم وحدت به حضور امام مشرف می شد، بعد از چند بار که این کار را کرد، موسسین دفتر تحکیم وحدت مجبور شدند یکسال بعد این دفتر را تشکیل دهند تا وی بتواند به عنوان نماینده به محضر امام برود. در دفتر تحکیم وحدت افراد زیادی فعال بودند، کسانی مانند ابراهیم اصغرزاده، محسن میردامادی، محسن کدیور، هاشم آغاجری و عباس عبدی. احمدی نژاد در کنار این افراد به فعالیت های سیاسی پرداخت. بتدریج در طول سالها این افراد همه شان متوجه شدند که چه اشتباهی کرده اند، اما احمدی نژاد همچنان به کارش ادامه داد. یکی از دوستان دوران تحکیم وی می گوید: او با همه بچه های دانشگاه فرق داشت. بچه های دانشکده دائما نظرات شان تغییر می کرد، اما محمود چون نظری نداشت، هرگز تغییر نکرد.

در جلسه دفتر تحکیم وحدت همراه با سایر دانشجویان( نفر سمت چپ سایر دانشجویان است)
محمود! الهی داغت به دلم بیاد
مهندس احمدی نژاد همیشه احترام خاصی به نظرات دیگران می گذاشت. یک بار که داشت به نظر یکی از همکلاسی های دانشگاهش احترام می گذاشت او سرش شکست و گفت: الهی بمیری از دستت راحت بشیم. مادرش نیز همیشه به او می گفت: الهی بمیری و داغت به دلم بیاد، این دیوونه بازی ها چیه می کنی؟ همکلاسی های دیگرش نیز همیشه همین را می گفتند. یکی از آنها به او گفته بود: الهی خبر مرگت رو بشنوم. مهندس احمدی نژاد منتظر یک فرصت بود. وقتی جنگ آغاز شد تصمیم گرفت به جبهه برود تا به شهادت برسد و از این طریق به نظر دیگران احترام بگذارد. مدتها در جبهه فعالیت می کرد، تا اینکه یک روز از یکی از همرزمانش پرسید: من چرا به شهادت نمی رسم؟ همرزمش گفت: برای اینکه اینجا پشتیبانی جبهه است، اینجا کسی به شهادت نمی رسه. اگر می خواهی به شهادت برسی باید بری به خط مقدم. او از همان موقع دنبال خط مقدم می گشت، اما هرگز موفق به یافتن آن نشد.

او به شهادت عشق می ورزید، البته خارجی ها اسمش را شهادت نمی گذارند.
از اینجا تا کربلا آسفالت باید گردد
او تصمیم گرفته بود تا روزی که جنگ تمام نشده است در جبهه باقی بماند و راه کربلا را باز کند. برای باز کردن راه کربلا بهترین راهی که به ذهنش رسید تحصیل در رشته راهسازی و آشنایی با آسفالت بود. به همین دلیل در سال 1365 به طور داوطلبانه به سپاه پاسداران پیوست، اما بطوری معجزه آسا با امداد غیبی سر از دانشگاه علم و صنعت درآورد و به تحصیل در آنجا پرداخت. هوش سرشارش باعث شد تا دوره فوق لیسانس را در طول سه سال بگذراند و به دلیل نبوغ بی نظیری که داشت موفق شد یازده سال بعد دکترایش را در سال 1376 در رشته حمل و نقل و ترافیک بگیرد، اما افسوس که دیگر جنگ تمام شده بود و باوجود اینکه او توانایی کامل آسفالت کردن راه کربلا را پیدا کرده بود، اما نمی توانست این کار را بکند.

او دوست نداشت به زبان انگلیسی حرف بزند، بخاطر انقلاب
مبارزه با استعمار پیر
احمدی نژاد علاقه زیادی به نابودی استعمارپیر یعنی انگلیس داشت. به همین دلیل بود که به انگلیس رفت تا در آنجا هم درس آسفالت بخواند و هم با امپراطوری پیر انگلیس بجنگد. او همراه با عباس آخوندی و چند تن دیگر به تحصیل در انگلیس پرداخت، اما این کار بسیار دشوار بود، چون او باید تمام درس ها را به زبان انگلیسی می خواند، او شش ماه تلاش کرد تا با زبان انگلیسی اشنا شود، اما این کار به دلیل اینکه قلبش برای پابرهنگان می تپید به سختی صورت می گرفت. به همین دلیل به این نتیجه رسید که باید زودتر به وطن بازگردد و به زبان فارسی به مردم خدمت کند. او به وطن بازگشت، در حالی که قلبش می تپید. در همین روزها بود که در اثر تپش شدید قلب او دکتر کاظم سامی کشته شد. این امر نشان می داد که دکتر احمدی نژاد تا چه حد توانسته است علاوه بر آشنایی با آسفالت با برنامه ریزی های امنیتی هم آشنا شود. به همین دلیل ابتدا به وزارت علوم رفت و سپس برای آسفالت کردن دهان مردم اردبیل استاندار این استان شد.

رجایی ثانی، او یا نان و پنیر می خورد یا همیشه گرسنه است
مردی از تبار رجایی
بعد از دوم خرداد احمدی نژاد نیز پیام دوم خرداد را درک کرد. به همین دلیل از اردبیل به تهران آمد و به فعالیت های علمی خود ادامه داد. وی که قبلا در مورد دکتر سامی نیز فعالیت های علمی فراوانی کرده بود، این بار تصمیم گرفت شهردار تهران شود. انتخابات شوراها برگزار شد. هیچ کس در انتخابات شرکت نکرد. در نتیجه احمدی نژاد شهردار تهران شد.
خاتمی، اشک ها و لبخندها، سیدابراهیم نبوی
امروز هشت سال از آمدن خاتمی گذشته است و پنج سال است که اکبر گنجی اندیشمند بزرگ دوران خاتمی به جرم اندیشیدن و آگاه کردن در زندان است، دلم می خواست خاتمی کاری می کرد تا اکبر را از زندان بیرون بیاورد، سربسته بگویم همانطور که به من گفتی: نمی خواهم بگویی اشتباه کردم و بیایی، می خواهم سربلند بیایی. کاش خاتمی می توانست او را از زندان بیرون بیاورد. امروز می خواستم چیزی برای اکبر گنجی بنویسم، فردا آن را خواهم نوشت.
هشت سال گذشت. هشت سال طوفانی از دوم خرداد گذشت. گاه چنان دور به نظر می آید که انگار این هشت سال را به بیست سال زیستیم، نه زیستیم که رنج کشیدیم، نه رنج کشیدیم که گویی هزار بار مردیم و زنده شدیم. گاه چنان نزدیک به نظر می رسد که انگار همین دیروز بود. همین دیروز بود که خون گرم امید به تن شاداب و جوان جامعه ما دوانده. خاتمی خندید. خنده اش شکوفه شد. خنده اش نه فقط با دهانش که با چشم هایش، با تمام پوست صورتش، این خنده شیرین در دوربین تاریخ ایران ثبت شد. هشت سال گذشت از آن همه شادمانی و از آن خنده طلائی. حالا دیگر سالهاست که دیگر خنده خاتمی را ندیده ایم

امروز سالگرد همان دوم خردادی است که مبدا تاریخ اکنون مان شد. امسال هم دوم خرداد رسید، اما، همچون سالروز ازدواجی ناموفق و شکست خورده. نه به یاد تو ماند و نه به یاد من. نه بسته ای روی میز گذاشتی تا بگویی که دوستم داری، نه برایت هدیه ای گرفتم که بگویم دوستت دارم. نه شمعی به یاد آن روز روشن شد، نه شیرینی ای در کام مان نشست به یاد خاطره شیرین آن روز. بی خنده و بی شادی و بی خاطره. امروز هم مثل همه روزها می رود تا صبح با خمیازه ای کسالت آور انتظار شب را بکشد، بی آنکه با روزهای دیگر هیچ فرقی داشته باشد.
بغضی در گلو مانده است، شاید شانه ای کم داشته باشی تا گریه کنی
این هشت سال سخت و دشوار گذشت. سخت تر از آنچه فکر کنی. سخت تر از آنکه به یادآوری.
