گفته های گزارشگر ویژه سازمان ملل درباره خشونت علیه زنان
زنان ایران –هفته گذشته برای اولین بار و در پی توجه مجامع بین المللی به مسئله خشونت علیه زنان یاکین ارتورک گزارشگرویژه سازمان ملل در زمینه خشونت علیه زنان به ایران آمد . وی در این سفر دیدارهایی با نمایندگان قوه قضاییه ،مجلس ،مجمع تشخیص مصلحت نظام ،نیروی انتظامی ،زنان مدافع حقوق بشر ،دانشگاهیان ،روزنامه نگاران و وکلای دادگستری انجام داد . ارتورک همچنین از بند زنان زندان اوین و شهر ایلام بازدید کرد .
وی در آخرین روز از سفر خود در یک کنفرانس خبری گزارش مقدماتی اش را از آنچه دیده و شنیده است بدون ذکر هیچ آمار و ارقامی در جمع خبرنگاران خواند گزارشی که در هیچ یک از خبرگزاریها و رسانه های عمومی اسمی از آن برده نشد . تا پایان سال 2005 ارتورک گزارش مبسوط خود را در وب سایت سازمان ملل منتشر می کند وبه گفته خودش تا آن زمان پذیرای گزارشها و موارد رسیده خواهد بود.
ارتورک در ابتدا با اشاره به اعلامیه سازمان ملل مصوب 1993در مورد رفع هرگونه خشونت علیه زنا ن از بروز خشونت علیه زنان در سه حوزه جامعه ،خانواده و اغماض دولت حرفهایش را از خشونت در خانواده شوع کرد و گفت :"زنان در خانواده با خشونتهای روانی ،جنسی و فیزیکی مواجهند و از آنجایی که در بعضی موارد به عنوان مثال در مورد طلاق قانون نیز تبعیض جنسی وجود دارد زنانی که قربانی خشونت در خانواده هستند نمی تواننند به آسانی از آن نجات یابند . به علت طولانی بودن روند طلاق وهزینه های فراوان و بد نامی زن پس از طلاق زنان از این حق خود صرفه نظر می کنند . اگر هم موفق به طلاق شوند از آنجایی که حضانت به به پدر داده می شود عواقب بسیار سنگین روحی و جسمی بر زنان وارد می کند . به عنوان مثال در ایلام زنان آخرین راه برای فرار از این موانع را خودکشی می یابند. "
وی به گزارشهایی در مورد قاچاق زنان به کشورهای حوزه خلیج فارس که به دستش رسیده اشاره کرد و از موانع فراوان بر سر اثبات تجاوز توسط قربانیان تجاوز ابراز نگرانی کرد و گفت :"به علت وجود قوانین شهود و ادله، زنی که مورد تجاوز قرار می گیرد نمی تواند به آسانی آنرا اثبات کند و اگر هم بتواند خودبه اتهام داشتن روابط نا مشروع مورد تنبیه قرار می گیرد و به اعدام محکوم می شود . "
ارتورک دستگریهای غیر قانونی ،طولانی بودن زمان حبس در سلولهای انفرادی،ممنوع الملاقات بودن زندانیان،عدم رعایت تناسب جرم و مجازات و نداشتن وکیل تا زمان بازجویی را پایمال ساختن قانون اساسی ایران و معاهدات بین المللی خواند و از دستگیریهای زنان مدافع حقوق بش توسط سازمانهای نیمه دولتی و شبه دولتی به علت داشتن عقاید سیاسی ونسبت دادن اتهامات اخلاقی به آنان ابراز نگرانی کرد .
وی به دولت ایران پیشنهاد قرار دادن الویتی برای از بین بردن قوانین تبعیض آمیز ،تصویب کنوانسیون رفع همه گونه تبعیض علیه زنان ،اتخاذ مجازاتهای جایگزین ،سعی در جلو گیری از اتفاق افتادن جرم و اصلاح آن به جای انتقام و حذف حکم اعدام ،اقدام ملی برای حمایت از حقوق انسانی همه با تاکید بر از بین بردن خشونت علیه زنان واطلاع رسانی به مردم در مورد فرهنگ سازی درباره حقوق بشر داد.
ارتورک گزارش خود را با خواندن آیه ای از سوره تکویر به پایان رساند که می گوید :"در روز قیامت از دخترانی که زنده به گور شده اند سئوال خواهد شد شما به چه گناهی به قتل رسیدید."
متن کنوانسيون حذف کليه اشکال تبعيض عليه زنان
مصوبه 18 دسامبر 1979(27آذر 1358)- قطعنامه شماره 180/34 مجمع عمومی سازمان ملل متحد
قدرت اجرايي بنابر ماده 27(1) سوم سپتامبر 1981(12 شهريور1360)
دولتهاي عضو کنوانسيون حاضر:
با توجه به منشور سازمان ملل مبني بر اعتقاد راسخ به اصول پايه اي حقوق بشر و احترام به ارزش ذاتي و برابري خدشه ناپذير حقوق مردان و زنان
· با توجه به اعلاميه جهاني حقوق بشرکه اصل قابل قبول نبودن تبعيض را تائيد نموده است و اعلام داشته است که تمام افراد بشر آزاد و برابر بدنيا ميآيند و همه از کليه حقوق و آزاديهائی که در آن بيان شده است بدون هيچگونه تمايزي از جمله تمايز در جنسيت برخوردار ميباشند.
· با توجه به اينکه دولتهاي عضو ميثاقهاي بين المللي حقوق بشر، متعهد شده اند که حقوق برابر مردان و زنان را در بهره مندی از کليه امور اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي، مدني و سياسي تضمين نمايند.
· با در نظر گرفتن ميثاقهاي بين المللي تحت نظر سازمان ملل و نمايندگي هاي تخصصي جهت ترويج و پيشرفت حقوق برابر مردان و زنان
· با توجه به قطعنامه ها، اعلاميه ها و توصيه هايي که بوسيله سازمان ملل و نمايندگي هاي تخصصي جهت ترويج و پيشرفت برابري حقوق مردان با زنان، تصويب شده است.
· با نگراني از اينکه عليرغم اسناد گوناگون و فراوان، هنوز ادامه تبعيض ها عليه زنان وجود دارد.
· با تذکر و يادآوري به اينکه تبعيض عليه زنان، نقض اصول برابري حقوق و احترام به شخصيت انساني ميباشد و (اين تبعيضها) مانعی است براي شرکت زنان در شرايط مساوي با مردان در زندگي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي کشورهاي آنان و نيز از رشد سعادت جامعه و خانواده جلوگيري ميکند و باعث بوجود آوردن مشکلات بيشتر براي توسعه و قابليتهاي زنان جهت خدمت به کشور خودشان و (جامعه) بشري ميشود.
· با در نظر گرفتن اينکه زنان در مواقع فقر حداقل دسترسي را به مواد غذائي، بهداشت، تحصيل، آموزش، فرصتهاي اشتغال و ديگر نيازمندي ها دارند.
· با اعتقاد به ايجاد نظم نوين اقتصاد بين المللي مبني بر برابري و عدالت که کمک مهمي در جهت ترويج و پيشرفت برابري بين مردان و زنان است.
· با تاکيد به ريشه کن کردن آپارتايد در اشکال گوناگون آن مانند نژاد پرستي، تبعيض نژادي، بهره برداري (استعمار) و بهره برداري جديد (استعمار نو)، تجاوز، اشغال، سلطه خارجي و دخالت در امور داخلي کشورها که لازمه تحقق کامل حقوق مردان و زنان ميباشد.
· با تاکيد بر تقويت صلح و امنيت بين المللي، تنش زدائي بين المللي، همکاري متقابل ميان تمام دولتها، صرف نظر از نظامهاي اجتماعي و اقتصادي آنها، خلع سلاح اتمي تحت نظارت مستقيم و موثر کنترل بين المللي، (همچنين) با تاکيد بر اصول عدالت، برابري و منافع متقابل در روابط ميان دولتها و درک حقوق مردم تحت سلطه استعمار و بيگانه و اشغال خارجي براي حق تعيين سرنوشت و استقلال و نيز احترام به حاکميت ملي و تماميت ارضي که باعث پيشبرد روند توسعه اجتماعي و در نتيجه کمک به دستيابي کامل برابري بين مردان و زنان خواهد بود.
· با اعتقاد به اينکه پيشرفت و توسعه تمام و کمال يک کشور، رفاه جهاني و علت (برقراري صلح)، لازمه حداکثر شرکت زنان در تمام زمينه ها و در شرايط مساوي آنها با مردان است.
· با يادآوري اينکه سهم عمده زنان در رفاه خانواده و پيشرفت جامعه تا به حال بطور کامل شناخته نشده است. اهميت (نقش) اجتماعي مادر و نقش والدين در خانواده و تربيت و رشد کودکان و با توجه به اينکه نقش زنان در توليد مثل نبايد بر اساس تبعيض قرار گيرد بلکه تربيت و رشد کودکان مستلزم يک توافق در مسئوليت بين مردان و زنان در (خانواده) و همين طور در جامعه است.
· با توجه به تغيير نقش سنتي مردان و زنان در جامعه و خانواده، دستيابي به برابري کامل بين مردان و زنان ضروري و لازم است.
· با تصميم به اجراي اصولي که در اعلاميه رفع تبعيض عليه زنان آمده است و بخاطر آن اهداف و نيز جهت انجام اقدامات ضروري براي از ميان برداشتن اينگونه تبعيضها در تمامي اشکال و مظاهر آن، دولتهای عضو مواد زير را مي پذيرند:
قسمت اول
ماده اول
براي (درک) مفاهيم کنوانسيون حاضر، عبارت تبعيض عليه زنان، به معني قائل شدن به هرگونه تمايز، استثناء يا محدوديت (محروميت) بر اساس جنسيتي است که نتيجه يا بمنظور خدشه دار کردن و يا بي اثر نمودن رسميت و شناسائي، بهره مندي يا اعمالي که بوسيله زنان انجام ميگيرد، صرف نظر از وضعيت تاهل آنها و بر مبناي برابري حقوق انساني مردان و زنان و آزاديهاي اساسي در زمينه هاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي، مدني و يا هر زمينه ديگر اطلاق ميگردد.
ماده دوم
دولتهاي عضو، تبعيض عليه زنان را در تمام اشکال آن، محکوم ميکنند و بيدرنگ و با کليه ابزارهاي مناسب، با سياست محو تبعيض عليه زنان موافقت ميکنند و آنرا پي گيري مينمايند و بدين منظور امور زير را تعهد ميکنند:
الف- گنجاندن اصل برابري مردان و زنان در قوانين اساسي شان يا ديگر قانونگزاريهاي متناسب در اين مورد. (دولتهای عضو) اگر تاکنون چنين قانوني را وضع نکرده اند از طريق وضع قانون (قوانين عادي لازم الاجرا) يا ديگر ابزارهاي مناسب از تحقق عملي اين اصل اطمينان حاصل خواهند کرد.
ب- اتخاذ قوانين مناسب و ديگر اقدامات لازم که شامل تصويب مجازاتهاي مناسبی است، بمنظور جلوگيري از اعمال تبعيض عليه زنان.
ج- ايجاد حمايت قانوني از حقوق زنان بر مبناي برابري با مردان و اطمينان از طريق دادگاههاي صالح ملي و ديگر نهادهاي عمومي در جهت حمايت موثر از زنان در مقابل هر نوع اقدام تبعيض آميز.
د- خودداري از انجام هرگونه اقدام و عمل تبعيض آميز عليه زنان و تضمين اينکه مقامات و موسسات عمومي طبق اين تعهد عمل نمايند.
ه - اتخاذ هرگونه اقدام مناسب در جهت حذف تبعيض عليه زنان بوسيله هر فرد، سازمان يا موسسه.
و- اتخاذ اقدامات مناسب که شامل (تدابير) قانونگذاري براي تغيير، اصلاح يا فسخ قوانين موجود، مقررات، عادات (عرف) و عملکرد هائي که باعث بوجود آمدن تبعيض عليه زنان ميباشند.
ح- لغو کليه مقررات کيفري داخلي (ملي) که باعث بوجود آمدن تبعيض عليه زنان ميباشند.
ماده سوم
دولتهاي عضو کليه اقدامات لازم و مناسب را در تمام زمينه ها بويژه سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي و از جمله قانونگزاري، اعمال خواهندکرد تا بدينوسيله از توسعه و پيشرفت کامل (وضعيت) زنان اطمينان حاصل نمايند. ( اين اقدامات) به منظور تضمين حقوق زنان جهت اعمال و بهره مندي آنان از حقوق بشر و آزاديهاي اساسي بر پايه برابري با مردان انجام خواهد گرفت.
ماده چهارم
1- اتخاذ اقدامات موقت و ويژه که بوسيله دولتهاي عضو و بمنظور سرعت بخشيدن بالفعل در برقراري برابري بين مردان و زنان انجام ميگيرد نبايد بعنوان (رفع) تبعيض بگونه اي که در اين کنوانسيون تعريف شده است، تلقي گردد. اما (برعکس) اين اقدامات موجب اعتبار بخشيدن و حمايت از نابرابري و (بکار بردن) معيارهاي مجزا خواهد شد، (زيرا) در زمان رسيدن به اهداف مورد نظر که فرصتها و رفتارهاي برابر است، (اين اقدامات موقت) متوقف خواهد شد.
2- اتخاذ تدابير ويژه دولتهاي عضو که شامل اقداماتي است که در کنوانسيون حاضر جهت حمايت حق مادري منظور شده است، به عنوان تبعيض در نظر گرفته نخواهد شد.
ماده پنجم
دولتهاي عضو اقدامات مقتضي زير را به عمل خواهند آورد:
الف- اصلاح الگوهاي رفتاري اجتماعي و فرهنگي مردان و زنان به منظور دستيابي به حذف تعصبات، عادات و ديگر عملکردها که بر پايه اعتقادي دون و زير دست قرار دادن يا برتري (يک جنس نسبت به جنس ديگر) يا نقش هاي کليشه اي براي مردان و زنان قرار دارد.
ب- مطمئن شدن از آموزش و پرورش خانواده که شامل درک مناسب و صحيح از (وضعيت) مادري بمثابه يک وظيفه اجتماعي و شناسائي مسئوليت مشترک مردان و زنان در رشد و تربيت کودکان ميباشد. (همچنين) با درک اين (موضوع) که منافع کودکان در همه موارد از اولويت برخوردار ميباشند.
ماده ششم
دولتهاي عضو اقدامات مقتضي راکه شامل وضع قانون بمنظور (جلوگيري از) تمام اشکال معامله بر روي زنان و بهره برداري از روسپيگري آنان است، بعمل خواهند آورد.