سخت بود دیدن شمس که با دست های بسته می بردندش، به تاوان گفتن از آزادی
سخت بود دیدن اکبر گنجی که از پشت شیشه خرداد دست تکان می داد و منتظر بود تا برود به زندان و پنج سال در زندان سرفه بزند و بیماری هایش را با سلول سیاه و سرد قسمت کند.
سخت و دشوار بود احساس نشستن سردی فولادی دستبندی که دستانت را به بند می کشید، همان دستانی که جرم شان آفریدن کلمه بود. و جرم تو کلمه بود.
سخت بود و دشوار بود چشم بندی که بر چشمانت نشست، که چشمانت را به بند کشید، بر چشمانی که جرم اش دیدن بود و شناختن.
سخت بود و دشوار بود دیدن کلیدی که در قفل در چرخید تا خیابان های شهر را نیز از تو دریغ کنند و مردم را نیز از تو دریغ کنند و آسمان را نیز از تو دریغ کنند.
سخت بود و دشوار بود چون قاتلین در مقابل دوربین نشستن و شماره ای را برگردن آویخته دیدن و در فهرست دزدان و جانیان و راهزنان به شماره آمدن.
جرمت چیست؟ نوشتن، گفتن، دانستن.
سخت بود و دشوار بود تحمل یاوه های گنده دهان کوته قامتی که خویش را در پشت میزی بزرگ نهان می کرد تا کوتاهی اش به چشم نیاید. بر صندلی بلند نشسته بود تا معلوم نشود که این سخیف کوتاه چگونه برای بلندترین اندیشه های سرزمین خویش حکم صادر می کند.
سخت بود و دشوار بود گریه کردن در سلول های سرد و سیاه
سخت بود و دشوار بود چون قاتلان و جانیان در سه کنج اتاقی به سووال و جواب مجبور شدن.
سخت بود و دشوار بود سر به زیر انداختن و چون مجرمان گنه ناکرده عذرخواستن و سربه زیر انداختن.
سخت بود و دشوار بود از هراس قاتلی که نمی دانی کیست خود را چون مقتولی بی پناه دیدن و گریختن از خانه به شهری که قاتلان در همه جای آن خانه امن داشتند.
سخت بود و دشوار بود تکه های شیشه به خون آغشته را برکف اتاق های خوابگاه کوی دیدن و صدای وحشی مغولان ایثارگر را شنیدن
سخت بود و دشوار بود انگشت های اتهام را به سوی خود نشانه دیدن و نه جایی برای گریختن داشتن و نه جایی برای نهان شدن و نه امکانی برای ایستادن.
سخت بود آخرین نگاه را به تهران کردن و آخرین هوای شهر را در سینه انباشتن و با شهری که دوست می داشتی خداحافظی کردن و در غربت ماندن و احساس جاماندن.
این هشت سال سخت گذشت
هشت سال گذشت.
ما جنگیدیم برای آنکه آزاد باشیم و انها جنگیدند برای آنکه بمانند.
ما جنگیدیم برای آنکه بگوئیم، آنها جنگیدند برای آنکه نشنوند.
ما جنگیدیم برای آنکه ببینیم، آنها جنگیدند برای آنکه نبینند.
ما جنگیدیم برای اینکه جوانها جوانی کنند، آنها جنگیدند تا مفهوم جوانی را جوانمرگ کنند.
ما جنگیدیم بخاطر آواز، بخاطر ترانه، بخاطر رنگ، بخاطر شعر، بخاطر شادی، آنها جنگیدند بخاطر سکوت، بخاطر مرثیه، بخاطر سیاهی، بخاطر ماتم.
جنگی غریب بود. اولین قربانی اش آزادی، دیگر عشق، و آخر امید...
ما تا آخرین کلمات مان جنگیدیم و آنها تا آخرین مشت شان کوبیدند.
شاید بگویی این جدال کوچک برای چه بود؟ به این همه قربانی می ارزید؟
می گویند انقلاب کردن برای مردمی که فرهنگ ندارند فاجعه است. می گویم مردمی که فرهنگ دارند هرگز انقلاب نمی کنند. ما در این هشت سال به یک چیز رسیدیم، به چیزی بزرگ و ارزشمند، به یک آگاهی عمیق نسبت به خودمان. ما در این هشت سال موفق شدیم جمهوری اسلامی را از خانه های مان بیرون کنیم و موفق شدیم جمهوری اسلامی را از خیابانها هم به سوی سازمانهای اداری برانیم و موفق شدیم حکومت را وادار کنیم که به قوانین جهانی تن در دهد. ما موفق شدیم قدرت را وادار کنیم که خود را به رنگ مردم درآورند، ما موفق شدیم مخالفت را با حکومت علنی کنیم و حکومت را واداریم که بپذیرند که فقط 20 درصد از مردم همین را که هست تحمل می کنند. ما موفق شدیم که هزاران کتاب و هزاران موسیقی بسازیم و موفق شدیم دگراندیشی را به حکومت تحمیل کنیم. فقط لازم است به تبلیغات انتخاباتی نامزدهای امسال نگاه کنیم تا ببینیم تا به کجا موفق شدیم.
اما هزار می شد و کاشکی و چنین بهتر بود در حسرت مان مانده است.
صندلی قدرت در سرزمین ما همیشه اولین قربانی اش روح مردی بود که بر آن نشسته بود. گویی جانوری مهیب و روح خوار در آن صندلی نهان شده بود تا شرافت و پاکی هر صندلی نشسته قدرت را بگیرد و او را به پلیدی و ناپاکی دچار کند.
هشت سال پیش ما پاک ترین روح ممکن را بر صندلی نشاندیم. خاتمی در این هشت سال می توانست بی حرمت شود، می توانست رودرروی مردم بایستد، می توانست سووال نکند و پاسخ ندهد. می توانست قدرت و ثروت بخواهد. می توانست همچون همه قربانیان این صندلی نکبت و شوم دیگران را خفه کند و از بودن و ماندنش شادمان باشد، اما خاتمی چنین نکرد. خاتمی علیرغم همه آن کارهایی که نکرد، اما کاری کرد که در تاریخ قدرت ایران بی سابقه است. خاتمی هشت سال شریف ماند. فقط روز دانشگاه را در یک سال قبل به یاد بیاوریم که هر کس از آن دانشجویان هرچه خواستند به او گفتند و خاتمی شرافتمندانه پاسخ شان داد. همین یک روز برای همه تاریخ هشت سال حکومت خاتمی کافی است.

اینک من شادمانم. شادمانم که برای یک بار هم که شده یک نفر بر صندلی قدرت نشست و شرافتمند ماند. من به عنوان نویسنده ای که هفت سال از این هشت سال را یا در زندان گذراندم یا به دادگاه رفتم، یا در اضطرابی مدام بودم یا سرانجام وطنم و خانه ام را از دست دادم و به غربت ناچار شدم، تمام این رنج های بزرگ را به شادی باقی ماندن شرافت و بزرگی خاتمی می بخشم. از آنچه در این چند سال به جسارت بر قلمم رفته است از او عذر می خواهم. فاش می گویم که تصور نمی کنم تا سالها بعد هرگز صندلی قدرت در هیچ حکومتی در ایران انسانی بزرگتر از خاتمی را شاهد باشد.
25 روز دیگر خاتمی از روی صندلی ریاست جمهوری برخواهد خواست و کسی دیگر از میان همه آنها که نام شان را می دانیم روی این صندلی خواهد نشست. چشم مان را ببندیم و هر کدام از آنها را روی این صندلی فرض کنیم. تازه می فهمیم خاتمی چقدر برای این صندلی بزرگ بود و دیگران چقدر در قیاس با خاتمی کوچکند. حتی می خواهم بگویم از میان همه آنها که موجودند و نه ممکن، از تمام بزرگان ایرانی که در سراسر جهان هستند و ممکن است فرض کنیم می توانند روی صندلی قدرت بنشینند، کدام شان به بزرگی و شرافت در اندازه های خاتمی هستند؟
تا چند روز دیگر جای خالی خاتمی را شاهد خواهیم بود. پس از آن خواهیم فهمید که شرافت خاتمی از اندازه های سیاست ایران بسیار بزرگتر بود و هست و خواهد بود.
سید ابراهیم نبوی
دوم خرداد 1384
حکم حکومتی، آماتورها و حرفه ای ها
اگر معین می خواهد وامدار رهبری نشود، این را باید در بیست روز آینده و از همان آغاز ریاست جمهوری انجام دهد. او باید از ابتدا اعلام کند که به قصد تغییر وضعیت، مقابله با استبداد و دفاع از آزادی و حقوق بشر آمده است و از همگان بخواهد اگر با شورای نگهبان مخالفند به او رای بدهند.
قضیه: « شورای نگهبان از میان فهرست 1014 نامزد انتخابات ریاست جمهوری نام شش تن را به عنوان واجدین صلاحیت ریاست جمهوری اعلام کرد. در پی اعلام فهرست شش تایی، رهبران اصلاح طلب، حکومت را تهدید به تحریم انتخابات کردند. گروهی از دانشجویان معترض به خیابان آمدند. همزمان، اتحادیه اروپا و کاخ سفید رد صلاحیت نامزد اصلاح طلبان را ناامید کننده خواندند. رهبری حکومت در مقابل این فشار داخلی و خارجی به سرعت واکنش نشان داد و عقب نشینی کرد. وی طی نامه ای از شورای نگهبان خواست تا در مورد صلاحیت مصطفی معین و مهرعلیزاده تجدید نظر کند. شورای نگهبان طی نامه ای اعلام کرد که صلاحیت این دو نامزد اصلاح طلب نیز تائید شده است. در پی این اتفاق نیروهای سیاسی به دو نوع واکنش نشان دادند. گروهی نامه رهبری را حکم حکومتی خواندند و از معین خواستند تا آنرا نپذیرد و از انتخابات کنار بکشد. گروهی دیگر این امر را ناشی از اشتباه شورای نگهبان دانستند و از معین خواستند تا در انتخابات شرکت کند. سووال این است: معین باید چه کند؟
شکل اول: اگر معین از صحنه انتخابات کنار برود، به این معنی است که وی رفتار شورای نگهبان را در رد صلاحیت دیگر نامزدها قانونی و درست می داند و اگر چنانچه شورای نگهبان ابتدا به ساکن صلاحیت معین را تائید می کرد، وی و حامیانش معترض رد صلاحیت دیگر نامزدها مانند دکتر یزدی و ابراهیم اصغرزاده و مهرعلیزاده و زواره ای و... نمی شدند. آیا معین شورای نگهبان را معیار صلاحیت نامزدها می داند و نظارت استصوابی را قبول دارد؟ اگر چنین است عدم مشارکت در انتخابات به منزله پذیرش قانونیت شورای نگهبان در مقابل غیرقانونی بودن حکم حکومتی است. این در حالی است که سالهاست گفته می شود اساس تعیین صلاحیت( نظارت استصوابی) از سوی شورای نگهبان برای نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری غیرقانونی است.
شکل دوم: چه فرقی می کند؟ آرای شورای نگهبان در مورد تائید صلاحیت نامزدها به همان اندازه غیرقانونی است که حکم حکومتی رهبری. هر دو ناشی از اقتدار فراقانونی است و هردو خلاف قانون اساسی. مهم این نیست که رهبری حکم حکومتی داده یا شورای نگهبان اشتباه کرده، اینها مهم نیست. مهم این است که رهبری حکومت تحت فشارهای داخلی و بین المللی گامی به عقب نهاده است. وقتی رهبری گام به عقب گذاشت، معین و حامیانش اگر وارد انتخابات نشوند گامی به جلو نگذاشته اند. اما اگر از فشار سیاسی به عنوان عامل پیشبرد جنبش دموکراتیک از همین ابتدا استفاده شود، پیشروی های بعدی هم ممکن خواهد بود.
یک راه حل: اگر معین می خواهد وامدار رهبری نشود، این را باید در بیست روز آینده و از همان آغاز ریاست جمهوری انجام دهد. او باید از ابتدا اعلام کند که به قصد تغییر وضعیت، مقابله با استبداد و دفاع از آزادی و حقوق بشر آمده است و از همگان بخواهد اگر با شورای نگهبان مخالفند به او رای بدهند. اگر چنین اعلام کند، نه رهبری و نه شورای نگهبان هیچ کاری نمی توانند بکنند و در مقابل گزینش ملت میان آزادی و استبداد قرار می گیرند. حاصل این انتخابات می تواند هم اعتماد مردم را به معین نشان بدهد و هم میزان مخالفت با وضع موجود را اعلام کند.
نتیجه: معین با اعلام شعار مخالفت با وضع موجود و دفاع از آزادی و حقوق بشر به میدان خواهد آمد. اگر مشارکت مردم و اقبال عمومی به او فراوان باشد، چون شعار معین معلوم و مشخص است، پس از انتخابات رهبری و اقتدارگرایان نمی توانند مشارکت مردم در انتخابات را نشانه تائید نظام بدانند، چرا که معین قبل از انتخابات اعلام کرده است که مردم برای اعلام مخالفت با وضع موجود به او رای بدهند.
یک استثناء: معین باید تا حد امکان به دادن شعارهای رادیکال بپردازد. در این صورت ممکن است در همین روزهای انتخابات اقتدارگرایان بازی انتخابات را به هم بزنند. شرایط داخلی و بین المللی به هیچ وجه نشان نمی دهد که اقتدارگرایان شهامت به هم زدن بازی انتخابات را داشته باشند.
آیا مردم چیزی را از دست خواهند داد؟ حامیان تحریم انتخابات خواستار آن هستند که با تشویق مردم به عدم مشارکت در انتخابات نشان بدهند که تا چه حد مردم با حکومت مخالفند. اگر معین به جای کناره گیری از انتخابات و تحریم آن، از مردم بخواهد به او به عنوان یک مخالف وضع موجود و برای تغییر قانون اساسی رای بدهند، در این صورت به جای اکثریت خاموش و منفعل مخالف حکومت، میزان اکثریت آشکار و فعال مخالف حکومت شمارش می شود. ممکن است طرفداران تحریم بگویند که اگر مردم به شعارهای مخالفت معین رای بدهند و او رئیس جمهور شود، ممکن است معین نیز پس از مدتی به شعار هایش و به مردم خیانت کند. اگر این فرض را بپذیریم اصل را بر آن گذاشته ایم که یا فردای 27 خرداد هیچ کس رئیس جمهور نیست، یا این که معتقدیم یکی از آن هفت نامزد دیگر بهتر از معین است و اگر یکی از آنان روی کار بیاید به مردم خیانت نخواهد کرد . این استدلال انکار موضع تحریم است.
حرفه ای ها و آماتورها: اگر قرار است بپذیریم که رئیس جمهور آینده قرار است بار تغییر وضع حاکم را بدوش بکشد و نه اینکه رئیس مجریه وضع موجود شود، رفتار حرفه ای سیاسی حکم می کند حامیان معین وارد انتخابات شوند و به جبران مافات هشت سال گذشته، همان سیاست فشار از سوی مردم و امتیاز گرفتن از سوی منتخبین مردم را پیش ببرند، با این تفاوت که این بار باید مردم را به گروه فشار برای حکومت تبدیل کرد، از فشارهای جهانی برای تغییرات داخلی استفاده کرد و گروه اپوزیسیون که به حکومت فشار می آورند، از گروهی که وارد حکومت می شوند تا تغییرات را انجام دهند جدا باشند. این یک رفتار حرفه ای سیاسی است. اما اگر قرار است باز هم صحنه سیاسی ما محل نمایش بازی آماتورها شود، همه جور می توان بازی کرد، معین می تواند کنار بکشد، شعار بدهد، استعفا کند، فریاد بزند یا هیچ کاری نکند.