قسمت دوم
ماده هفتم
دولتهاي عضو اقدامات مقتضي براي حذف تبعيض عليه زنان در حيات سياسي و اجتماعي کشور بعمل آورده و بويژه اطمينان حاصل نمايند که (در شرايط) مساوي با مردان، حقوق زير براي آنها تامين گردد:
الف: (حق) راي در همه انتخابات و همه پرسي هاي عمومي و صلاحيت انتخاب شدن در تمام ارگانهاي انتخاباتي عمومي
ب: (حق) شرکت در تعيين سياست هاي حکومت (دولت) و اجراي آنها و به عهده داشتن پستهاي دولتي و انجام وظائف عمومي در تمام سطوح حکومتي (دولتي)
ج: (حق) شرکت در سازمانها و انجمنهاي غير حکومتي (دولتي) که مربوط به حيات سياسي و اجتماعي کشور است.
ماده هشتم
دولتهاي عضو اقدامات مقتضي را (براي زنان) بدون هيچگونه تبعيض و در شرايط مساوي با مردان بعمل خواهند آورد تا آنها از اين فرصت (استفاده کرده) و به عنوان نماينده دولت خود در سطح بين المللي و در فعاليت سازمانهاي بين المللي مشارکت کنند.
ماده نهم
1- دولتهاي عضو به زنان حقوق مساوي با مردان در زمينه کسب، تغيير و يا حفظ تابعيت اعطاء خواهند کرد. دولتها بويژه تضمين و اطمينان خواهند داد که ازدواج (زن با مرد خارجي) تغيير تابعيت شوهر در طي دوران ازدواج، خودبخود موجب تغيير تابعيت، عدم تابعيت يا تحميل تابعيت شوهر به زن نخواهد شد.
2- دولتهاي عضو به زنان و مردان در مورد تابعيت فرزندانشان حقوق مساوي اعطا خواهند نمود.
قسمت سوم
ماده دهم
دولتهاي عضو کليه اقدامات مقتضي و لازم را براي حذف هرگونه تبعيض عليه زنان در جهت تضمين حقوق برابر آنان با مردان در زمينه آموزش بويژه در موارد زير بعمل خواهند آورد:
الف- شرايط مساوي براي رهنمودهاي شغلي و حرفه اي جهت راهيابي به تحصيل و دستيابي مدارک از موسسات آموزشي در تمام سطوح مختلف در مناطق شهري و روستايي. اين برابري مي بايست در دوره هاي پيش دبستاني، عمومي، فني، حرفه اي و آموزش عالي فني و نيز در تمام انواع دوره هاي کارآموزي حرفه اي تضمين گردد.
ب- (امکان) راهيابي به دوره هاي تحصيلي، امتحانات، کادر آموزش با کيفيتهاي و معيارهاي يکسان و تجهيزات آموزشي با کيفيت هاي مساوي با (مردان) تضمين گردد.
ج- حذف هر نوع مفهوم کليشه اي از نقش زنان و مردان در تمام سطوح و تمام اشکال مختلف آموزشي بوسيله تشويق آموزش مختلط (پسران و دختران) و ديگر انواع آموزش که دستيابي به اين اهداف را کمک خواهد نمود، بويژه در تجديد نظر متون کتابهاي درسي و برنامه هاي مدارس و تعديل روشهاي آموزشي.
د- ( ايجاد) فرصتهاي يکسان جهت استفاده و بهره مند شدن از بورسها و ديگر مزاياي تحصيلي.
ه - ( ايجاد) فرصتهاي يکسان براي راهيابي به برنامه هاي آموزشي مداوم (دراز مدت) که شامل برنامه هاي مواد آموزشي عملي بزگسالان بويژه برنامه هائي که هدف آنها کاهش هر چه سريعتر فاصله آموزشي است که بين زنان و مردان وجود دارد.
و- کاهش (درصد) تعداد دانش آموز دختر که ترک تحصيل ميکنند و سازماندهي و برنامه ريزي براي دختران و زناني که قبلا ترک تحصيل کرده اند.
ز- ( ايجاد) فرصتهاي يکسان جهت شرکت فعال (زنان) در ورزش و تربيت بدني.
ح- ( امکان) راهيابي به آموزشهاي ويژه تربيتي (براي زنان) کمک و تضمين سلامت و تندرستي خانواده ها که شامل اطلاعات و مشورت هاي مربوط به تنظيم خانواده است.
ماده يازدهم
1- دولتهاي عضو اقدامات لازم و مقتضي را در جهت حذف تبعيض عليه زنان در زمينه اشتغال بعمل خواهند آورد و اطمينان مي دهند که بر پايه برابري مردان و زنان و حقوق يکسان ( آنها) بويژه در موارد زير عمل نمايند:
الف- حق کار بمثابه حق جدا ناپذيري تمام افراد بشر
ب- حق (برخورداري از) فرصت ها و امکانات شغلي يکسان که شامل درخواست ضوابط (معيار) يکسان در مورد انتخاب شغل است.
ج- حق انتخاب آزادانه حرفه و شغل، حق ارتقاء (مقام)، امنيت شغلي و تمام مزايا و شرايط خدمتي و حق استفاده از (دوره هاي) آموزشي حرفه اي و بازآموزي که شامل کارآموزي ها، دوره هاي آموزشي پيشرفته حرفه اي و آموزشي مجدد ميباشد.
د- حق (دريافت) پاداش يکسان (دستمزد مساوي) از جمله مزايا و (برخورداري از) رفتار برابر نسبت به ارزيابی کيفيت کار و کارهائي که ارزش يکسان دارند.
ه - حق (برخورداري از) امنيت اجتماعي، بويژه در موارد بازنشستگي، بيکاري، بيماري، ناتواني، دوران پيري و ديگر موارد از کارافتادگي و همچنين حق (برخورداري از) مرخصي استحقاقي.
و- حق (برخورداري از) حفاظت ها و مراقبتهاي بهداشتي و امنيت در شرايط کاري از جمله حمايت و تامين دوران بارداري (زايمان)
2- دولتهاي عضو اقدامات مقتضي و لازم زير را به منظور جلوگيري از تبعيض عليه زنان به دليل ازدواج يا مادري (بارداري) و تضمين حق موثر آنان جهت کار، بعمل خواهند آورد:
الف: ممنوعيت (اخراج) تحت وضعيت تخلف کاري که مجازات قانوني در پي دارد، (ممنوعيت) اخراج بخاطر حاملگي يا مرخصي زايمان و تبعيض در اخراج بر مبناي وضعيت زناشوئي.
ب: دادن مرخصي دوران زايمان با پرداخت (حقوق) يا مزاياي اجتماعي مشابه بدون از دست دادن شغل قبلي، رتبه يا مزاياي اجتماعي.
ج: تشويق جهت ارائه خدمات اجتماعي و حمايت هاي لازم بنحوي که والدين را قادر سازد تا تعهدات خانوادگي را با مسئوليتهاي شغلي و مشارکت در زندگي اجتماعي هماهنگ نمايند، بويژه از طريق تشويق به تاسيس و توسعه يک شبکه تسهيلاتي مراقبت از کودکان.
د: ارائه حمايتهاي ويژه از زنان در دوران بارداري در انواع مشاغلي که اثبات شده است براي آنها زيان آور است.
3- (وضع) قوانين حمايت کننده در رابطه با موضوعاتي که در اين ماده مطرح شده است و متناوبا در پرتو پيشرفتهاي علمي و تکنيکي مورد بازنگري قرار ميگيرد و در صورت ضرورت، تجديد نظر (اصلاح) يا لغو و يا تمديد ميگردد.
ماده دوازدهم
1- دولتهاي عضو کليه اقدامات لازم و مقتضي را جهت حذف تبعيض عليه زنان در زمينه هاي مراقبتهاي بهداشتي بعمل خواهند آورد. (اين اقدامات) بر پايه تساوي (حقوق) مردان و زنان جهت دسترسي به خدمات بهداشتي و خدماتي که به تنظيم خانواده مربوط ميشود، تضمين خواهد شد.
2- (دولتهاي عضو) بنابر قوانين بند 1 اين ماده، خدمات مقتضي و لازم را در ارتباط با بارداري و زايمان و پس از زايمان و اعطاء خدمات رايگان در صورت لزوم و همچنين تغذيه کافي در دوران بارداري و شيردهي را تضمين خواهند کرد.
ماده سيزدهم
دولتهاي عضو اقدامات مقتضي و لازم را جهت حذف تبعيض عليه زنان در ديگر مراحل زندگي از نظر اقتصادي و اجتماعي بعمل خواهند آورد. همچنين بر مبناي تساوي (حقوق) مردان و زنان، حقوق يکسان را براي آنها (زنان) بويژه در موارد زير تامين مي نمايند:
الف- حق استفاده از مزاياي خانوادگي
ب- حق استفاده از وامهاي بانکي، رهن ها و ديگر اشکال اعتبارات مالي
ج- حق شرکت در فعاليتهاي تفريحي، ورزشها و تمام زمينه هاي حيات فرهنگي
ماده چهاردهم
1- دولتهاي عضو، مشکلات ويژه اي که زنان روستائي با آن روبرو هستند را در نظر خواهند گرفت و به نقش مهمي که اين زنان در حيات اقتصادي خانواده هاي خود که شامل کار در بخشهاي اقتصادي غير مالي است، توجه خواهند کرد و اقدامات لازم و مقتضي را جهت تضمين اجراي قوانين کنوانسيون حاضر در مورد زنان نواحي روستائي بعمل خواهند آورد.
2- دولتهاي عضو، اقدامات لازم و مقتضي را جهت حذف تبعيض عليه زنان در مناطق روستائي بعمل خواهند آورد. (اين اقدامات) به منظور و بر پايه تساوي (حقوق) مردان و زنان در شرکت و استفاده آنان از توسعه روستايي است. (همچنين دولتهاي عضو) بويژه اطمينان حاصل خواهند کرد که زنان از حقوق زير برخوردار باشند:
الف- شرکت در تدوين و اجراي برنامه هاي توسعه (عمراني) در کليه سطوح
ب- راهيابي و دسترسي به امکانات مراقبتهاي بهداشتي مناسب و کافي از جمله اطلاعات، مشاوره و خدمات تنظيم خانواده
ج- ( حق ) استفاده مستقيم از برنامه هاي تامين اجتماعي
د- ( حق ) برخورداري از تمام دوره هاي کارآموزي و آموزشي، رسمي يا غيررسمي که شامل سوادآموزي عملي و موارد ديگر (مانند ) استفاده از تمام خدمات محلي و جامع بمنظور بالا بردن (کارآيي) فني حرفه اي ميباشد.
ه- ( حق ) سازماندهي گروههاي خودياري و تعاونيها بمنظور دستيابي به حق مساوي از فرصتهاي اقتصادي از طريق اشتغال يا خود اشتغالي
و- ( حق ) شرکت در تمامي فعاليتهاي محلي
ز- ( حق ) دستيابي به وامها و اعتبارات کشاورزي، تسهيلات بازاريابي، تکنولوژي مناسب و رفتار يکسان در (برخورداري) از زمين و اصلاحات ارضي همچنين حق (استفاده از) طرحهاي مجدد استقرار در زمين
ح- ( حق ) بهرمندي از شرائط زندگي مناسب بويژه در ارتباط با مسکن، بهداشت، امکانات آب و برق، حمل و نقل و ارتباطات
قسمت چهارم
ماده پانزدهم
1- دولتهاي عضو تساوي (حقوق) زنان با مردان را در برابر قانون خواهند پذيرفت.
2- دولتهاي عضو امور مدني، اختيارات قانوني که براي مردان وجود دارد و فرصتهاي عملي اين اختيارات را بطور يکسان براي زنان خواهند پذيرفت، بويژه آنها به زنان حقوق مساوي با مردان را در انعقاد قراردادها و اداره اموال در تمام مراحل دادرسي در دادگاهها و محاکم بطور يکسان اعطاء خواهند نمود.
3- دولتهاي عضو خواهند پذيرفت که کليه قراردادها و انواع اسناد خصوصي ديگر که به منظور محدود کردن اختيارات قانوني زنان تنظيم شده است را باطل و بلااثر تلقي نمايند.
4- دولتهاي عضو، حقوق يکسان مردان و زنان را در برابر قانون و در مورد تردد (مسافرت) افراد، آزادي انتخاب مسکن و اقامتگاه خواهند پذيرفت.
ماده شانزدهم
1- دولتهاي عضو، اقدامات لازم و مقتضي را در جهت حذف تبعيض عليه زنان در تمام مواردي که مربوط به ازدواج و روابط خانوادگي است، بعمل خواهند آورد و بويژه امور زير را بر مبناي برابري حقوق مردان و زنان تضمين خواهند نمود:
الف- داشتن حق يکسان براي (انعقاد) ازدواج
ب- داشتن حق آزادانه و يکسان براي انتخاب همسر و (انعقاد) ازدواج بر پايه رضايت آزاد و کامل دو طرف
ج- داشتن حقوق و مسئوليتهاي يکسان در دوران ازدواج و هنگام انحلال آن (جدايي)
د- داشتن حقوق و مسئوليتهاي يکسان به عنوان والدين در موضوعات مربوط به فرزندان، صرفنظر از وضعيت زناشويي آنها. در کليه موارد منافع کودکان از اولويت برخوردار است.
ه- داشتن حقوق يکسان جهت تصميم گيري آزادانه و مسئولانه در زمينه تعداد فرزندان و فاصله زماني بارداري و دستيابي به اطلاعات، آموزش و وسائلي که آنها را براي اجراي اين حقوق قادر ميسازد.
و- داشتن حقوق و مسئوليتهاي يکسان در رابطه با حضانت (سرپرستي)، قيمومت کودکان و فرزند خواندگي يا رسم هاي مشابه با اين مفاهيم که در قوانين داخلي وجود دارد. در کليه موارد منافع کودکان از اولويت برخوردار است.
ز- داشتن حقوق فردي يکسان به عنوان شوهر و زن از جمله حق انتخاب نام خانوادگي، حرفه و شغل.
ح- داشتن حقوق يکسان براي هر يک از زوجها در رابطه با مالکيت، حق اکتساب، مديريت، سرپرستي، بهره برداري و اختيار اموال خواه رايگان باشد و يا هزينه اي در برداشته باشد.
2- نامزدي و ازدواج کودکان غير قانوني است و کليه اقدامات از جمله وضع قانون جهت تعيين حداقل سن ازدواج و ثبت اجباري ازدواج در يک دفتر رسمي بايد ضروری است.