و اگر مردم رای ندادند: یک موضوع می ماند و اين که اگر مردم به شعارهای رادیکال معین رای ندادند، معلوم می شود حرف خاتمی درست است که باز هم باید فرصت داد تا مردم آگاهی یابند و در جهت خواست آزادی های مدنی جلوبروند تا این خواست در جامعه عمیق تر شود و گرنه به دست آوردن آن به هرج و مرج می کشد، وقتی که مردم هنوز آماده اش نباشد. کاری که بعد از حمله نظامی آمريکا در عراق رخ داده و هنوز در افغانستان نتيجه نداده است.
عمل به قانون با اعمال شاقه، شيرين عبادي، روز
برخوردار شدن اکبرگنجي از مرخصي استعلاجي، با استقبال جامعه مطبوعاتي و فعالان حقوق بشري ايران مواجه شد که با نگراني، وضعيت سلامت اين روزنامه نگار زنداني را دنبال مي کردند. اکنون که وي کار معالجه خود را در خارج از زندان آغاز کرده است، جا دارد تا يک بار ديگر، اتفاقاتي که منجر به مرخصي نامبرده شد را مرور کنيم:
1- از مدت ها پيش، هم وکيل و هم پزشکان معالج گنجي با يادآوري وخامت شديد وضعيت جسماني نامبرده، لزوم بهره مندي هر چه سريعتر او از مرخصي استعلاجي را به مقامات قضايي يادآوري کرده وهر بار، با پاسخ منفي اين مقامات رو به رو شده بودند. آن هم در شرايطي که طبق قوانين ايران، مسوولان قضايي وظيفه دارند در صورت وخامت حال زنداني، زمينه مداواي وي در خارج از زندان را فراهم آورند.
2- در واکنش به اين مقاومت غير قانوني بود که براي اکبر گنجي، چاره اي جز دست زدن به اعتصاب غذاهاي مکرر باقي نماند و اين واکنش، با هشدار شديد افکار عمومي داخل و خارج ايران در مورد سلامت گنجي همراه شد.
3- آخرين اعتصاب غذاي گنجي پيش از مرخصي، 11 روز طول کشيد. نهايتاً با اوج گرفتن فشار هاي داخلي و خارجي در مورد وي و خطرناک شدن وضعيت سلامت او بر اثر گرسنگي بود که مقامات قضايي، حاضر به رعايت قانون شدند و زنداني نيمه جان خود را به مرخصي استعلاجي فرستادند!
من ـ به عنوان وکيل اين زنداني مطبوعاتي ـ در اينجا قصد ورود به بحث پرونده اتهامات نامبرده و وضعيت حقوقي آن را ندارم. تنها چيزي که حقيقتاً از آن سر در نمي آورم، اين است که چه اشکالي داشت اگر مقامات قضايي ـ که وظيفه رسيدگي به موارد تخطي از قوانين را بر عهده دارند ـ قبل از آن که گنجي را نيمه جان کنند و چنين در داخل و خارج ايران مورد انتقاد قرار بگيرند، به قانون خودشان عمل مي کردند ؟
آيا کساني که خواستار رسيدگي مقامات قضايي به وضعيت سلامت گنجي بودند، از ابتدا چيزي جز عمل به قانون را ـ آن هم در شرايط بدون تنش ـ مي خواستند؟
رويايي که تعبير نمي شود
فرح کريمي
آخرين دور مذاکرات هسته اي ايران و اروپا، به تازگي با نتيجه اي به پايان رسيد که هر دو طرف، از آن ابراز رضايت مي کنند. مذاکره کنندگان، توافق کردند که ادامه گفت وگوهاي خود را، تا دو ماه به تعويق بيندازند. تعويق مذاکرات، اشاره اي مشخص به زمان برگزاري انتخابات رياست جمهوري ايران داشت.
سه کشور بزرگ اتحاديه اروپا، در هنگام اين توافق، صرفاً مايل بودند تا پيش از دور بعدي مذاکرات، تکليف قدرت در ايران روشن شده باشد. بدون اينکه حساسيتي بر روي نحوه برگزاري انتخابات و ميزان مشروعيت آن نشان دهند. مهمتر آن که، تصميم به انجام اين معامله، در زماني گرفته شد که در شرايط وجود نظارت استصوابي، دورنمايي از برگزاري انتخابات آزاد و عادلانه در ايران وجود نداشت.
چنانکه از اظهار نظرهاي جسته و گريخته سياستمداران سه کشور بزرگ اتحاديه اروپايي بر مي آيد، آنان با اين رويکرد مذاکرات خود با ايران را به تعويق انداخته اند که يک "مرد قوي" در ايران روي کار بيايد تا بتوانند در پشت پرده، معامله هسته اي خود را با او تمام کنند. از همين حالا، مي توان حدس زد که برخي سياستمداران اروپايي، بي ميل نيستند در هنگام مذاکره با "مرد قدرتمند" ايراني، در ازاي گرفتن امتيازات در زمينه پرونده هسته اي، به دادن امتيازات در زمينه دموکراسي و حقوق بشر بپردازند.
بايد هشدار داد که در چنين معامله اي، علاوه بر مردم ايران، اروپايي ها هم متضرر خواهند شد. به واقع، در شرايط فقدان يک دولت دموکراتيک در ايران، حتي قول هاي حکومت ايران در مورد پرونده هسته اي نيز، از ضمانت اجرايي برخوردار نخواهند بود. چرا که بدون نظارت دموکراتيک بر نهادهاي حکومتي، اين نهادها در فضايي غير شفاف، امکان انجام هر گونه فعاليت غير مسوولانه را خواهند داشت. به علاوه، دولت هايي که از اقتدار ناشي از پشتوانه مردمي برخوردار نباشند، همواره ميل به کسب اقتدار از شيوه هاي ديگر – چون توليد سلاح هاي قوي تر – دارند.
بنابر اين، تصور تامين منافع استراتژيک اروپا با قرباني کردن دموکراسي و حقوق بشر در ايران، روياي گذرايي است که هرگز تعبير نخواهد شد.
حقوق بشر، انتخابات و نظارت استصوابي
شيرين عبادي
شرکت در انتخابات آزاد براي حاکميت بر سرنوشت فردي و جمعي، جزو اساسي ترين حقوق انسان هاست. يک "انتخابات آزاد"، بايستي لزوماً، داراي سه شرط اساسي باشد:
۱- امکان حضور گرايشهاي مختلف جامعه را در صحنه سياست فراهم آورد. واضح است که کسي انتخابات رياست جمهوري عراق صدام حسين را، هرچند که صدام در آن با اکثريت آرا نيز انتخاب مي شد، انتخابات آزاد نميشمرد.
۲- مستقيم باشد. يعني نه تنها تمام شهروندان امکان حضور و رأي دادن مستقيم را داشته باشند، که کانديداهاي مختلف نيز بتوانند خود را مستقيماً در معرض رأي و قضاوت مردم قرار دهند، و حکومت مسوول انتخاب و مصرفي نامزدهاي قابل انتخاب توسط مردم نباشد.
۳- همه گرايش ها از امکان مساوي ارائه و تبليغ عقايد خود از تريبونهاي عمومي برخوردار باشند. اگر رسانههايي چون راديو و تلويزيون در اختيار حکومت بوده و به ترويج مستقيم يا غير مستقيم ديدگاههاي طيف خاصي از کانديداهاي حکومتي بپردازند، حتي در صورت وجود داشتن کانديداهاي رقيب هم، شرايط رقابت انتخاباتي عادلانه نخواهد بود.
طبق قانون اساسي ايران، انتخابات به طور مستقيم و با رأي مخفي و آزادانه شهروندان صورت ميگيرد. اما طبق تفسيري از قانون که در ايران، توسط محافظهکاران و بر خلاف روح قانوناساسي به انجام رسيده است، "شوراي نگهبان" حق دارد پيش از انتخابات، نامزدهايي که شرکت آنان را در انتخابات به صلاح نمیداند، از حضور در رقابت باز دارد، و در عوض، نامزدهايي که صلاح میداند را به رأي دهندگان معرفي کند.
نحوه برخورد شوراي نگهبان با صلاحيت نامزدهاي انتخاباتي، عاملي است که همواره – و به ويژه در انتخابات اخير- به طور مستقيم بر ميزان مشارکت عمومي در انتخابات تأثير داشته است. عاملي که متأسفانه، قرار است ظاهراً يک بار ديگر، و اين بار در حساس ترين شرايط داخلي و خارجي کشور، باعث افت شديد مشارکت انتخاباتي ايرانيان شود. اين رويه، ناسازگار با روح "انتخابات آزاد"، و در نتيجه، مصداق مشخص نقض حقوق بشر است.
تأمين بديهيترين ترين درجات حقوق بشر در ايران، در گرو حق مشارکت مردم در تعيين سرنوشت خود از طريق انتخابات است. اگر اين حق به ملت ايران بازگردانده نشود، "همه" در خطر خواهند بود
ستمي که بر گنجيها میرود
نعمت احمدی
موافقت اخير دستگاه قضايي با مرخصي اکبر گنجي براي معالجه، در شرايطي صورت گرفت که وي، بعد از گذراندن نزديک به ۱۹۰۰ روز در زندان، تنها ۷۰ روز به مرخصي رفته بود. توجيه آقاي سالارکيا معاون دادستان عمومي و انقلاب تهران در مخالفت دستگاه قضايي با در خواست مرخصي اين زنداني، از اين قرار بود که: " در مورد اکبر گنجي چون جلب رضايت شاکي در ميان نبوده است، نمي توانسته است درخواست يک ماهه براي مرخصي کند." به عبارت ديگر، اگر گنجي کلاهبردار يا حيف و ميل کننده اموال ديگران بود، مي توانست براي جلب رضايت شاکي، از مرخصي يک ماهه بهره ببرد؛ ولي چون اهل قلم بوده و شاکي خصوصي نداشته، مرخصي يک ماهه برايش قدغن بوده است.
سوالي که اينجا پيش مي آيد، آن است که چرا بخشنامه رياست قوه قضاييه– که تا سه ماه مرخصي را، براي درمان بيماري، به سازمان زندان ها ابلاغ نموده اند– مشمول اکبر گنجي نمي شود؟
چند روز پيش، وقتي عکس عبدالله نوري در منزل گنجي چاپ شد، دختربچه اي در کنار او نشسته بود که پدر، پنج ماه قبل از زنداني شدن خود، نام او را «صهبا» گذاشته بود. امروز اين دختر ۵.۵ ساله است. يعني، از حدود دو هزار روزي که از عمر صهبا مي گذرد، تنها هفتاد روز آزادانه در آغوش پدر بوده است؛ آن هم پدري که بيمار بود و با بيماري به زندان رفت و امروز– بيمارتر– براي معالجه به خانه فرستاده شده است. صهبا به خوبي دارد معني ديوار زندان، زنگ تلفن، سرفه هاي پي در پي پدر، پارک رفتن بدون او... و احتمالاً رفتن به کلاس "آمادگي" در روز اول مهر بدون حضور او را مي فهمد.
فرزندان و پدر و مادر و اقوام ديگر زندانيان هم به همين ترتيب زندگي مي گذرانند. اکبر گنجي تنها نمادي از زندانيان سياسي است. وگرنه، ناصر زرافشان، حشمت ا... طبرزدي، برادران محمدي، پيمان پيران ... و ديگران هم خانواده هايي دارند که محتاج حضور آنان در خانه هستند.
گنجي در زندان دنبال چيزي نيست جز اجراي قانون. او مي بيند که، به گفته معاون دادستان تهران، يک زنداني مالي، ماهها به بهانه جلب رضايت شاکي خود، در خارج از زندان به سر مي برد. ولي وي و ديگر زندانيان همفکر او، که به نقد قدرت پرداخته اند و چيزي جز اجراي قانون نمي خواهند، از حقوق مساوي با ديگر زندانيان برخوردار نيستند. اگر قرار به اجراي قانون بود، نه تنها مرخصي استعلاجي يک زنداني سياسي با اين همه اشکال مواجه نمي شد، که حتي آزادي اکبر گنجي و ديگر زندانيان سياسي نيز، عملي بود.
از عباس عبدي، وقتي بعد از سي ماه زندان، برائت حاصل کرد، پرسيدند که آيا براي اعاده حيثيت، از کسي شکايت خواهد کرد؟ جواب عالمانه بسيار آموزنده بود: "من چرا درخواست اعاده حيثيت کنم؟ بايد از کساني اعاده حيثيت شود که مرا بي گناه زنداني کردند."
شک نکنيد که يک روز پرونده هاي محرمانه امروز، از صندوقچه اسرار بيرون خواهد آمد و آن روز، ديگران خواهند گفت و نوشت: بايد اين کار را مي کردند، ولي با اجرا نشدن وظايف قانوني، به فرهيخته ترين شهروندان اين کشور ستم شد
نوری، گنجی وسرآغاز خطاها...
دیروز جمعه رفته بودم خانه گنجی. عبدالله نوری هم آمده بود آنجا برای دلجویی از خانواده و همسر او. خبرنگاران هم حضور داشتند. واقعا ناراحت کننده بود. من که اصلا نمی فهمم چطور یک نفر ۱۸۰۰ روز در زندان باشد برای نوع تفکری که دارد. عبدلله نوری خیلی شکسته شده بود و همین طور خیلی هم تند. بدبین بود. می گقت کاربا انتخابات واین جور چیزها هم درست نمی شود. بعد رک و پوست کنده گفت که در انتخابات شرکت نمی کند. چون که فرقی از نظر او وجود ندارد و تغییراتی که به وجود می آید آنقدر نیست که دراو ایجاد انگیزه کند که در انتخابات شرکت کند. گفتم حاج آقا نمی شود شما ریش سفیدی کنید کار ختم به خیر شود؟ گفت کی گفته ما ریش سفید هستیم. تازه ممکن است من بخواهم کاری کنم برای گنجی مشکل بیشتری درست شود. بعد گفت چطور گفته بودند به او که ۲۷ رجب آزاد می شود وبعد با اینکه همه عوامل دست اندر کار آزادی اش دست به دست هم دادند باز در زندان ماند. گفت کارها دراین مملکت یک جور دیگر می گردد. خبرنگاری به او گفت شما اندکی خجالتی هستید، نوری گفت خجالتی نیستم. اما کم حرف می زنم. این را به نحوی گفت که حرف مفت نمی زنم. حرف حسابی هم آدم کم می زند. بعد شروع کرد به صحبت کردن که تا وقتی زندان نرفته بود تصویرش از مردم وحکومت کردن خیلی متفاوت بود. تاثیر زندان خیلی روی او زیاد بود. مثل همه کسانی که می روند ومی آیند. تاثیر خیلی قطعی است. وقتی نوری ویز کشور بود معروف بود که می گفتند وقتی در وزارتخانه است بچه های آشپزخانه هم می دانند وزیر در وزاتخانه است برعمس موسوی لاری که می گویند اگر در آسانسور وزارتخانه هم کنارت باشد متوجه نمی شوی وزیر در آسانسور است.
گفت که چطور در تصمیمی گیریهایی که در دولت ومجلس انجام می شده وحضور داشته همواره بین منافع نظام ومنافع حاکم ومنافع مردم اولی ودومی را مورد توجه قرار می داده اند. درحالی که امروز فکر می کند روش اشتباهی بوده است. نوری چندین بار این موضوع فاصله حکومت را مورد تاکید قرار داد. گفت تا وقتی به زندان رفتم فاصله داشتم با مردم ودرکشان نمی کردم. چه برسد به محکومین. آنجا که رفتم فهمیدم که این حقوق محکومین هم موضوع مهمی است. نوری دائما کنایه میزد وطعنه حواله می داد.خودش از این مقطع به عنوان سرآغاز خطاها نام برد.