قسمت پنجم
ماده هفدهم
1- بمنظور بررسي پيشرفتهاي حاصل از اجراي کنوانسيون حاضر کميته رفع تبعيض عليه زنان (که از اين به بعد کميته خوانده ميشود) تشکيل خواهد شد. اين کميته در هنگام لازم الاجرا شدن کنوانسيون از 18 (نفر کار شناس) و پس از تصويب يا پيوستن سي ا مين دولت عضو، از 23 نفر کارشناس که داراي شهرت اخلاقي و صلاحيت در زمينه مربوط به کنوانسيون هستند، تشکيل ميگردد. کارشناسان بوسيله دولتهاي عضو از ميان اتباع کشورشان انتخاب خواهند شد. (انتخاب شدگان) با صلاحيت شخصي خود خدمت خواهند کرد (نه به عنوان نماينده دولت متبوعشان. مترجم). در انتخاب کارشناسان به توزيع عادلانه جغرافيائي و نمايندگي از شکلهاي گوناگون تمدن و نظامهاي عمده حقوقي، توجه ميشود.
2- اعضاء کميته از طريق راي مخفي و از فهرست افرادي که بوسيله دولتهاي عضو نامزد شده اند، انتخاب خواهند شد. هر دولت عضو ميتواند يک فرد را از ميان اتباع خود نامزد نمايد.
3- نخستين انتخابات 6 ماه پس از تاريخي که کنوانسيون حاضر قدرت اجرائي پيدا کرد، برگزار خواهد شد. حداقل 3 ماه قبل از تاريخ هر انتخاب، دبير کل سازمان ملل متحد طي نامه اي به دولتهاي عضو از آنها دعوت خواهد کرد که نامزدهاي خودشانرا ظرف 2 ماه معرفي کنند. دبير کل فهرست اسامي نامزدها را به ترتيب حروف الفبا و با ذکر دولتهاي عضو نامزدکننده تهيه ميکند و (آنرا) براي دولتهاي عضو ارسال خواهد داشت.
4- انتخاب اعضاي کميته در جلسه دولتهاي عضو مربوطه و به رياست دبير کل سازمان ملل متحد و در مقر سازمان ملل برگزار خواهد شد. در اين جلسه که حد نصاب تشکيل آن حضور (نمايندگان) دولتهاي عضو ميباشد، افراد انتخاب شده براي (عضويت) در کميته آن دسته از نامزدهائي خواهند بود که بيشترين تعداد آراء و اکثريت مطلق آراي نمايندگان دولتهاي عضو حاضر و راي دهنده در جلسه را بدست آورند.
5- اعضاي کميته براي يک دوره چهارساله انتخاب خواهند شد. ليکن، دوره عضويت 9 نفر از اعضاء انتخاب شده در اولين انتخابات، در پايان دو سال به پايان مي رسد. بيدرنگ پس از اولين انتخاب، نامهاي اين 9 نفر با قيد قرعه و بوسيله رئيس کميته انتخاب خواهند شد.
6- انتخاب پنج عضو اضافي کميته، بنابر مقررات بند 2 و 3 و 4 اين ماده و بدنبال سي و پنجمين تصويب يا الحاق صورت خواهد گرفت. دوره (عضويت) 2 نفر از اعضاي اضافي در پايان دو سال پايان خواهد پذيرفت و نامهاي اين دو نفر به قيد قرعه بوسيله رئيس کميته انتخاب خواهند شد.
7- براي پر نمودن شغلهاي خالي، دولت عضوي که مدت دوره وظيفه کارشناسي آن بمثابه عضو کميته متوقف شده است، کارشناس ديگري از ميان اتباع خود (براي عضويت) با تائيد کميته منصوب خواهد کرد.
8- اعضاي کميته با تائيد مجمع عمومي، حقوق (مقرري) از صندوق مالی سازمان ملل با در نظر گرفتن شرايطي که مجمع تصميم ميگيرد و اهميت مسئوليت کميته، دريافت خواهند کرد.
9- دبير کل سازمان ملل متحد تسهيلات و کارمندان لازم را به منظور انجام موثر وظائف (اعضاء) کميته بنابر (مقررات) کنوانسيون حاضر، تامين خواهد کرد.
ماده هيجدهم
1- دولتهاي عضو متعهد ميشوند که گزارشي در مورد اقدامات قانوني، قضائي، اداري يا ديگر اقداماتي که پذيرفته اند تا مقررات کنوانسيون به نحو موثري انجام گيرد و (نيز) پيشرفتهاي حاصل در اين موارد را جهت رسيدگي در کميته به دبير کل سازمان ملل ارائه دهند.(اين گزارش به ترتيب زير است):
الف- (هر دولت ابتدا) يک سال پس از لازم الاجرا شدن (کنوانسيون) براي آن دولت (گزارش خود را تقديم نمايد).
ب- پس از آن، هر چهار سال يکبار و هر زمان که کميته درخواست گزارش نمايد (گزارش خود را تقديم نمايد)
2- گزارشات نشان دهنده عوامل و مشکلاتي است که بر ميزان انجام تعهدات (دولتهاي عضو) طبق کنوانسيون حاضر، اثر ميگذارد.
ماده نوزدهم
1- کميته آئين نامه داخلي و اجرائي را خود، تصويب خواهد کرد.
2- کميته کارکنان خود را براي يک دوره دو ساله انتخاب خواهد کرد.
ماده بيستم
1- کميته بمنظور بررسي گزارشات ارائه شده مطابق ماده 18 اين کنوانسيون معمولا هر ساله به مدتي که از دو هفته تجاوز نکند، تشکيل جلسه خواهد داد.
2- جلسات کميته بطور معمول در مقر سازمان ملل متحد يا در هر محل مناسبي که خود کميته تعيين کند، برگزار خواهد شد.
ماده بيست و يکم
1- کميته از طريق شوراي اقتصادي و اجتماعي (سازمان ملل) گزارش سالانه فعاليتها و پيشنهادات و توصيه هاي کلي که بر مبناي رسيدگي به گزارش هاي دولتهاي عضو بدست آورده است، ارائه خواهدکرد. اين پيشنهادات و توصيه هاي کلي از جمله گزارش کميته همراه با نظرات هر يک از دولتهاي عضو منعکس ميشود.
2- دبير کل سازمان ملل گزارشهاي کميته را جهت اطلاع به کميسيون (بررسي) وضعيت زنان ارسال خواهد داشت.
ماده بيست و دوم
موسسات تخصصي از طريق نمايندگانشان اجازه رسيدگي به اجراي بعضي از مقررات کنوانسيون حاضر که اهميت آنها از بين رفته است را در حوزه فعاليتهاي خود خواهند داشت. کميته ممکن است از موسسات تخصصي دعوت نمايد تا گزارشهائي را در مورد نحوه اجرا کنوانسيون و در ناحيه و مواردي که اهميتش را از دست داده است و (مربوط) به حوزه فعاليت آنها ميشود، ارائه دهند.
قسمت ششم
ماده بيست و سوم
هيچ چيزي در کنوانسيون حاضر بر مقرراتي که بيشتر موجب دستيابي به تساوي (حقوق) بين مردان و زنان ميشود، تاثير نخواهد گذاشت (اين مقررات) شامل موارد زير است:
الف- در قوانين دولت عضو
ب- در هر کنوانسيون، پيمان نامه يا موافقت نامه بين المللي ديگري که براي آن دولت لازم الاجرا ميباشد.
ماده بيست و چهارم
دولتهاي عضو متعهد ميشوند که اقدامات لازم را در سطح ملي بمنظور دستيابي و تحقق کامل حقوق شناخته شده در کنوانسيون حاضر بعمل آورند.
ماده بيست و پنجم
1- کنوانسيون حاضر براي امضاء تمام کشورها مفتوح خواهد بود.
2- دبير کل سازمان ملل متحد بعنوان امانت دار کنوانسيون حاضر تعيين شده است.
3- کنوانسيون حاضر تابع تصويب است. ( تصويب در مقاوله نامه هاي بين المللي بمعني آن است که مفاد کنوانسيون ميبايست طبق قانون اساسي کشوري که آنرا امضاء کرده است به تصويب رسد. مترجم) اسناد تصويب نزد دبير کل سازمان ملل متحد به امانت گذارده خواهد شد.
4- کنوانسيون حاضر جهت الحاق تمام دولتها مفتوح خواهد بود. الحاق (زماني) موثر واقع خواهد شد که آن بعنوان سند الحاق نزد دبير کل سازمان ملل متحد سپرده شود.
ماده بيست و ششم
1- تقاضا براي تجديد نظر کنوانسيون حاضر که ممکن است در هر زمان بوسيله دولت عضوي صورت گيرد (ميبايست) بوسيله نامه و خطاب به دبير کل سازمان ملل انجام پذيرد.
2- مجمع عمومي سازمان ملل متحد براي اقدام نسبت به چنين درخواستي تصميم خواهد گرفت.
ماده بيست و هفتم
1- کنوانسيون حاضر سي روز پس از تاريخي که بيستمين سند تصويب يا الحاق نزد دبير کل سازمان ملل متحد به امانت گذارده شد، قدرت اجرايي پيدا خواهد کرد.
2- براي هر دولتي که کنوانسيون حاضر را تصويب ميکند و يا به آن ملحق ميشود، پس از سپردن بيستمين سند تصويب و يا الحاق، کنوانسيون از سي امين روز تاريخي که سند تصويب يا الحاق به امانت گذارده شده است، قدرت اجرايي پيدا خواهد کرد.
ماده بيست و هشتم
1- دبير کل سازمان ملل متحد متن حق شرطي که توسط دولتها در زمان تصويب يا الحاق گذاشته شده است را دريافت خواهد کرد و آنرا به تمام دولتها توزيع خواهد نمود.
2- حق شرطي که ناسازگار با منظور و هدف کنوانسيون حاضر باشد، پذيرفته نخواهد شد.
3- حق شرط در هر زمان بوسيله نامه خطاب به دبير کل سازمان ملل متحد قابل پس گرفتن است. (دبير کل سازمان ملل) تمام دولتها را (از اين موضوع) مطلع خواهد کرد. اين نامه (پس گرفتن حق شرط) از روزي که دريافت شود، موثر واقع خواهد گرديد.
ماده بيست و نهم
1- هر گونه اختلافي بين دو يا چند دولت عضو در ارتباط با تفسير يا اجراي کنوانسيون حاضر پيش آيد و (آن اختلاف) با مذاکره حل نشود، با درخواست يکي از آنها به داوري ارجاع داده ميشود. اگر در ظرف شش ماه از درخواست داوري، طرفين قادر نشدند که يک داوري سازماندهي شده را بپذيرند، هر يک از طرفين ميتواند مساله مورد اختلاف را به ديوان دادگستري بين المللي با درخواستي که مطابق اساسنامه ديوان است، ارجاع دهد.
2- هر دولت عضو ميتواند در زمان امضاء کردن يا تصويب کنوانسيون حاضر و يا الحاق به آن اعلام کند که خود را موظف به (اجراي) بند يک اين ماده نميداند. ديگر کشورهاي عضو در مورد آن بند که در ارتباط با دولت عضوي است که حق شرطي قائل شده است، ملزم به اجراي بند يک نخواهند بود.
3- هر دولت عضوي که حق شرطي طبق بند دوم اين ماده قائل شده است، ميتواند در هر زمان آن حق شرط را بوسيله نامه اي که به دبير کل سازمان ملل مينويسد (اعلام کند)، پس بگيرد.
ماده سي ام
متنهاي عربي، چيني، انگليسي، فرانسه، روسي و اسپانيايي کنوانسيون حاضر از اعتبار
يکساني برخوردار بوده و در بايگاني سازمان ملل متحد به امانت سپرده خواهد شد.
ترجمه: ن. نوريزاده (سام. آ)
farda@myrealbox.com
سئوال بي جواب
آزاده
azadeh12sh@yahoo.com
هميشه دوست داشتم بدونم پسراي همكلاسيم نسبت به خانوما چه ديدي دارن؟
ديد يه مرد نسبت به زن با رفتن به دانشگاه عوض ميشه؟
دركش بالاتر ميره...؟حقوق زنو مي تونه بپذيره؟
زنو از طريق جنسيتش محك مي زنه يا با ارزشهاي انسانيش؟ و..؟
تا اينكه يه روز بحث جالبي سر كلاس پايگاه داده پيش اومد وقتي كه استاد داشت در مورد رابطه ها مي گفت: رابطه هاي يك به يك/يك به چند و چند به چند،وقتي نوبت به مثال رابطه يك به يك رسيد يكي از بچه ها گفت:مثل ازدواجؤاستاد هم تصديق كرد و همين موقع بود كه داد و فرياد پسرا بلند شد:كي گفته ازدواج يك به يكه؟مردا مي تونن الاوه بر 4زن رسمي زن
غيررسمي هم داشته باشن و ...اين طوري بود كه بحث بالا گرفت خوشبختانه استادمون زنه و راحت تونست بحثو اين طوري تمومش كنه:1-اگر به برابري و عدالت و اصول انساني پايبند باشيم:ازدواج يك رابطه يك به يك است.2-اگر تنها به عدالت و برابري معتقد باشيم نه به اصول انساني: ازدواج يك رابطه چند به چند است.3-اگر نه به عدالت و برابري ونه به اخلاقيات پايبند باشيم:ازدواج يك رابطه يك به چند است.بحث تموم شد ولي اون روز حرفايي شنيدم كه هنوز واسم غير قابل دركه:
اصلا كي گفته زن و مرد برابرن؟هدف ازدواج براي مردا بچه دار شدنه اگه يه زن نتونه وظيفه خودشو انجام بده مرد بايد حقشو بگيره ولي عكسش صادق نيست...
مردا تنوع طلب هستن چطور انتظار دارين يه مرد تا آخر عمر با يه زن سر كنه؟....
احساس مي كردم همه غمهاي عالم روي دلم سنگيني مي كنه مخصوصا وقتي مي ديدم دخترا هم هيچ عكس العملي نشون نمي دن لبخند هم مي زدن خيلي هم واسشون عادي بود تازه به منم مي گفتن عجب حوصله اي داري بابا مردا اين طورين ديگه...