همسر گنجی هم خیلی بی تاب بود. می گفت اگر به خواسته های گنجی نرسند جلوی سازمان ملل اعتصاب غذا خواهد کرد. گنجی نامه ای نوشته بود از زندان که قابل چاپ نیست. اما کلی از تناقضات در ماجرای خودش را مورد توجه قرار داده است. همسر گنجی گفت که این هفته احتمالا یک کنفرانس خبری داخلی وخارجی خواهد داشت. گفت اگر قراراست گنجی هزینه بدهد نظام هم باید بدهد. خانواده گنجی در وضعیت خیلی سختی به سر می برند. به قول نوری فقط خود زندانی وخانواده اش می دانند که در زندان چه برسر آدم می آید. او دائما اسم یک نفر را می آورد ومی گفت او مقصر است. خیلی دلش پر بود. می گفت نگران است بلایی سر گنجی بیاید....خدا کند به خیر بگذرد.
حرف جالبی زد این معصومه شفیعی. گفت وقتی گنجی ساکت است می گویند، برانداز است وملحد. ووقتی حرف می زند می آیند می گویند تو که فرزند انقلاب وامامی. چرا از این حرف ها می زنی؟ می گفت ما که بالاخره نفهمیدیم که او ملحد است وبرانداز یا فرزند انقلاب؟
به نوری گفتم حاج آقا خوب است یک دوره ای برای آقایان بگذارند آنجا بروند وبه قول معروف روشن شوند. خندید و چند خاطره از ماجرای زندانش گفت. از سلول هایی که ما بودیم و گفت وقتی خودش در زندان بوده آنجا را تازه می ساختند. در آخر هم وقتی پرسیدیم بالاخره چه باید کرد گفت که باید در قانون اساسی اختیارات حاکم تغییراتی جدی کند. گفت که ایرادات اساسی دارد به کل ماجرا واین جلسه چون تنها به دیدار خانواده دوست صمیمی اش اکبر گنجی آمده نمی تواند بیشتر در مورد آن سخن بگوید.
بعد یک خاطره تعریف کرد که به نظرم خیلی جالب بود. گفت در بند روحانین زندان اوین که علما حضور دارند، یک روز سر نماز از یکی که قبلا قاضی بود و یکسالی را به خاطر ماجرایی به زندان افتاده بود پرسیدم فلانی چند سال قضاوت کرده ای؟ بنده خدا گفت:۲۰ سال. گفتم در این سالها چند سال حکم زندان داده ای؟ گفت: نمی توانم بگویم. از دستم خارج است. گفتن: حدودی بگو. گفت بین ۲۰۰۰ تا ۵۰۰۰ سال. گفتم حالا بگیریم ۳۰۰۰ سال. تازه ظاهرا قاضی سختگیری هم نبوده است. آیاوقتی حکم می دادی فکر می کردی هیچگاه که زندان این گونه باشد؟ گفت به والله که فکر نمی کردم.
گزارش کامل من را از جلسه در روزنامه شرق امروز چاپ شده است.
گفتگوي محمود صالحي با اولريش لادورنر، متخصص مسائل خاور نزديك و سردبير بين المللى هفته نامه دى تسايت: شركت در انتخابات مهم است! صداي آلمان
خيلى از مردم در ايران بر اين باورند كه عدم شركت در انتخابات يك تصميم سياسى است و بدين گونه مشروعيت رژيم از بين ميرود و اميدوارند كه عملا با اين اقدام زمانى رژيم از درون فروپاشد زيرا ديگر داراى مشروعيت نيست. نظر من اين نيست. اگر از طريق صندوق انتخاباتى اليت حاكم به مبارزه طلبيده نشود، اين اليت در حال حاضر از منابع كافى قدرت برخوردار است تا بتواند زمان طولانى بر سر كار باقى بماند. بنظر من مهم است كه در انتخابات شركت نمود.
در رابطه با انتخابات رياست جمهورى در ايران گفتگوئى داشتيم با دكتر لادورنر متخصص مسائل خاور نزديك و سردبير بخش خاورميانه اى هفته نامه آلمانى دى تسايت.
مصاحبه: محمود صالحى
-----------------------------
دويچه وله: آقاى لادورنر، با نگاهى به تاريخ ايران مى بينيم كه بسيارى از سياستمداران اصلاح طلب و رفرميست، بهاى سياستهايشان را حتى با جان خود پرداختند. آقاى خاتمى اولين اصلاح طلبى بود كه دو دوره رياست جمهورى را از سر گذراند و اكنون دوران رياست جمهورى ايشان به پايان ميرسد. ايران به كدام سو ميرود؟
اولريش لادورنر: با پايان دوران رياست جمهورى ايشان، فازى در تاريخ ايران نيز به پايان ميرسد. خيلى ها خواهند گفت فازى كه رفرم ها در آن با شكست روبرو شدند. اما من با تفاوت به آن نگاه ميكنم و من فكر ميكنم كه جامعه در اين سالها بصورت زيربنائى تغيير يافته است. اميدوارم كه ايران در آينده بيشتر باز شود. اين البته وابسته به چگونگى ساختار داخلى قدرت است. اما من فكر ميكنم ديگر در سطح اجتماعى امكان بازگشت به دوران قبل از خاتمى وجود ندارد. اكنون سئوال اينجاست كه مقاومت اقتدارگرايان سطوح بالائى حكومت تا چه حد است؟ شكى نيست كه ايران در ده، پانزده سال آينده تغييرات بسيار اساسى را پشت سر خواهد گذاشت. اما سئوال اينجاست كه آيا اين تغييرات مسالمت آميز خواهد بود و يا اينكه با خشونت صورت ميپذيرد.
دويچه وله: در اين انتخابات از طيف تحريم تا برگزيدن معين و رفسنجانى وجود دارد. چه كسى، چه شانسى دارد؟ آيا كانديداها اين قابليت و توانائى را دارند تا مردم را به پاى صندوقهاى راى بكشانند و درصد مشاركت آنها را افزايش دهند؟
اولريش لادورنر: بزرگترين مشكل حضور و مشاركت مردم در انتخابات خواهد بود. ما در انتخابات گذشته شاهد كم شدن تكاندهنده ميزان حضور مردم شهرها در پاى صندوقها بوديم. خيلى از مردم، بخصوص جوانان كه اكثريت عظيم جمعيت ايران را تشكيل ميدهند، از رفتن به پاى صندوقها خوددارى كردند. در حال حاضر همه كانديداها تلاش ميكنند جوانان را خطاب قرار دهند تا آنها در انتخابات شركت نمايند. من فكر ميكنم اين امر خيلى مشكل خواهد بود، زيرا برداشت من طى آخرين مسافرتم به ايران اين است كه بخش وسيعى از مردم، نه به اين خاطر كه از سياست روى گردان شده اند، بلكه از اين رهبريت سياسى مايوس هستند و بين كانديداها ميخواهد حالا رفسنجانى باشد يا معين كمتر تفاوت قائل ميشوند، زيرا آنها نخبگان سياسى هستند كه انتظارتشان را برآورده نساخته اند. من فكر ميكنم كه ميزان مشاركت مردم در اين انتخابات پائين خواهد بود، كه شخصا از آن متاسفم. بايد منتظر ماند و ديد، اما فكر ميكنم فراخوان كانديداها كه همه و حتى رفسنجانى هم سعى ميكند جوانان را به حضور درانتخابات دعوت نمايند بدون اثر باقى بماند.
دويچه وله: اگر مردم از صندوقهاى راى گيرى دور بمانند، چه كسى از اين موضوع سود خواهد برد؟
اولريش لادورنر: بله اين موضوع روشن است. اين نظر شخصى من است كه اگر مردم در انتخابات شركت نكنند، نخبگان حاكم و نيروهاى محافظه كار از آن سود خواهند برد، زيرا آنوقت قدرت آنها مستحكم خواهد شد و هيچ كسى وجود ندارد كه در درون ساختارهاى دولتى آنها را به مبارزه بطلبد. البته نظر ديگرى هم وجود دارد. خيلى از مردم در ايران بر اين باورند كه عدم شركت در انتخابات يك تصميم سياسى است و بدين گونه مشروعيت رژيم از بين ميرود و اميدوارند كه عملا با اين اقدام زمانى رژيم از درون فروپاشد زيرا ديگر داراى مشروعيت نيست. نظر من اين نيست. اگر از طريق صندوق انتخاباتى اليت حاكم به مبارزه طلبيده نشود، اين اليت در حال حاضر از منابع كافى قدرت برخوردار است تا بتواند زمان طولانى بر سر كار باقى بماند. بنظر من مهم است كه در انتخابات شركت نمود.