اون روز بحث رابطه ها تموم شد ولي من موندم با 1000 تا سوال بي جواب:
چرا اجازه داديم مردا اين همه حق واسه خودشون قائل بشن؟
تقصير خودمون نبوده؟الان ميگن چون تعداد زنا بيشتره پس مردا مي تونن چند تا زن بگيرن حالا اگه يه روز به جائي برسيم كه مردا 2 يا 3 برابره زنا بشن زنا مي تونن چند تا شوهر بكنن؟مردا واسشون قابل قبوله؟
آيا اقعا هدف از ازدواج بچه دار شدنه؟يا تكامل دو روح و پس از اون توليد مثل؟اگه قشر تحصيل كرده مملكت اين طور فكر كنن پس چطور ميشه ديد اونائي كه با زن داد وستد مي كنن را عوض كرد؟
اين سوالا و يه عالمه سوال بي جواب ديگه تو ذهنم هست كجا مي تونم جوابشو پيدا كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
سايه هاي ترس |
رهای آبی http://rahayabi.persianblog.com
من نه خيلي خطر کرده ام . نه خيلي جلف بوده ام... و قتي با دوستانم صحبت مي کنم مي ببينم که هر کدام کوله باري از تجربه هاي ترس را بر دوش مي کشند. ان ترس دائمي که يک زن را هميشه دنبال مي کند...
1. دوم راهنمايي بودم ... با قطار به همراه خانواده عازم سفر بودم . شب در قطار گذشت . سحر بيدار شدم با قيافه خواب آلود روسري به سر انداختم و به قصد رفتن به دستشويي از اتاقمان خارج شدم . وقتي در دستشويي بودم ديدم کسي در را مي خواهد باز کند. با عجله دستم را شستم تا نفر بعدي را منتظر نگذارم . وقتي در را باز کردم يک مرد جوان ترسناک ( عمله ) کاملا جلوي در ايستاده بود ، خواستم بيرون برم که يک قدم به طرف من آمد و با لحني چندش آور گفت : کجا خوشگله ؟! و دو دستش را به دو طرف در ورودي گرفت و راه را برمن بست . درهمان لحظه که فکر مي کرد من از ترس عکس المعلي نشان نخواهم داد کاملا بدون فکر با آرنجم دستش را کنار زدم و دوان دوان دور شدم ... قلبم مثل يک گنجشک مي زد... 2. سال دوم دانشگاه بودم و تلاش براي اينکه خودم را در کار مورد علاقه ام ارتقا ببخشم . يکروز که براي گرفتن مجوز چاپ يک کتاب به وزرارت ارشاد رفته ام يکي از شاعران معروف و مسن کتاب ... را مي بينم . او از طرحهاي کتاب خوشش مي آيد و دعوت به همکاري ام مي کند. در دفترش در يک سازمان فرهنگي به ديدنش مي روم . رفتارش زيادي صميمانه است .مدتي مي گذرد و اولين کار را در خانه آماده مي کنم . ما براي انجام کارهاي مربوط به ليتوگرافي و معرفي من به چند ناشر ديگر با ماشين او به اين ور و آن ور مي رويم .از تمام جزئيات زندگي اش مي گويد .حتي از زن و بچه اش. و از تعداد زياد کساني که دوست داشته ! دستم را مي گيرد . دستم را مي کشم . به او بر مي خورد: دستت رو بگيرم چيزي ازش کم ميشه ؟! پير بودنش و معروف بودنش امکان هر عکس العملي را از من مي گيرد. در راهروي تاريک و باريک ليتو گرافي وقتي از پله ها بالا مي رويم همانطور که حرف مي زنيم راجع به کار، بازويم را لمس مي کند و مي فشارد و به پشتم دست مي کشد .من سرعت را زياد مي کنم و با عجله خودم را در دفتر ليتوگرافي مي رسانم .... آن کار چاپ مي شود و من دستمزدم را مي گيريم . او با استفاده از شهرتش پله هاي ترقي مرا هموار مي کند... آشنايي با اودر سرزمين پارتي بازي تنها راهي ست که مي تواند مرا به موفقيت در اين زمينه برساند... مي گويم به درک تحمل مي کنم تا دو سه تا کتاب چاپ شود و معروف شوم تا جاهاي ديگر به من کار بدهند... وقتي براي شروع کار دوم در دفترش نشسته ام ناگهان بلند مي شود بغلم مي کند و صورتش را به صورتم مي فشارد . با خشم خودم را کنار مي کشم ! مي گويد ناراحت شدي ! اخه آدم طاقتش تموم مي شه .... من ديگر پيش او نمي روم و تلفنهاي خانه را هم تا مدتي جواب نمي دهم و عطاي معروفيت و موفقيت را به لقايش مي بخشم.... 3. سال سوم دانشگاه بودم . براي تعطيلات بهار با دوستم به شمال رفتم .در طبقه بالاي خانه پدري ( ببخشيد مادري ) آنها در روستايي زيبا و با صفا اقامت کرديم . يک روزصبح زود بيدار شدم . هواي تازه روشن با مه صبحگاهي شمال و صداي پرندها... دو نفري که با آنهابودم کاملا در خواب بودند... بي آنکه لباسم را عوض کنم روي شلوار مشکي و تي شرتي که تنم بود.کت کلاهدارم را که تا بالاي زانويم مي رسيد پوشيدم . کلاهش را سرم کردم و در يکي از جاده خاکي هاي ده که خيلي با صفا بود قدم زنان پيش رفتم ...تا به سر اتوبان اصلي رسيدم و در حاليکه از لذت مشعوف شده بودم از همان راه به سوي خانه بازگشتم .آنهم با ارامش کاملي که از فکر امنيت در يک روستا که همه همديگر را مي شناسد در پيش زمينه ذهني ام موجود بود... کمي آمده بودم که يک موتور از اتوبان اصلي وارد خاکي شد و از کنارم رد شد. چند لحظه بعد ديدم دو باره دور زد و به طرفم آمد و من دو جوان کلاه به سر را که کلاهشان را تا روي پيشانيشان کشيده بودند ديدم .دلم هري ريخت. آنها پشت من و با سرعت کم کنارم راه مي رفتند و حرفهاي رکيک و به همرا حرفهاي قربان صدقه اي پايين تنه اي نثارم مي کردند من تندتر قدم بر مي داشتم و خودم را هي به کناره جاده نزديک مي کردم وهمزمان فحش مي دادم و دائما تکرار مي کردم که اينجا مهمانم و الان همراهانم مي آيد. ناگهان يکي شان پياده شد و آنطرف رفت تا راه مرا بندد و آن يکي( موتور سوار) لحنش مودبانه تر شد و من را به آرامش دعوت مي کرد که با ما بيا ! در حاليکه که هر دو از دو طرف به من نزديک مي شدنند و من سر جايم ميخکوب شده بودم . موتور سوار از پشت (....) را لمس کرد. و آن يکي به طرفم امد ( احتمالا به قصد اينکه مرا روي موتور بياندارند و بروند!) من که تقريبا ديگر به پرچين باغ کنار جاده چسبيده بودم همان لحظه يک چوب متوسط را از زمين بداشتم و در حاليکه که فرياذ مي زدم گفتم جلو نيايد وشروع کردم به جيغ زدن ..... ناگهان صداي فرياد زنانه اي که با لجهه شمالي اسمم را صدا کرد: گ... جان ! فقط در دوردست مادر دوستم را ديدم و درحاليکه گريه مي کردم به طرفش دود يدم و خودم را در بغلش انداختم... آندو همان لحظه که مادر دوستم را از دور ديدند سوار موتور شدند و با سرعت رفتند . مادر دوستم يکي شان را شناخت . بعدا به در خانه اشان رفتند : آن مرد بي شرم گفته بود : اگر مي گفت مهمان شما است ( فاميلي شما را مي گفت ) ما کاري بهش نداشتيم . ما فکر کرديم تنها و غريب است!!!! 4. همين دو ماه پيش بود . محل کارم شهرک ... بود. صبح داشتم مي رفتم سر کار . يک کوچه عريض که يک طرف صبحها آفتاب است و طرف ديگر سايه . هميشه از سمت سايه مي روم که تک و توک ماشينها هم پارک هستند. ازکنار يک پيکان سفيد مي گذرم . ناگهان دستي( ...) را لمس مي کند و صدايي مي گويد : (...) بخورم ! و ماشيني که فکر مي کردم پارک است از پشتم بيرون مي آيد و از کنارم رد مي شود.تمام اينها در عرض چند ثانيه اتفاق مي افتد! براي چند لحظه همانطور ميخکوب ايستاده ام . تازه چند دقيقه بعد مي فهمم جريان چي بود. سريع به آنطرف خيابان ميروم و در حاليکه آفتاب پشتم را و اشکها چشمم را مي سوزاند به در شرکت مي رسم ! نمي توانم درک کنم که به همين راحتي به حريم شخصي من تعارض شده است.... 5. و بارها و بارها دختر ترساني را به ياد مي آورم که قدمهايش را تند مي کند نفس نفس ميزند و صداي چندش آور مردي که کلمات کريه به زبان مي آورد يا مي خواهد او را اغوا کند ، رگهايش را مي لرزاند... بارها بارها دختري را در چشمهايم مي بينم با شنيدن يک متلک ناجور و تمسخر شدن توسط چند پسر موهايش بر تنش سيخ و چشمانش گرد مي شود.... بارها و بارها دختري را مي بينم که در تاکسي زير هيکل مردي له مي شود و از ترس آبرو اعتراض نمي کند و وقتي هم که اعتراض مي کند همه با نگاههاي متهمانه به او زير چشمي نگاه مي کنند نگاههايي که معمولا معنايش اين است ( کرم از خودشه ).....
حق انتشار يا درج اين مطلب محفوظ است. |
|
تارهای مو |
فرزانه ابراهیم زاده Farzaneh742000@hotmail.com
كيفم را به سر شانه ام مي اندازم و دستي به لبه روسري ام مي كشم. كمي از موهايم شيطاني مي كنند و از زير روسري بيرون بيايند و كمي خورشيد را تماشا كنند. با دست آنها را به داخل مي زنم . روبه رویم گنبد طلایی زیر نور برق می زد. یک تاکسی از مقابلم می گذرد می گویم:" مستقیم" می گذرد اما پشت سرش دومی می ایستد. صندلی عقب خالی است. سریع سوار می شوم و به سمت ته صندلی می خزم. چشمم در آینه به صورتم می افتد. چقدر بی حال به نظر می رسم کاش کمی پودر به صورتم زده بودم. اما آن روز صبح تنها وقت کردم خطی نازک بالای چشمم بکشم و رژی کمرنگ لبانم بزنم که آنهم در حال محو شدن بود. کیفم را روی پایم جابجا می کنم. کمی جلوتر دو مرد با لباسی محلی سوار می شوند. روی صندلی جلو می نشینند. کاغذ هایی که در دستم هست را جابجا می کنم و شماره ای را با موبایلم می گیرم. ماشین از جلوی مردم رد می شود. بعد از چهارراه اول مردی را در لباس روحانی می بینم که در دستش را به نشانه مستقیم تکان می دهد. کمی خودم و وسایلم را جابجا می کنم. تاکسی ترمز می کند. مرد روحانی به سمت در عقب می آید و در را می گشاید تا سوار شود. اما انگار یکباره می ایستد و کمی به داخل نگاه می کند.لحظه ای تردید می کند و بعد در حالیکه سرش را به زیر می افکند و در تاکسی را می بندد. راننده تاکسی بوقی می زند و او رویش را برمی گرداند تا داخل تاکسی را نبیند. راننده لحظه ای مردد می ماند و بعد پایش را روی گاز فشار می دهد و روبه و مردی که به زور نشسته اند کی گویید: " آدم می مونه چی بگه ، اگه یک زن سئوال شرعی داشته باشه جوابشو می دهند اما اینجا توی تاکسی کنار این خانم نشست. " حرفش افکارم را به هم می ریزد. می گویم: "شاید اشتباه کرده بود و آدرسش را اشتباه گفته بود." مرد لبخندی می زند و می گوید:" نه خواهر اون به خاطر اینکه حجاب شما کامل نبود و بی چادر بودید کنارتان ننشست والا مسیرش با ما یکی بود." چشمم در اینه به صورتم می خورد و چشمان گود رفته و بی حالتم نگاه می کنم و می بینم باز چند تار مو از زیر روسری به دیدن آفتاب سرک می کشند. بغضی در گلویم می پیچد و با غیظ آن چند تا را لابلای موهایم پنهان می کنم و بی اختیار یاد یکی از قوانین دوره قاجار می افتم که مضمونش این بود که زنان حق ندارند با مرد نامحرم سوار کالسکه کروک دار شوند و به تلخی می خندم |
|
ايراني بودن |
فائزه طباطبایی fz_taba@yahoo.com
از مجتمع منكرات چيزهائي شنيده بودم ، يكبار هم در خبر ها خوانده بودم كه مجتمع منكرات حمع شده اما چندي قبل خانمي از كانادا تماس گرفت كه به مجتمع ارشاد احضار شده است ، كپي احضارنامه را هم برايم فرستاده بود. براي بررسي پرونده يك روز صبح به مجتمع ارشاد مراجعه كردم. قراربود با قانون احيا دادسراها آنجا دادسرا و بازپرسي باشد . از در كه وارد شدم حجم جمعيت موجود متعجبم كرد . يك سرباز پاي تلفن نشسته بود .همه اين آدمها بايد به اين سربازمراجعه مي كردند و بعد ازاينكه او تلفني با قسمت مربوطه هماهنگي مي كرد وارد مي شدند. من هم قاطي جمعيت شدم بعد از اينكه از جهات مختلف حسابي فشرده شدم بالاخره نوبتم شد . سرباز بعد از هماهنگي با بالا ، اجازه عبور داد. از بازرسي خانمها گذشتم (كه نمي خواهم جزئياتش را تعريف كنم) . وارد شعبه بازپرسي مربوطه شدم .مدتي طول كشيد تا نوبتم شد . در طي اين مدت به اطراف نگاه مي كردم ، همه جور آدمي ديده مي شد . از جواناني كه در يك جشن تولد دستگير شده بودند تا خانم آرايشگري كه در آرايشگاهش نوارهاي آن طرف آبي گذاشته بود . آدمي كه به اتهام شرب خمر (مشروب خوردن) دستگير شده بود تا خانم مسن خانه دار آذري كه به خاطر داشتن ماهواره آنجا بود. دختر خانمهاي تر گل و ورگلي كه هنوز نمي دانستند اتهامشان چيست . من حدس مي زدم به خاطر بد حجابي باشد و يكي از كساني كه در مهماني سفارت ساحل عاج دستگير شده بود . يك پسر 17-18 ساله كه هر جا مي بردندش يك دسته چند صدتائي سي دي هم دنبالشان بود ، يكي مي گفت بده پلمپ بشه ضميمه پرونده بشه وگرنه پس فردا همه اش كارتون از آب در مي آد. بالاخره نوبت من شد آقاي بازپرس را ديدم . حاجي صدايش مي كردند. اگر اين آدم را در خيابان ميديدم هرگز به مخيله ام خطور نمي كرد كه در يك اداره يا سازمان شاغل باشد چه رسد به اينكه عهده دار شغل مهم و تخصصي بازپرسي باشد. اول اينكه او قبل از ورود من رايش را صادر كرده بود واز نظر او تمام زناني كه از ايران مي روند به اروپا و آمريكا آنجا عوضي ميشوند . يادشان مي رود دين و ايمون و خانواده يعني چي و .... دوم اينكه حضور وكيل در تحقيات مقدماتي را باتوجه به سري بودن اين مرحله و خصوصا حيثيتي بودن پرونده نمي پذيرفت . سوم اينكه حالا كه روح خانم از اتهامي كه شوهرش به او وارد كرده بي اطلاع است من فقط مي توانم همان چند خطي كه او نشانم مي دهد را بخوانم وبه خانم اطلاع دهم كه بيايد به ايران و جواب عرايض آقا را بدهد. چهارم اينكه آقا فقط چند خط نوشته بود و چند نفر آدم كه اصلا معلوم نبود وجود خارجي دارند يا نه امضا كرده بودند. جالب تر از همه اينكه مركز اسلامي شهر ... هم امضا و مهر كرده بود كه مراتب فوق مورد تاييد است ( معلوم نبود مركز اسلامي چگونه از خصوصي ترين مسائل ديگران اطلاع پيدا كرده بود؟)
برگشتم به آن خانم كه زماني جز تيزهوشان ايران بوده والان دانشجوي دكتراست، زنگ زدم و جريان را تعريف كردم . در برابر حيرت و اشكهاي بي وقفه اوتوضيحي براي اتهام وحشتناكي كه به او وارد شده بود نداشتم . مي دانستم موفقيتهاي پي در پي او همسر حسود و ناتوانش را به سر حد جنون رسانده ، مي دانستم در طي اين چند سال چند بار جايزه گرفته و چند بار تيتر روزنامه ها بوده ، ميدانستم چند بار به مناسبت هاي مختلف با او مصاحبه راديوئي و تلوزيوني شده ، مي دانستم كه او فقط يك قدم مانده تا قله موفقيت و همسرش به جاي اينكه تلاش كند تا به او برسد تمام همتش را صرف اين نموده تا او را به زير بكشد.