دويچه وله: : در غرب محافلى وجود دارد كه تمايل دارند آقاى رفسنجانى رئيس جمهور ايران شود، زيرا او برايشان شناخته شده است، آدم پراگماتيكى است، نماينده سرمايه و بورژوازى تجارى ايران است و بالاخره از قدرت كافى در حل مناقشه اتمى برخوردار است. اما نام او در پرونده ترور ميكونوس هم جاى دارد. نظر شما راجع كانديداتورى ايشان و شانس انتخاب شدنش چيست؟
اولريش لادورنر: اگر به نظر سنجى ها اعتماد داشته باشيم، او داراى بيشترين شانس است. اينكه او كانديد شده و ميخواهد دوباره رئيس جمهور شود، تا حدى بازگشت به گذشته است. اگر بخواهيم با لغات مثبت او را ارزيابى كنيم، او پراگماتيك است. اما او يك تاريخ بسيار متناقضى دارد. من ميتوانم بفهمم كه خيلىها در غرب ميگويند كه با او ميتوان معامله كرد، او قدرت و نفوذ دارد و ميتوان با او مذاكره كرد. اما اگر ببينيم كه رفسنجانى كى و كجا چه ميگويد، آنوقت او مقياس خوبى براى تشخيص تناسب واقعى قدرت در دورن حاكميت است. آنوقت خوب ميتوان ديد كه روابط محافظه كاران با اصلاح طلبان چگونه است. رفسنجانى همواره موفق شده با ذكاوت بر جو درون دستگاه حكومتى و مردم تاثير بگذارد. اينكه او يك كانديداى خوب براى ايران است، هنوز نميتوان نظرى داد. اما او مثل ساير كانديداها تشخيص داد كه چه چيزى براى ايران داراى اهميت است. نقطه ضعف ايران، منزوى بودنش در جامعه جهانى و بدين گونه مشكلات اقتصادى آن است. اين امكان وجود دارد كه رفسنجانى كارهائى براى ايران و البته اليت سياسى و طرفدارنش انجام دهد. اين امكان هم وجود دارد كه در دوران رياست جمهورى وى ايران به لحاظ اقتصادى پيشرفتهائى داشته باشد. اما اين براى من قابل تصور است كه بر تضادهاى اجتماعى ميان بالا و پائين، ميان فقير و ثروتمند در دوران رياست جمهوريش افزوده خواهد شد.
نقش 3 نامزد "ریاست جمهوری" در ترور وین، مصاحبه اخیر بنی صدر و شاهد جدیدی بنام D و قتل دکتر کسری وفاداری در پاربس، انقلاب اسلامي
در این قسمت اول، نقش رفسنجانی و حمید احمدی نژاد و محسن رضائی در قتل های قاسملو و قادری و فاضل رسول، از زبان کسی که مجری این ترورها بوده است، می خوانید و قتل دکتر کسری وفاداری در پاربس در 18 مه 2005.
سه نامزد ریاست جمهوری ، هاشمی رفسنجانی و محسن رضائی و حمید احمدی نژاد در قتل قاسملو و فاضل رسول و قادری دخالت مستقیم داشته اند از زبان کسی که مأمور کشتن ﺁن ها شد :
◄ شرح مأموریتی را می خوانید که از سوی خامنه ای ، از طریق هاشمی رفسنجانی به محسن رضائی و از طریق او به فرمانده سپاه قدس و به تیمهای مأمور مذاکره با قاسملو، رهبر حزب دموکرات کردستان و دو تیم ترور داده شده است . مأموری که مأموریت خویش را شرح می کند، ناصر تقی پور است . او کسی است که به اتفاق عسگری، مأموریت قتل قاسملو و فاضل رسول و عبد الله قادری را انجام داده است . تقی پور، پیش از ﺁنکه کشته شود، در می یابد که قصد حذف او را دارند . از این رو، شرح مأموریت را به دوست خود به امانت می سپرد . به او می گوید : اگر از مأموریت زنده بازگشتم ، شما ماجرا را فراموش می کنید چنانکه گوئی کلمه ای از ﺁن را نشنیده اید . اما اگر کشته شدم ، شما ﺁن را منتشر کنید . در اواخر زمستان گذشته ، دوست او که از ایران گریخته بود، نزد ﺁقای بنی صدر رفت و ماجرا را به او گفت .
پیش از ﺁنکه شرح اقدامی را بخوانید که ﺁقای بنی صدر در این ربطه بعمل ﺁورد، شرح مأموریت را بخوانید:
◄ در اواخر سال 1380، یکی از افسران سپاه پاسداران ، بنام ناصر تقی پور، اطلاعاتی در اختیار من گذاشت . او از من خواست در صورت بروز هر اتفاقی برای او، این اطلاعات را منتشر کنم. دلیل این کار خود را چنین گفت : احتمال دارد توسط تشکیلات سپاه قدس – او خود یکی از افسران ارشد ﺁن بود - ، به دلیل اختلافاتی که با فرماندهی سپاه پیدا کرده ام ، به دلیل « حفظ اسرار امنیتی نظام »، تصفیه فیزیکی شوم . درک او صحیح بود . چرا که بعد از مدتی ، بهنگام غواصی در رود کارون ، به قتل رسید . عضو دیگر تیم، عسگری نیز در سال 1382، هنگام ورود به محل کار خود ، تیر خورد و کشته شد . گفتند : به دلیل بی احتیاطی دژبان هدف گلوله قرار گرفته است!
تا این زمان ، امکان انتشار این اطلاعات را نیافته بودم . اینک ﺁن را یافته ام، اینها را به شرح زیر انتشار می دهم :
* « در سال 1367 ، مأموریتی از سوی رئیس جمهوری وقت ، هاشمی رفسنجانی به سپاه قدس ابلاغ شد . زیرا عملیات برون مرزی بر عهده سپاه قدس بود . قبل از تشکیل « اطلاعات رهبری » ، مأموریتها ، پس از تصویب رهبری، توسط ریاست جمهوری ابلاغ می شدند . حتی پیش از رسیدن رفسنجانی به مقام ریاست جمهوری، بلحاظ ﺁنکه جانشین فرمانده کل قوا بود، مأموریت ها از سوی او ابلاغ می شدند . هر مأموریت، از طریق فرمانده کل سپاه که محسن رضائی بود به فرمانده سپاه قدس ابلاغ می شد .
موضوع این مأموریت حذف فیزیکی رهبران حزب دموکرات کردستان بود . علت ﺁن خطرناک بودنشان برای جمهوری اسلامی بود.
* طراح عملیات ، یکی از اعضای ارشد سپاه قدس ، بنام حاج غفور بود . او اینک رئیس حراست صدا و سیمای جمهوری اسلامی است . بنا بر طرح، عملیات در دو مرحله می باید انجام می گرفت و انجام گرفت : در مرحله اول ، پیشنهاد گفتگو و رسیدن به توافقی بر سر مسئله کردستان، از سوی دولت به دکتر عبدالرحمن قاسملو، رهبر حزب دموکرات ، داده شد . در این مرحله می باید توافقی صوری انجام می گرفت . در مرحله دوم ، چند ماه بعد، می باید گفتگوها و توافق نهائی انجام و توافقنامه امضاء می شد . ترور رهبران حزب دموکرات کردستان در این مرحله می باید انجام می گرفت . چرا طرح دو مرحله بود و ترور در مرحله دوم می باید انجام می گرفت ؟ زیرا می باید رژیم را طالب صلح و حل مسئله جلوه گر می ساخت و مخالفان حل مسئله کردستان را در معرض اتهام قرارمی داد .