تنها چيزي كه توانستم به او بگويم اين بود : ببين عزيزم اينجا ايران است .اينجا آزادي فردي و زندگي خصوصي معنا ندارد. اينجابه اينكه چه لباسي مي پوشي ؟ چه مي خوري ؟ چه مي نوشي؟ چه مي گوئي ؟ با چه كسي حرف ميزني؟ به چه چيزي گوش مي دهي؟ چه چيزي تماشا مي كني كار دارند. اينچا تو بايد در زندگي خصوصيت هم از خطوط ديكته شده تخطي نكني . بعضي روزها دگمه غم رابزني و لباس سياه بپوشي و به مارش عزا و نوحه خواني گوش كني و بعد وقتي گفتند بلافاصله دگمه شادي را (البته اگر زنگ نزده باشد) فشار بدهي و نقل و شربت تعارف كني و تبريك بگوئي . اينجا تو شعورت كار نمي كند ، نفهمي ، نمي داني چه كسي را انتخاب بكني بنابراين براي اينكه انتخابات آزاد برگزار شود كساني بايد تصميم بگيرند كه تو به چه كسي راي بدهي . اينجا ...
قانع شده بود . خيلي سال قبل . وقتي كوله بارش را بسته بود و براي هميشه به سرزميني سرد كوچ كرده بود . |
|
مقصر |
سهيلا وحدتي soheilavahdati@yahoo.com
"من اگر بودم،..." اين را گفت مرضيه، و حالا مکث ... نگاهش با متانتي سنگين به طرف گوشه ميز کارش مي رود و قامت بالا تنه اش، همانطور که پشت ميز نشسته، با همان متانت کم کم راست مي شود... و براي من اين لحظه کوتاه تا او جمله اش را تمام کند، انگار فضايي است که بايد طي کنم تا به پاسخي برسم که از صبح تا به حال درمانده و مضطرب و گريه ناک منتظر شنيدنش هستم.... و حالا در مقابلش دارم کوچک و کوچک تر مي شوم، مثل فنري که زير بار فشرده مي شود و با کلام او خواهد جهيد و جاي خودش را باز خواهد يافت، من حقارت را حس مي کنم، طوري که براي خودم ناشناخته است - و فقط بعدا، وقتي که اين لحظات را روي کاغذ بياورم تا شما بخوانيد، آن را خواهم شناخت و مي توانم توصيفش کنم - شايد حقارتي در مقابل تجربه و و دانش زندگي اين زن، حقارت دختري که با هر مشتي خرد مي شود و در بدر به دنبال چسب و سريشم مي گردد که تکه پاره هاي وجودش را پس از هر ضربه به هم بچسباند. حالا هم پس از جريان دعوا با شکوري، من خودم را خرد شده حس مي کنم و مي خواهم ببينم آن سپري را که ضربه توهين را مي توانست دفع کند، از کجا بايد برداشت؟ آن تکنيک رفتاري که جلوي ضربه را مي گرفت و وقار مرا حفظ مي کرد، چگونه مي شود آن را تمرين کرد و فراگرفت؟ آن قوت و قدرتي که حين ضربه و پس ازآن مرا يک تکه سرجايم نگه مي دارد، چگونه بدست مي آيد؟ از اين همه، حداقل يک کدامش را بايد از زبان مرضيه بشنوم، مرضيه که سالهاست که در اين اداره کار مي کند، در کارش موفق است و مدير امور اجرايي است. تازه، همه را از جمله من و اين شکوري (مرتيکه بي نزاکت به ظاهر متمدن و کراواتي را) مي شناسد. بگذريم که من پس از دوسال هنوز ماهيت اين مردک را نمي شناختم و شايد امروز براي همين از عکس العمل بي ادبانه و وقيح اش غافلگير شدم. مرضيه بيست سال سابقه خدمت دارد و با همه توي اين اداره سر و کله زده تا به مديريت امور اجرايي رسيده... بدون آنکه پاسخ اش را بدانم، مي دانم که پاسخي دارد! که من ندارم، و اگر مي داشتم کارم به اين اضطراب و آشفتگي و درماندگي نمي رسيد و در مقابل شکوري بيشعور مي توانستم از خودم دفاع کنم، يا يک جوري متقابلا با کلامم به او چنان ضربه اي بزنم که او ديگر به خودش اجازه ندهد به من چنين توهيني بکند. من پاسخ را افسوس که به موقع نداشتم... در ذهن و تجربه و رفتار من هنوز يافت نمي شود، وگرنه که خودم را اينقدر توهين شده حس نمي کردم! و اينجا نمي آمدم، مثل خواهري کتک خورده که نياز به تکيه گاه دارد تا خودش را بپوشاند و رشد دهد و پرورش دهد و توان آن را باز يابد که باز به زندگي رو کند و با شهامت با آدمها روبرو شود و از برخورد با آدم ها نترسد! و حالا به روشني مي بينم که راست شدن آرام قامت نيم تنه او چگونه حکايت ها دارد از شعور اجتماعي او، تجربه او، و همه آنچه که من نمي دانم و هنوز بايد فرا بگيرم.... همه وجودم آماده است که مرضيه جمله اش را تمام کند:
"...نمي ذاشتم کار به اينجا بکشه!" مرضيه جمله اش را تمام کرد. دارد چشم در چشم نگاهم مي کند. ... حالتي دارد انگار که در باغ سبز را باز کرده و در چارچوب آن ايستاده و منتظر آمادگي من است که مرا به درون ببرد و درختان عظيمي را نشانم بدهد!
اما، من...شعورم قفل کرده!! يعني چه؟! چطوري نمي ذاشتم کار به اينجا بکشه؟! مگه من چکار کرده ام؟! فقط نظرم را گفته ام و درمقابل از يک مرد همکارم فحش شنيده ام که «...حرف دهنت را بفهم، دختره ي ....!» و من همه اين ها را از سير تا پياز، مو به مو، با اشک و آه ناشي از بي تقصيري و مظلوميت، براي مرضيه گفته ام!
به مرضيه نگاه مي کنم ... و او با اعتماد به اين که تجربه اي را دارد که من ندارم، و رفتار اجتماعي را ياد گرفته که من هنوز بايد ياد بگيرم، و شعوري دارد که بايد به من تعليم بدهد - موقعيت او و جاي من در مقابل او که براي چاره جويي نزد او آمده ام، نشاني از همه اينهاست - به من نگاه مي کند و دور دهانش لبخندي نهفته است که لب هايش آن را نشان نمي دهد، اما من آن را مي بينم! مخصوصا وقتي که تکرار مي کند "من اگر جاي تو مي بودم، اصلا! خودم را توي همچين وضعيتي، قرار نمي دادم!"
من به وضوح لبخندي را که نشانه پيروزي او در ميدان ديگري است که اصلا ربطي به مشکل من ندارد، دور دهانش مي بينم که پنهان شده.
دلم مي گيرد ... بلافاصله ناخودآگاه خدا را شکر مي کنم که قرباني تجاوز نيستم و فقط به من توهين شده! يعني اينکه فقط به حرمت من تجاوز شده، ياد دختر روحي خانم مي افتم که همسايه شان به او تجاوز کرده بود و تقريبا همه اهل محله نتيجه گرفتند که تقصير خودش بوده که سر راه آن مرد قرار گرفته، گناه خودش بوده که آن روز آنجوري لباس پوشيده، که حتما با رفتارش مرد همسايه را وسوسه کرده بوده، و خلاصه کاري کرده که در موقعيتي قرار گرفته که مرد را تحريک کرده و باعث اين قضيه شده که مرد همسايه به او تجاوز کرده! و بعضی هم اضافه کردند که دختره حتما کارش خراب بوده که این اتفاق براش افتاده، والا چرا براي دخترهاي ديگه از اين اتفاق ها نميافته؟
حالا درد خودم و دعوا با شکوري احمق يادم رفته و دلم صميمانه براي همه قربانيان تجاوز مي سوزد که بيچاره ها دست آخر مقصر هم محسوب مي شوند! ... همانطور که مرضيه حرف مي زند، دارم براي خودم افکارم را مي بافم و حرف هاي مرضيه را که از کنار گوش هايم با متانت عبور مي کند، مي گيرم و پشت سرم دم اسبي مي کنم: در هر ماجرايي اگه مظلوم واقع بشي، هميشه وقتي که زن هستي، تقصير کار هم ميشي!
حتما براي همين بود که ننجان خدا بيامرز ميگفت:"زن هاي نجيب هيچي نميگن! وقتي که بهشون تجاوز هم ميشه، دم بر نميارن و به کسي بروز نميدن! زن هاي نجيب هميشه ساکت همه چيز رو تحمل مي کنن!!" حالا مي فهمم چرا ننجان اين نصيحت ها رو مي کرد، معني اش رو واقعا حالا مي فهمم، حالا که تقصير من شده...
و حالا من مانده ام که زن هاي نجيب آيا واقعا هيچ وقت هيچ اتفاقي براشون نميفته؟ يا اينکه هيچ يک از اتفاقات رو بروز نميدن که نجيب بمونن و مقصر قلمداد نشن؟
اينبار لبخندي محو دور لبان من هست که مرضيه را اندکي گيج کرده ... ولي به رويش نمي آورد. |
|
ضوابط! |
ارغوان
ساعت 10:20 شب است هي اين پا و اون پا مي كنم. از ساعت هشت و نيم به بچه ها گير دادم كه : با با زود باشين من اين بار وضعم تو خونه خرابه . يه جمع كوچيك از بچه ها كه خونه يكي از دوستان دعوت شديم. بچه ها با آرامش كامل مي خورن و مي رقصن و مي خونن. من اما به دروغي كه براي بيرون اومدن تو خونه گفتم فكر مي كنم. به مامان اينا گفتم كه ميرم جشنواره. واسه همين، هم كلي دعوا كردم. مامانم معتقده كه من ديگه شورشو در آوردم. اون فكر مي كنه كه زياد بيرون رفتم و حالا بايد مدتي تو خونه بشينم. اون در جواب سئوال من كه ميگم من كه هر سال مي رفتم جشنواره مي گه اون موقع ها تو آدم بودي. با حالا خيلي فرق داشتي. اون نمي دونه كه من سيگار مي كشم. ساعت 10:30 شب است. بچه ها گناهي نكردند كه به خاطر من از مهموني بيرون بيان. من لباس مي پوشم. بچه ها ناراحتند. جمعمون به هم وابستست. هر كسي يه فحشي به زندگي ميده. هركي يه خاطره اي از مشكلات خودش برام ميگه. بغض گلومو فشار مي ده. يه لبخند مصنوعي تحويلشون ميدم. اونا ميخوان مهموني رو به هم بزنن و برن خونه هاشون. من عصباني مي شم. بچه ها به طرف تلفن ميرن تا آژانس خبر كنن. ساعت 10:35 من تو آژانس نسشتم. آروم آروم اشك مي ريزم. به خونه مي رسم. پدر و مادرم مهمون دارن. ميگن و مي خندن. به اونا نگاه مي كنم مهم اين نيست كه به من به عنوان يه آدم خوش بگذره يا اينكه از غصه دق كنم. مهم اينكه ضوابط محكم سر جاي خودشون باشن.
|
|
ميدان مين |
سهيلا وحدتي soheilavahdati@yahoo.com
حرف زدن کار آساني نيست... همه مي گويند "حرف مفت" يعني که حرف زدن برايشان مفت است اما براي من اينطور نيست. وقتي که حرف مي زنم، اولين نکته اي که همه هوش و حواس من را بسيج مي کند اين است که بقيه مي بينند که "من" دارم حرف مي زنم... و همين "من" را گم مي کند و دست و پايم را گم مي کنم و حرفم را سريعا کوتاه مي کنم! چطور آنها را متوجه "من" کنم وقتي که هنوز خودم درباره اش مطمئن نيستم... و براي همين هم هست که دفعات بعد هم هي کمتر حرف مي زنم و تا از نظر حفظ ادب مجبور نباشم، زبان باز نمي کنم. راست مي گويند که "تا فرد سخن نگفته باشد، عيب و هنرش نهفته باشد..." من به محض اينکه دهانم را باز مي کنم، توجه ديگران را روي خودم معطوف مي کنم و بعد به جاي اينکه در جاي خودم باشم و حرفم را بزنم، و آنها را ببينم که چگونه به حرفم گوش مي کنند و چه عکس العملي نشان مي دهند، مي روم توي قالب آنها و از چشم آنها خودم را مي بينم و اينکه حالا چطوري من را قضاوت مي کنند! زيرا که مي دانم که مي کنند... صدايم ... که هيچوقت صلابت شخصيت دروني من را نمي رساند، چهره ام که شايد همه لطف و زيبايي وجود مرا منعکس نکند، ظاهرم که هيچوقت آنطور که مي خواهم آراسته نيست... و بعد گيرم که به حرف هاي من گوش کنند، از آن چه مي فهمند؟ آيا واقعا منظور "من" را مي فهمند؟ "من" که ام؟ در هر صحبتي، حتي در آراستگي ظاهرم، هميشه حفظ وقار شوهرم را دارم، به علاوه مواظبم که تصوير بدي از تربيت خانوادگي ام به دست ندهم و آبروي خانواده ام را نبرم... و بايد مواظب باشم که در شان مدرک تحصيلي ام صحبت کنم و شايسته احترامي که ديگران به مدرک من مي گذارند، باشم، و نهايتا با کلامم از حريم محترم هيچ يک از مقدسات شئون خانوادگي و فاميلي و تحصيلي و ظاهري و ... عبور نکنم. حالا مي فهمم که سعدي چقدر خردمند بوده و چرا اين حرف را زده و من چرا بايد همه چيز را نهفته نگه دارم مگر اينکه صد در صد مطمئن باشم که "هنر" است و "عيب" مرا نمي رساند. حتي وقتي که صحبت شخصي نيست و مسائل مربوط به چيزهاي کلي است، باز هم همينطور است. خدا نکند که در يک جمع روشنفکر قرار گرفته باشم که نسيم خنک افکار تازه از هر سويي مي وزد و من هرچقدر هم که باد سنج ذهني ام را آماده کنم و در جهت صحيح تنظيمش کنم، باز نمي توانم بفهمم که در آن لحظه خاص و در آن جمع مشخص و در يک صحبت جاري، باد از کدام جهت مي وزد!