* سه تیم تشکیل شدند : 1 – تیم مذاکره کننده که حاج غفور ، با نام مستعار امیر منصور بزرگیان ، عضو ﺁن و رابط با دو تیم ترور بود . 2 – دو تیم ترور ، یکی مرکب از ناصر تقی پور و عسگری و دیگری به سرپرستی حمید احمدی نژاد . رابطه تیم اول به سفارت ایران در وین، احمدی نژاد شد . اسلحه را او از سفارت گرفت و به دو عضو تیم ترور داد .
* برابر طرح ، مذاکرات اول در 28 و 30 دسامبر 1988 ، در وین ، پایتخت اتریش انجام گرفت . 7 ماه بعد، در ژوئیه 1989 ، مذاکرات دوم، باز در وین بعمل ﺁمد .
ناصر تقی پور و عسگری ، یک هفته پیش از تاریخ مذاکره ، از طریق امارات متحده عربی ، با گذرنامه های اروپائی ، وارد اتریش می شوند . اسلحه و نیازمندیهای دیگر ﺁنها را سفارت ، توسط احمدی نژاد در اختیار ﺁنها قرار می دهد . اطلاع در باره محل و ساعت مذاکره را حاج غفور به ﺁنها اطلاع می دهد .
هیأت کرد چندین بار زمان و محل مذاکره را تغییر دادند . این کار مشکلاتی را ببار ﺁورد . تیم ترور از هیأت مذاکره کننده خواست تا ممکن است زمان گفتگو را طولانی کند تا فرصت مناسب برای اجرای مأموریت قتل بدست ﺁید . این فرصت ، بعد از ظهر 13 ژوئیه 1989 بدست ﺁمد . یک عضو هیأت مذاکره کننده بنام مصطفوی درب را باز گذاشت و من و عسگری ، بدون هیچ مشکلی وارد محل مذاکره شدیم و بسوی رهبران حزب دموکرات کردستان، قاسملو و قادری و نفر سوم بنام فاضل ( کرد عراقی و استاد دانشگاه در وین ) ، ﺁتش گشودیم . قاسملو حتی فرصت بلند شدن از صندلی را نیز پیدا نکرد . او و دو تن دیگر به قتل رسیدند . بعلت تاریک بودن محل مذاکره، جعفری شاهرودی ( از اعضای تیم مذاکره و از فرماندهان سپاه ) نیز زخمی شد .
من و عسگری به سرعت محل قتل را ترک گفتیم و از اتریش خارج شدیم . جعفری شاهرودی را به بیمارستان منتقل کردند. او را بعد از 24 ساعت ، در پی دخالت سفارت جمهوری اسلامی ، ﺁزاد کردند و او به سفارت رفت و در ﺁن پناه جست . بعد از مدتی هم به ایران بازگردانده شد .
* در جلسه توجیه که پیش از رفتن به مأمورین ، در تهران تشکیل شد، حاج غفور توجیه کننده اعضای سه تیم بود . احمدی نژاد مشکلاتی را که ممکن بود با ﺁنها روبرو شویم، طرح می کرد و حاج غفور پاسخ می داد. در پایان ، حاج غفور گفت : ترتیب همه چیز داده شده است . از لحاظ اتریش هم با مشکلی روبرو نمی شویم . می رویم و مأموریت را انجام می دهیم و ﺁب هم از ﺁب تکان نمی خورد . در عمل ، دولت اتریش ، برای حفظ روابط دوستانه با ایران ، همکاری لازم را در انتقال اعضای هیأت به ایران ، بعمل ﺁورد . پلیس اتریش نیز پی گیری جدی نکرد .
* ناصر تقی پور بمب گذاری در دکان نوار فروشی فاضلی در لندن را نیز انجام داده است . قصد از بمب گذاری کشتن فاضلی بود اما به جای او فرزند او کشته شد .
* حاج غفور در انتقال تکنولوژی اتمی ، از کشورهای تازه به استقلال رسیده ﺁسیای میانه ، از جمله قزاقستان به ایران ، نقش مهمی بازی کرده است .
◄ گزارشی که خواندید ، به ﺁلمانی ترجمه شد و در اختیار دکتر پیتر پیلس ، نماینده مجلس اتریش و از رهبران حزب سبزها، قرار گرفت . دکتر پیلس کسی است که از زمان وقوع قتلهای وین بطور پیگیر پیرامون ﺁن تحقیق می کند . او عضو کمیسیون امنیت مجلس اتریش نیز هست .
دکتر پیلس خواست تا به لحظه عمل ، گزارش قتلها از زبان مأمور قتلها ، انتشار پیدا نکند، هم بخاطر پرهیز از خطر جانی و هم بلحاظ جلوگیری از اقدام پیشگیرانه رژیم ایران و مقامات اتریش . او ، باتفاق یک گروه تلویزیونی ، جمعه 20 مه ، به فرانسه ﺁمد و در محل سکونت بنی صدر، با شاهد بمدت 2 ساعت ، سئوال و جواب کرد . او جواب ها را با تحقیقهائی که در اتریش انجام گرفته بودند، می سنجید . سرانجام گفت این شهادت نکات مبهم را رفع کرد و حالا می دانیم چگونه این قتلها سازمان داده شده اند و ایران و اتریش ، هر یک ، چه کرده اند .
گروه تلویزیونی فیلمی از گفتگوهای دکتر پیلس با بنی صدر تهیه و مصاحبه ای با بنی صدر بعمل ﺁورد که در 23 مه، شب هنگام در اتریش پخش کرد .
◄ دکتر پیلس در 23 مه، در اتریش ، کنفرانس مطبوعاتی ترتیب داد و در ﺁن از جمله گفت : من هر کار که بتوانم می کنم تا تعقیب قضائی ﺁمران و مأموران قتلها از سر گرفته شود .
او شاهد جدید را « شاهد D » نامید و از زبان ناصر تقی پور گفت : دستور قتل از سوی هاشمی رفسنجانی و محسن رضائی داده شده است و احمدی نژاد تیم دوم ترور را تشکیل می داده است . این سه تن، اینک نامزد ریاست جمهوری در انتخابات ماه ژوئن هستند .
اتحادیه اروپا باید بداند که در انتخابات ریاست جمهوری، رقابت میان تکنوگراتهای میانه رو نیست . بلکه میان کسانی است که در قتلهای سیاسی یا ﺁمر بوده اند و یا مباشر .
من شهادت « شاهد D » را با مدارکی که در باره قتلها، از بایگانی پلیس بدست ﺁورده ام، مقایسه کرده ام . نه تنها شهادت دقیق است بلکه واجد اطلاعات جدید و دقیقی است که تعقیب قضایی سه نامزد ریاست جمهوری و مأموران قتل را میسر می کنند. هویت شاهد را ﺁقای بنی صدر ، رئیس جمهوری سابق ایران، تأیید کرده است.
تقی پور برای « شاهد D » توضیح داده است که حکومت اتریش ، بخاطر حفظ روابط سیاسی – اقتصادی با ایران ، همکاری کرده و مانع از خروج اعضای سه تیم از اتریش نشده است .
◄ قتل دکتر کسری وفاداری ، در پاریس :
در 18 مه 2005 ، دکتر کسری وفاداری را در خانه اش با کارد کشتند . او استاد دانشگاه بود و در باره اش این اطلاعات را تحصیل کرده ایم :
* نامزد ریاست انجمن زردشتیان ایران می شود و اکثریت بزرگی نیز به او رأی می دهند اما رژیم مانع از ریاست او می شود .
* چند سال پیش ، در لندن ، سمیناری تشکیل شد . او از شرکت کنندگان در این سمینار بود . بهنگام ورود، شخصی می ﺁید و به او می گوید صحبتی با شما دارم . او را به کناری می کشد و در ﺁنجا ، چند تن محاصره و از محل خارجش می کنند . تا پایان مدت سمینار نگاهش می دارند و به او اخطار می کنند اگر بار دیگر در این گونه سمینارها شرکت کند، به اخطاری ساده از این نوع، اکتفا نخواهند کرد .
* او در زمینه دفاع از حقوق انسان نیز فعال بود .