صحبت در يک جمع درست مثل اين است که من را بگذارند وسط يک ميدان مين و بگويند "حالا بدو!" و من مي دانم که هر آن محتمل است که حرفي از دهانم برون آيد و تعبير نادرستي در ذهن کسي داشته باشد و آبروي يک نفر در فامليل ما بريزد يا از وقار خودم کاسته شود!
خلاصه که هر وقت من را در مهماني ديديد، بدانيد که سنگين و رنگين سر جايم خواهم نشست و از من زياد انتظار صحبت نداشته باشيد.
|
|
و اين جنوب زيبا |
و اين جنوب زيبا
فائزه طباطبائي
باد مي آمد ، احساس غريبي بود ، بار اولي بود كه گوشهايم باد را حس مي كرد و موهايم در باد به رقص در آمده بود . چشمان بسته ام را گشودم . مقابلم مناظر زيباي جنوب خودنمائي مي كرد . طبيعت بكر و زيبائي كه طراوت بهار زيبائيش را چند برابر كرده بود . مردمي گرم ، مهربان و مهمان نواز . همه چيز براي اينكه يك آدم معمولي و متعارف را غرق در لذت كند مهيا بود اما من در تمام مدت مبهوت نقش زن در خانواده عرب بودم . زنها ( كه معمولا بيشتر از يكي بودند و ظاهرا همزيستي مسالمت آميزي با هم داشتند) هر گز بر سر سفره رنگيني كه براي مهمان مي چيدند ، نمي نشستند . مرد خانه در بالاي سفره مي نشست و به مهمانها تعارف مي كرد . غذاي مهمان كه تمام مي شد سفره را جمع مي كردند، زنها در آشپزخانه مي نشستند و غذا مي خوردند ،هر آنچه از سفره باقي بود. هرگز نديدم زني در حضور مهمان لب به چاي، ميوه يا شيريني بزند . زنها فقط و فقط پذيرائي مي كردند. به آشپزخانه كه مي رفتي انگار به اندروني وارد شده اي .نمي توانستم تشخيص دهم كدام بچه مال كدام زن است. سعيد مرد جوان و متول ساكن كنگان مي گفت : فالگير گفته در طالع من 4 زن است و اين را در حالي مي گفت كه همسر 25 ساله اش 3 پسر قد ونيم را تر و خشك مي كرد و يكي هم در راه داشت. سعيد از سفرهايي كه به كشورهاي منطقه كرده بود تعريف مي كرد و جالب اينكه همه شان عادت داشتند تنها سفر كنند بدون زن يا زنهايشان و بيشتر از همه جا به دوبي!
همراهان سفر مشغول گفتگو بودند از غذاهاي جنوبي ، لباسها ، آداب و رسوم و كانالهاي عربي ماهواره . من اما نمي دانستم كسي بايد بيايد و به اينها بگويد آنها انسانهايي مساوي با شوهران پولدار و شكم گنده شان هستند بگويد آنها هم صاحب خانه اند ، ميزبانند .خانم خانه اند نه ... نمي دانم گاهي فكر مي كنم اگر اينگونه راضيند چرا ديوار رضايتشان را خراب كنيم آيا براي باز سازي اين ويرانه چيزي در بساط داريم؟ اگر به اين قفس زرين راضيند ، چرا از آسمان و پرواز برايشان بگوييم . اگر راضيند كه ... راستي كسي ميداند در دل آنها چه مي گذرد؟
|
يك روز باراني |
يك روز باراني آينا يعقوبي
ساعت از يك بعد از ظهر كمي گذشته بود. اما خيابان پر از مردمي بود كه مي رفتند تا آخرين كارهاي سال كهنه را با سرعتي هرچه تمامتر به انجام برسانند. دو روز به عيد مانده بود و من هم به هيچ يك از كارهايم نرسيده بودم. از اين خيابان به ان يكي با دور تند مي رفتم تا خريدها، آرايشگاه، وسايل هفت سين و.... هوا ابري بود و هرچند ساعت يكبار رگبار تندي باريدن مي گرفت. صبح كه از خانه بيرون مي آمدم حوصله آرايش كردن نداشتم. به فكر مسيرهاي مختلفي كه بايد ميرفتم كه افتادم، از خير پوشيدن پالتو و بوت با آن پاشنه بلندش گذشتم. شلوار جين، كتوني و كاپشن كوتاهي را برداشتم تا راحتتر به كارهايم برسم. ساعت از يك بعد از ظهر كمي گذشته بود، با سبز شدن چراغ راهنمايي از عرض خيابان فردوسي گذشتم به طرف ميدان انقلاب مي رفتم كه صداي بوقهاي پياپي اتومبيلي توجهم را جلب كرد. زير چشمي نگاهي به آن انداختم پرايد سفيد رنگي بود كه خيابان را به دنبال من مي آمد. چند ثانيه اي كه گذشت از صداي بوقهاي مكرر و حركت پرايد در خلاف جهت خيابان و اينكه مامور راهنمايي ايستاده در ميدان اخطاري به او نمي داد بر گشتم ونگاهي به مرد راننده انداختم كه صداي فريادش در خيابان پيچيد: ”مگه با تو نيستم مي گم وايسا!“ ايستادم ونگاهش كردم مردي بود حدوداً 35 ساله با ته ريش و پليور سرمه اي كه روي پيراهن مردانه سفيد پوشيده بود ” اين چه وضع لباس پوشيدنه؟ مگه تو مانتو نداري؟“ شما؟ كارتي را از جيبش درآورد كه نشان مي داد يكي از درجه داران نيروي انتظامي است. .” از اون موقع دارم بوق مي زنم به روي خودتم نمياري. مجبور شدم اين همه خلاف بيام“ گفتم: خوب شما بوق زديد من از كجا بدونم كه در يك ماشين شخصي كي نشسته. خوب فكر كردم مزاحمه. كارت رو تو جيبش گذاشت و گفت: حالا كه فهميدي. سوار شو. شوكه شده بودم. گفتم: چرا. با عصبانيت گفت: بهت مي گم سوار شو. يعني سوار شو. با اين وضعيت نمي توني تو خيابون راه بري. نگاهي به سر تاپاي خودم انداختم، خيلي پوشيده تر از دخترهاي ديگري كه از كنارم مي گذشتند، بودم. بدون آرايش با روسري سياه خيسي كه به سرم چسبيده بود و همه موهايم را پوشانده بود. خيلي بهم برخورده بود ولي با توجه به پيشينه هاي ذهني شخصيم، ترجيح دادم كه مودب و مظلوم به نظر بيايم. گفتم: ببخشيد. خونمون همين نزديكاس. دارم ميرم خونه. فرياد زد: سوار شو. نميتوني با اين وضع تو محدوده من قدم بزني. گفتم: قدم نمي زنم. مي رم اونور خيابون سوار ماشين مي شم. گفت: مگه من چه كارت دارم سوار شو يا تا دم يه آژانس مي رسونمت. يا مي ذلرمت خونه. اينجوري نميشه. عصباني بود و پياپي تهديد مي كرد در جهت وارونه در خيابان يكطرفه پارك كرده بود و مرا وسط خيابان نگه داشته بود. ماشين ها و مردم پياده كه از كنارمان مي گذشتند، سوژه اي براي سرگرم شدن پيدا كرده بودند.هم عصباني بودم هم احساس تحقير شدگي داشتم و هم خجالت مي كشيدم. وضعيت عجيبي بود. مرد موبايلش را بيرون آورد و گفت: سوار شو وگرنه زنگ مي زنم..... خواهران بيان و ببرنت. الانم دم تعطيلاته اگه رفتي سرنوشتت با خداست. ولي اگه بياي مي برم يه جا پيادت مي كنم. مشكلي هم پيش نمياد. يادم نيست قرار بود به كجا زنگ بزد فقط يادم است كه واحدي بود براي جلوگيري از منكرات خواهران. از اين اسم خيلي ترسيدم. مي دانستم كه اگر دستگير بشم جداي از مشكلات و درگيري هاي منكراتي چه مشكلاتي هم در خانه برايم پيش خواهد آمد. با اينحال فكر كردم، هرچه باشد از سوار شدن در اين پرايد سفيد رنگ بهتر است. خيلي آرام گفتم: باشه زنگ بزنيد من اينجا مي ايستم تا بيان. چون ترجيح مي دم با اتومبيل پليس و افراد انيفورم دار بروم تا با شما در اين ماشين. مرد عصباني شد و فرياد زد و تهديد كرد. چندين بار شماره گرفت و تهديد كرد و من كه حالا قوي ترين حسم ترس شده بود نگاهش مي كردم. براي لحظه اي احساس كردم دارد بلوف مي زند. لبخندي زدم و گفتم: باشه من كه وايسادم. زنگ بزنيد تا بيان. مرد كلافه شده بود. موبايل را روي صندلي پرت كرد و گفت: زود باش برو سريعم سوار ماشين شو. ديگه ام اينارو نپوش. نگاهي متعجب به او انداختم و به سرعت دور شدم. جلوي اولين ماشين را گرفتم تا فقط از آن محدوده دور شوم. سست شده بودم انگار تمام نيرويم را از دست داده بودم. هنوز كلي كار مانده بود. وقتي از ماشين پياده شدم. تا به مسير بعديم بروم در ان خيابان هاي شلوغ دائماً اطرافم را مي پاييدم. وحشت حضورش تا غروب كه به خانه برگشتم رهايم نكرده بود. در خانه وقتي احساس آرامش كردم. فكر كردم كه شايد كارتي كه نشانم داده بود قلابي باشد. به ياد دزديها و تجاوزهايي كه با كارتهاي قلابي نيروي انتظامي شده بود هم افتادم. اما وقتي به ياد ايستادن طولاني مدتش در خلاف جهت در خيابان شلوغي مثل انقلاب و بي توجهي مامور راهنمايي ميدان افتادم نتوانستم حكم قاطعي صادر كنم. هر چه و هر كس كه بود. روزم را به كلي خراب كرده بود تا دو روز بعد سر درد داشتم و احساس تحقيرشدگي در آن ميدان شلوغ لحظه اي رهايم نمي كرد. متاسفانه آنقدر استرس به من وارد شده بود كه شماره ماشين را برنداشته بودم. حتي اسم روي كارت هم به خاطرم نمانده بود. تمام انرژيم صرف اين شده بود كه رودرروي او قاطعانه بايستم و تسليم نشوم. به اين فكر كردم كه چند درصد زنان و دختران قادرند در اين شرايط مقاومت كنند و براي فرار از اداره منكرات ومفاسد و گرفتاريهاي بعدي سوار ماشين او نشوند. چند درصد؟!
|
|
خيابان |
نوشته شده توسط : افق
از خونه كه خارج مي شد نگاهي به آسمان كرد و گفت:خدايا به اميد خودت. يكبار ديگر مانتوي مشكي راروي تنش صاف كرد و روسري مشكي را جلو كشيد.اما نه آنقدر كه پيشاني اش را بپوشاند. نيم نگاهي به كفشهاي واكس خورده سياه انداخت تا از تميزي شان مطمئن شود.از كنار خانه هايي با دربهاي بزرگ وقهوه اي كه هميشه او را به ياد شكلات مي انداخت عبور كرد. به اطرافش آگاه شد...هنرستان پسرانه تعطيل شده بود و شاگردهاي آن همه جاي خيابان عريض را قرق كرده بودند. در خودش جمع شد و قدمهايش را تند تركرد. سرش را راست نگه داشت و فقط به روبروي خودخيره شد. پسري 17-18 ساله با بدني كه انگار لق ميزدبه لودگي به او نزديك شد و او محكمتر قدم برداشت.دست چپ خود را آماده براي گارد گرفت و از زير چشم او را مي پاييد كه فاصله اش به او نزديكتر ميشد..تمام اصولي را كه از دفاع شخصي بلد بود مرور كرد!لحظه اي كه آرنج خود را براي كوبيدن به صورت اوبلند مي كرد ..پسرك ازكنارش رد شد و زير لب متلكي ركيك به زن گفت...
چقدر دلش مي خواست آرنجش با تمام قوا ميان دوابروي برداشته پسرك پايين بياد و وقتي از درد به خودش پيچيد زير پاهاي لاغرش بزند و اورا نقش زمين كند و روي صورتش تف كند وبا پاشنه پا وسط جناق سينه اش را خورد كند و سرش را آنقدر به ديوار بكوبد تا دندانهايش بيرون بريزد وزبانش..نه زبانش بايد سالم بماند تا بگويد غلط كرده...بايد بگويد غلط كرده...بايد....
صداي خنده هاي هرزه پسرك و رفيقهايش از دور به گوش مي رسيد و او هنوز در اين دعواي دروني بيرحمانه كتك مي زد...خانمي مسن از كنارش رد شد وساعت را پرسيد. با لبخندجواب داد!
به ايستگاه اتوبوس كه رسيد روي نيمكتي نشست..خسته بود.. خيلي خسته... |
|
عکس اشرف خانم |
عكس اشرف خانم سهيلا وحدتي
آمده ایم عید دیدنی، تازه نشسته ایم و نرگس مشغول پذیرایی است. اشرف خانم خوشحال از در بیرون می رود و لحظه ای بعد با دسته ای عکس برمی گردد و کنار دست من می نشیند ... تازه از شهرستان برگشته و این سوغاتی است که برای همه آورده و من هم از آن معاف نیستم... می گوید "اینها رو تازه آوردم، گفتم این عکس ها رو ببینین، عکس بچه هاست!" و منظور از بچه ها، بچه های خودش است که کوچکترینشان نرگس دوست من است. با خوشرویی نگاهش می کنم که اولین عکس را بدستم می دهد "این عروسی نرگسه..." من همینطور که او عکس ها را نگاه می کند و به من می دهد، یکی یکی نگاه می کنم و می دانم که من هم حالا در تارو پود عواطف اشرف خانم با این افراد آشنا وصمیمی شده ام و در مقابل اینهمه گرمای سیلاب محبت و صمیمیت که در چهره باز و لبخند صمیمی اشرف خانم جاری است، خودم را ناتوان می بینم و با "ماشاءالله..." و "چه قشنگن" و "خدا ببخشه..." عکس ها را یکی یکی از او میگیرم و سعی می کنم چهره ها را با اسم هایی که او در معرفی شان می گوید، تطبیق دهم. "این نرگس و ثوری و جواد هستن، وقتی که مدرسه می رفتن." می گویم: "چه نازن..." عکس بعدی را می دهد: "این مرحوم حاج آقا پدرمه خدا بیامرزش، خیلی مرد خوبی بود..." " "(نمی دونم چی بگم!) و عکس بعدی:"این نرگسه بغل من، شیر خوره بود..." "اِ....چه کوچولو ..." (خوب یه چیزی باید بگم!) و عکس بعدی: "اینجا من عقد بسته بودم..." عکسی را که دستم داده نگاه می کنم و می گم "ندادین حاج خانم!" میگه "چی رو؟" "عکسی رو که عقد بسته بودین." و او صورتش را جلو آورده و می گوید "چرا، همونه که دستتونه!" "این؟" "بعله" در عکس دقیق می شوم. شاید من درست ندیده ام، چون عکس ریز و کوچولو است. عکس در حیاط منزلی گرفته شده، به نظرم می آید که در همان حیاطی است که عکس شیرخوارگی نرگس هم در آن گرفته شده بود. از آن عکس های سیاه و سفید قدیمی است که دورش کنگره دار است و اندازه اش کوچک است و صورت آدمهایی که در عکس ایستاده اند، حداکثر به بزرگی یک عدس است. و من دقیق به عکس نگاه می کنم: مردی روی فرشی در حیاط ایستاده است. پشت سرش را نگاه می کنم، معجر یک ایوان است و لابلای نرده های معجر و روی ایوان را می گردم و کسی را نمی یابم. شاید چادرش گل گلی است و در زمینه قالی گم شده مخصوصا اگر احتمالا در عکس نشسته باشد... باز هم میلیمیتر به میلیمتر عکس را می گردم. خیر! اثری از حاج خانم عقد بسته نیست... یا شاید هم چشمان من احتیاج به عینک پیدا کرده و درست نمی بینم. می پرسم "مطمئنین همین عکسه؟" عکس را بهش نشان می دهم و می گوید "بله، من اینجا عقد بسته بودم!" باز هم به عکس نگاه می کنم. شاید بخشی از بدنش پشت سر مرد پنهان شده باشد، با دقت بیشتر نگاه می کنم و بالاخره مستاصل عکس را بهش بر می گردانم و با احتیاط، طوری که بهش برنخورد، می گویم: "حاج خانم، اشتباه می کنین، شما تو این عکس نیستین!" و او با خنده ای حاکی از شیرینی دوران عقد بسته بودنش می گوید: "من تو عکس نیستم، اما من اینجا عقد بسته بودم!"و حالا معما در ذهن من تازه شکل می گیرد و مثل هیولایی رشد می کند و جلویم می ایستد! با حیرت بیشتری نگاهش می کنم در حالیکه عکس هنوز در دستم که بسوی او دراز کرده ام، مانده است. دستم را جمع می کنم و عکس را دوباره نگاه می کنم. می گویم "حاج خانم، شما تو این عکس نیستین!!!؟" و او با همان خوشحالی مطمئن ادامه می دهد که "بله، ولی اونجا من عقد بسته هستم...این مجید آقاست، خدا بیامرزدش! ما تو این عکس عقد بسته بودیم! خیلی جوون بودم، شانزده سال هم نداشتم..." من با حیرت به او نگاه می کنم و او با خوشنودی همیشگی اش و با اطمینان به من نگاه می کند و آرام لبخند می زند انگار که اتفاقی نیفتاده. من که معمولا خودم را در اطراف اشرف خانم و تعریف های او از دلتنگی های دوطرفه خودش و نوه هایش که در شهرستان هستند، درمانده احساس می کنم، کم مانده از حیرت شاخ در آورم! مثل برق زده ها نگاهش می کنم و باز نگاهی به عکس... مردی که در عکس است، شوهرش بوده، جوان بوده، و حالا مرده. چطوری می تواند آنقدر با او صمیمی بوده باشد که او خودش را آنجا در تصویر این مرد ببیند؟ آن هم در آن دوران پنجاه سال پیش!... من هنوز با تعریف کردن خودم در جاهایی که زنده و حی و حاضر هستم و واقعا و عملا حضور دارم، مشکل دارم!!! من هنوز دارم اعتماد به نفسم رو می سازم که حضور خودم را انکار نکنم! من هنوز انگار که دارم از پله های تعریف شخصیت خودم ذره ذره بالا می رم تا بتونم شاید یک زمانی همه شخصیت خودم را یک جا تعریف کنم و از حضور خودم نترسم و شرمنده نباشم و همه ام را – همه خودم را – یک جا بتونم ببینم و بگم این من هستم! ... و اشرف خانم خودش را در جاهایی هم که حضور ندارد، روشن و واضح می بیند، و جوانی اش را در آنجا در آن عکس می بیند! چه معمایی ... کاش یک ذره از این همه اطمینان اشرف خانم رو من می داشتم ... ! جداً؟ باز به عکس خیره می شوم، به هر حال برایم هم حیرت آور است و هم جالب، که اشرف خانم که هنوز شصت سال هم ندارد، عکسی از دوران عقدش دارد که خودش در آن عکس نیست. سعی دارم جای پایه های این اطمینان و صمیمیت اشرف خانم را در عکس کوچک کنگره دار بیابم. دست آخر وقتی که دارم عکس بعدی رو ازش می گیرم، می پرسم "اشرف خانم، عکس دیگه ای هم از دوران عقدتون دارین؟" می گوید: "نه، همینه! فقط همین یک عکس را دارم که عقد بسته بودم!" و با همان لبخند خشنودی و لحن مطمئن از تایید دیگران ادامه می دهد "سهیلا خانم، شیرینی بفرمایین..." |
|
باور كن |
باور كن افق
كليد را در قفل چرخاند و خودش را داخل خانه انداخت.نگاهي به اطراف كرد . نفس راحتي كشيد ولي هنوز حس يك گوي خاردار در گلويش كه بالا و پايين مي رفت پابرجا بود.دلش مي خواست فرياد بزند قبل از اينكه كليد دوباره در قفل بچرخد و صداي در با سلامي توام شود.به استقبال مرد رفت و گونه هايي كه از ته ريش تيز شده بود را بوسيد و خسته نباشيد گفت. مرد بي حوصله تر از آن بود كه از آشفتگي زن باخبر شود. يا شايد هم طبق معمول به روي خودش نمي آورد.زن لباسهايش را به جالباسي آويزان كرد و روي تخت افتاد.هنوز دلش فرياد مي خواست. مرد پرسيد: چه خبر بود؟ بارقه اي اميد در دلش جوانه زد و گفت: ء ³لام رسوندن برات...بچه هم حالش خيلي خوب بود.گفتند خيلي دوست دارن يك روز بيان خونه ما..منم دعوت كردم هروقت دوست داشتن بيان..ولي اينقدر ...هيچي..
مرد از اتاق بيرون رفته بود و صداي فرچه كشيدن كفشش انگار داشت به حرفهاي زن دهن كجي مي كرد. زن در دلش گفت: واينقدر دندونامو روي هم فشار دادم تا اون جوٌ بد رو درست كنم كه آخر مهموني سرفه امونم رو بريده بود.گفتم انگار سرماخوردگيه كهنه ست.ديگه براي خداحافظي گفتن به صاحبخونه فقط لبهام تكون مي خوردن....
زن مقابل تلوزيون نشست و با كانالهاي خالي مشغول شد.حوصله اش سر رفت وضو گرفت وكتري را روشن كرد. تپش قلبش آنقدر شديد بود كه با الله اكبر اول نماز هم آروم نگرفت.مرد به اتاق آمد و هي دور زن گشت و زن حواسش به كشوي لباسهايش پرت شده بود كه باز مانده و دقيقه اي ديگر از موهاي ريز پشت گردن مرد كه مشغول اصلاح بود پر مي شد. مرد پرسيد:آئينه كوچيكه كو؟ زن گفت: الله اكبر.مرد دوباره پرسيد: توو كيفته؟ زن سري تكان داد. و باز حواسش به لباسهاي تميز و تا خورده كشويش پرت شد. با عجله سلام نماز را داد و به طرف كشو خيز برداشت. ولي مثل هميشه كشو لجبازي مي كرد و بين دو تخته گير كرده بود..چند بار كشو را باز كرد و با دقت به داخل كشيد ولي كم كم صبرش را از دست داد و محكم با شانه اش آن را هل داد.مرد فرياد زد: چيكار مي كني تو؟
-اگه كشو باز باشه پر از موريزه ميشه...
--نخير نميشه..تو ام...
- خب بيا بجاي وايستادن و نيگا كردن كمكم كن ...
-- اي بابا تو ام پيله كرديا ولش كن ديگه...
دوباره تپش قلبش بالا رفت..گفت: اينجوريشو ديگه نديده بودم...عجيبه...
به آشپزخانه رفت و پيشاني اش را روي سنگ سرد اوپن گذاشت...عضلات در حال منقبض شده بودند كه نگذاشت آن حالت برگردد.سرش راروي شعله كبريت خم كرد و پك محكمي به سيگار تلخ و تند زد.مرد از اتاق داد زد: بيا پشتگردنمو اصلاح كن..
عقش نشست..گفت نمي تونم... دستهايش آنقدر مي لرزيد كه جرات در دست گرفت تيغ را نداشت. رگهاي آبي مچ و ساعد دستش از زير پوست سفيدش بدجوري وسوسه مي كردند...مرد غيظ كرد و چيزي زير لب گفت.حق داشت. نمي دانست اين چند روز..اين چند هفته..اين چند ماه چي به سر زن آمده...روي كابينت سفيد نشست و چشمهايش را بست..در دلش به او گفت: فقط دلم مي خواد الان روي اين كابينت دراز بكشم و براي هميشه چشمهايم را ببندم...باور كن.باوركن |
|
تاكسي |
تاكسي كورسو از خستگي و سردردي كه يك ساعت ،ماندن در ترافيك و دود آن را تشديد كرده بود ؛ توان ايستادن نداشتم ولي يك مسير ديگر مانده بود .ميخواستم هرچه زودتر به خانه برسم تا اين مانتوي بلند و دست و پا گير و مقنعه تنگ را دربياورم. در اتومبيل بعدي را باز كردم كه سوار شوم . دو مرد در صندلي جلو و دو مرد ديگر در قسمت عقب نشسته بودند . مردي كه در قسمت وسط صندلي عقب نشسته بود ساك بزرگي را روي پاي خود گذاشته بود و طوري نشسته بود كه تقريبا جايي براي من باقي نگذاشته بود. نگاهي بهش انداختم تا بلكه خودش را جمع و جور كند. تكان مختصري به خودش داد و باز به حالت اول برگشت. حوصله جروبحث نداشتم؛نشستم و در را بستم. اتومبيل راه افتاد و من غرق در افكار خودم شدم. ساك آن مرد كه قسمتي از آن روي پاي من بود با هر تكان و لرزش اتومبيل به پايم ساييده ميشد. ماشين به چراغ قرمز رسيد و توقف كرد احساس كردم هنوز چيزي به پايم ساييده ميشود ؛ ساك را كنار زدم و ديدم دست آن مرد روي پاي من است. از شدت ناراحتي و عصبانيت داغ شده بودم . در را باز كردم و پياده شدم و در حاليكه لرزش صداي خودم را احساس ميكردم گفتم:«يالا عوضي پياده شو!» ولي او راحت و بيخيال سر جايش نشسته بود و به آن طرف خيابان نگاه ميكرد؛ بار ديگر داد زدم و حرفم را تكرار كردم؛ باز هم هيچ حركتي از خود نشان نداد . منتظر عكسالعمل راننده يا بقيه مسافرها بودم ولي انگار آنها هم ،چنين قصدي نداشتند. كرايه را از قسمت كوچكي از پنجره كه باز بود انداختم روي پاي مسافر جلويي. داشتم سعي ميكردم بر خودم مسلط شوم و آرامش خودم را بهدست بياورم كه فريادي شنيدم:« جنده! اگه نميخواي كرايتو بدي چرا الكي داد و قال راه ميندازي و به اين بيچاره گير ميدي »سرم را برگرداندم. راننده بود كه سرش را از ماشين بيرون آورده بود و فرياد ميزد. در جاي خودم ميخكوب شده بودم؛ تمام چشمها از پيادهرو و داخل اتومبيلها به طرف من برگشته بود. زبانم بند آمده بود. راننده ميخواست ادامه بدهد كه مسافري كه كرايه من در دستش بود آن را به راننده داد. چراغ سبز شد و نگاههايي كه سر تا پايم را ورانداز ميكردند يكييكي از رويم رد شدند. بيش از نيمي از راه تا خانه مانده بود و من در حاليكه بغضي دردآلود گلويم را ميفشرد بهطرف پيادهرو راه افتادم... »
|
|
|
بهاي زيبايي |
بهاي زيبايي
ارغوان arghavan60@ yaho.com
سالها بود كه براي درمان جوشهاي صورتم به هر دكتر پوستي كه معرفيش مي كردند، سر مي زدم. بعد از مدتها مصرف كرم ها و محلول هاي مختلف از خير درمان قطعي گذشته بودم كه يكي از دوستانمان كه اتفاقا پزشك نيز هست، آدرس يكي از همين متخصصين پوست معروف را كه براي وزارتخانه ای هم كار مي كند، به من داد. به سبب تعريف و تمجيد هاي او و اينكه اين پزشك صاحب چندين بورد تخصصي در استفاده از ليزر است و جزء مطمئن ترين اطبا در اين حوزه، از او خواستم تا با استفاده از ارتباطات وزارتخانه ايش برايم نوبتي زودتر بگيرد.. جوشهاي زيادي سطح صورتم را پوشانده بود و بي صبرانه منتظر روز نوبتم بودم. در روز موعود به همراه مادرم به مطب دكتر رفتيم. مطب آنقدر شلوغ بود كه به جاي ساعت 8 كه وقتمان بود، ساعت نه و نيم به داخل رفتيم. دكتر مرد ميانسال ولي جذاب و خوش پوشي بود. لبخند مي زد و شوخي مي كرد. در خلال نوشتن داروها احساس كردم نگاه متفاوتي به من مي اندازد، از آنجايي كه مرد جذابي بود نگاهش ناراحتم نكرد. داروهاي او جوشهاي صورتم را بهتر و بهتر مي كرد. در خلال سه مرتبه اي كه با مادرم به مطب او رفتم، تمامي جوشها از بين رفته بودند. مرحله بعدي درمان جاي جوشها بود كه جزء اصلي ترين تخصصهاي اين پزشك بود. خيلي خوشحال بودم. از تصور پوست خودم بعد از درمانهاي نهايي قند توي دلم آب مي شد. تا اينكه براي بار چهارم درمانيم تنها، به مطب دكتر رفتم. كتابي فلسفي در دست داشتم كه در ساعتهاي انتظار مشغول خواندن آن بودم. وقتي وارد مطب شدم رفتار بسيار گرم و دوستانه اي داشت. متقابلا من هم به عنوان پزشكي كه پوستم را در مان كرده بود با او همكلام شدم. از كتاب دست من به مباحث فلسفي و بعد هم به فمينيسم رسيديم برايم صحبت كردن با او آزاردهنده نبود. وقتي داروهاي جديدم را نوشت شماره تلفن همراهش را روي كارتي به من داد همراه يك برگه كاغذ امضا شده و گفت:” هر وقت خواستي بياي، زنگ بزن به خودم، بيا كه معطل نشي!“ پرسيدم: اين كاغذ چيه؟ گفت:” اينو بدي منشي ازت ويزيت نمي گيره. تو دوست مني“ نگاهي عصباني به او انداختم، كاغذ را پس دادم و گفتم:” يك فمينيست از جنسيتش استفاده ابزاري نمي كنه.“ خجالت كشيد و عذرخواهي كرد. به علت نيازي كه به درمان توسط او داشتم، سعي كردم تا برخورد جدي نكنم. ماجرا به چندباري تماس تلفني هم كشيد و همچنين چند دعوت شام كه طبعا از طرف من رد شدند. تا اينكه در يك بعد از ظهر به من تلفن زد و خواست تا براي گرفتن يك كرم مخصوص به مطب بروم. وقتي به آنجا رفتم هيچ كس نبود. از علاقه و احساساتش به من صحبت كرد و خواست مرا ببوسد. برخورد تندي نكردم ولي مانع اين كار شده و از آنجا رفتم. بعد از آن ماجرا ديگر هيچ وقت به او مراجعه نكردم و عطاي پوست صاف و سالم را به لقايش بخشيدم. بارها فكر كردم آيا بايد با او راه مي آمدم تا به خواسته خودم برسم يا نه؟ به هر حال او يكي از بهترين گزينه ها بود. مخصوصا كه به من پيشنهاد انجام چند جراحي زيبايي را هم داده بود. اينكه كدام كار درست . كدام غلط بودند برايم مهم نبود، براي من تنها اين اهميت داشت كه حاضر نبودم بهاي زيباييم را با جسمم بدهم.
|
|
فردا ديگر نگران ناهار نيستم! |
فاطمه رجبي
زن با صداي زنگ ساعت از خواب مي پرد. چند لحظه اي طول مي كشد تا كاملا بيدار شود. با خود مي گويد: «مي روم به آشپزخانه تا چاي را آماده كنم.»
وضو مي گيرد و به نماز مي ايستد. دلش مي خواهد بيشتر در سجاده بماند، اما براي عبادت نيز ديگر فرصتي نيست.
مقدمات صبحانه را آماده مي كند و سپس به سراغ درست كردن ناهار مي رود. با اضطراب نگاهي به ساعت مي اندازد. صداي همسرش را مي شنود. «الله اكبر». پس بيدار شده و مشغول خواندن نماز است.
دختر كوچكش در جلوي آشپزخانه ايستاده است و مي گويد مامان تشنه ام، آب مي خواهم، يك ليوان آب دست دخترش مي دهد و مي رود كه براي مهد آماده اش كند.
همسرش نماز را سلام مي دهد و مي گويد: « صبحانه حاضر است؟ براي ناهار مي خواي چي درست كني؟ راستي مي تواني براي ساعت10 بروي مدرسه پسرمان. برنامه آموزش خانواده دارند. من امروز جلسه مهمي دارم و وقت نمي كنم، بروم.»
جواب همسرش را مي دهد كه «براي من هم مقدور نيست. من هم با مديرم جلسه دارم.» و باز صداي همسرش مي آيد كه مي گويد: «اي بابا! كاري ندارد، يك ساعت هم طول نمي كشد»
زن با خود فكر مي كند كه چرا باز هم «من»؟ مگر كار من كم اهميت تر است؟ من .......
با صداي پسرش به خودش مي آيد. مي گويد: «مامان ورقه رياضي ام را امضاء كردي، راستي براي زنگ تفريح چي ببرم مدرسه؟ و…»
در راه مدرسه پسرش هست و با خود فكر مي كند اي كاش مي توانستم پيشنهاد مديرم را بپذيرم. واقعا عالي بود. يك هفته مسافرت به استان ديگر، شركت در كلاس و آشنا شدن با تكنيك هاي جديد،. اما خوب از اينكه پيشنهاد رييس اداره را رد كردم زياد ناراحت نيستم. به هر حال به قول همسرم، »مشكل مشكل خودم است و بايد مواظب باشم به زندگي خانوادگيم لطمه وارد نشود.«من، او و بچه ها را طي اين يك هفته چه مي خواستم كنم؟ كي غذاي آنها را آماده مي كرد؟»
در جلسه آموزش خانواده نشسته بود و به صحبت هاي سخنران گوش مي داد. او راجع به نقش پدر و مادر در پيشرفت تحصيلي فرزندان و نحوه ارتباط مؤثر صحبت مي كرد. با خود گفت: «خوب چه فايده دارد وقتي او اينجا نيست تا به اين صحبت ها گوش دهد و...»
در راه بازگشت به خانه در فكر مهماني و شام شب است و .... .
بعد از شام مهمان ها در حال گفت و گو هستند و او همچنانكه با كمك يكي از خانم هاي مهمان مشغول مرتب كردن آشپزخانه است صداي همسرش را مي شنود كه مي گويد: «واقعا درست مي فرماييد. وجود خانم ها در بيرون از منزل يك ضرورت است، آنها واقعا مي توانند نقش مؤثري در اركان مختلف جامعه داشته باشند. البته به شرطي كه به خانه داري و بچه داريشان لطمه اي وارد نشود. بله ........ و سئوال ديگرتان راجع به ارتقاء شغلي من بود؟ بايد بگويم به زودي به دليل گرفتن لوح تقدير در زمينه تحقيقات مفصلي كه راجع به طرحم داشتم، ارتقاء گروه شغلي خواهم داشت.»
و او در آشپزخانه در فكر اين است كه چه خوب ديگر فردا نگران ناهار نيستم، باقيمانده غذاي شب را براي فردا استفاده مي كنم.
رويش را به طرف خانم مهمان مي گويد: «راستي يادم رفت به او (همسرم) بگويم كه پيشنهاد مديرم را براي رفتن به يك دوره آموزشي در خارج از استان رد كردم. اما حيف چقدر مي توانست در بهبود كيفيت شغلي ام مؤثر باشد. اما اشكال ندارد به خاطر فرزندان و همسرم لازم بود. نهايتا جزوات و كتاب ها را تهيه مي كنم و در منزل مطالعه مي كنم.»
صداي همسرش از اتاق پذيرايي مي آيد كه «خانم بيا اين بچه را جابجا كن. همينطور روي مبل خوابش برده است.»
شب هم فرا مي رسد و زمان استراحت است. آخرين جمله در ذهنش لحظه اي نقش مي بندد و بعد در خلائي عميق فرو مي رود: «آه امروز چقدرخسته شدم»
|
|
فردا ديگر نگران ناهار نيستم! |
فاطمه رجبي
زن با صداي زنگ ساعت از خواب مي پرد. چند لحظه اي طول مي كشد تا كاملا بيدار شود. با خود مي گويد: «مي روم به آشپزخانه تا چاي را آماده كنم.»
وضو مي گيرد و به نماز مي ايستد. دلش مي خواهد بيشتر در سجاده بماند، اما براي عبادت نيز ديگر فرصتي نيست.
مقدمات صبحانه را آماده مي كند و سپس به سراغ درست كردن ناهار مي رود. با اضطراب نگاهي به ساعت مي اندازد. صداي همسرش را مي شنود. «الله اكبر». پس بيدار شده و مشغول خواندن نماز است.
دختر كوچكش در جلوي آشپزخانه ايستاده است و مي گويد مامان تشنه ام، آب مي خواهم، يك ليوان آب دست دخترش مي دهد و مي رود كه براي مهد آماده اش كند.
همسرش نماز را سلام مي دهد و مي گويد: « صبحانه حاضر است؟ براي ناهار مي خواي چي درست كني؟ راستي مي تواني براي ساعت10 بروي مدرسه پسرمان. برنامه آموزش خانواده دارند. من امروز جلسه مهمي دارم و وقت نمي كنم، بروم.»
جواب همسرش را مي دهد كه «براي من هم مقدور نيست. من هم با مديرم جلسه دارم.» و باز صداي همسرش مي آيد كه مي گويد: «اي بابا! كاري ندارد، يك ساعت هم طول نمي كشد»
زن با خود فكر مي كند كه چرا باز هم «من»؟ مگر كار من كم اهميت تر است؟ من .......
با صداي پسرش به خودش مي آيد. مي گويد: «مامان ورقه رياضي ام را امضاء كردي، راستي براي زنگ تفريح چي ببرم مدرسه؟ و…»
در راه مدرسه پسرش هست و با خود فكر مي كند اي كاش مي توانستم پيشنهاد مديرم را بپذيرم. واقعا عالي بود. يك هفته مسافرت به استان ديگر، شركت در كلاس و آشنا شدن با تكنيك هاي جديد،. اما خوب از اينكه پيشنهاد رييس اداره را رد كردم زياد ناراحت نيستم. به هر حال به قول همسرم، »مشكل مشكل خودم است و بايد مواظب باشم به زندگي خانوادگيم لطمه وارد نشود.«من، او و بچه ها را طي اين يك هفته چه مي خواستم كنم؟ كي غذاي آنها را آماده مي كرد؟»
در جلسه آموزش خانواده نشسته بود و به صحبت هاي سخنران گوش مي داد. او راجع به نقش پدر و مادر در پيشرفت تحصيلي فرزندان و نحوه ارتباط مؤثر صحبت مي كرد. با خود گفت: «خوب چه فايده دارد وقتي او اينجا نيست تا به اين صحبت ها گوش دهد و...»
در راه بازگشت به خانه در فكر مهماني و شام شب است و .... .
بعد از شام مهمان ها در حال گفت و گو هستند و او همچنانكه با كمك يكي از خانم هاي مهمان مشغول مرتب كردن آشپزخانه است صداي همسرش را مي شنود كه مي گويد: «واقعا درست مي فرماييد. وجود خانم ها در بيرون از منزل يك ضرورت است، آنها واقعا مي توانند نقش مؤثري در اركان مختلف جامعه داشته باشند. البته به شرطي كه به خانه داري و بچه داريشان لطمه اي وارد نشود. بله ........ و سئوال ديگرتان راجع به ارتقاء شغلي من بود؟ بايد بگويم به زودي به دليل گرفتن لوح تقدير در زمينه تحقيقات مفصلي كه راجع به طرحم داشتم، ارتقاء گروه شغلي خواهم داشت.»
و او در آشپزخانه در فكر اين است كه چه خوب ديگر فردا نگران ناهار نيستم، باقيمانده غذاي شب را براي فردا استفاده مي كنم.
رويش را به طرف خانم مهمان مي گويد: «راستي يادم رفت به او (همسرم) بگويم كه پيشنهاد مديرم را براي رفتن به يك دوره آموزشي در خارج از استان رد كردم. اما حيف چقدر مي توانست در بهبود كيفيت شغلي ام مؤثر باشد. اما اشكال ندارد به خاطر فرزندان و همسرم لازم بود. نهايتا جزوات و كتاب ها را تهيه مي كنم و در منزل مطالعه مي كنم.»
صداي همسرش از اتاق پذيرايي مي آيد كه «خانم بيا اين بچه را جابجا كن. همينطور روي مبل خوابش برده است.»
شب هم فرا مي رسد و زمان استراحت است. آخرين جمله در ذهنش لحظه اي نقش مي بندد و بعد در خلائي عميق فرو مي رود: «آه امروز چقدرخسته شدم»
|
|
اوهوي خانوم دکتر! سلام بلد نيستي پيرسگ؟ |
از بالای ديوار http://abovethewall.blogspot.com
بعضي از آدم ها سعي مي کنن به کلمات يا رفتارشون حالت اکسپرسيو بدن ( شدت بخشيدن و غلو کردن براي بر انگيختن احساسات طرف مقابل و تأثير گذاري بيشتر. در نقاشي سبک اکسپرسيون با به کار بردن خطوط پرقدرت و غلو در حالت ها رنج و احساسات عميقي رو بيان مي کنه) تا روي محيط تأثير بيشتري داشته باشن. اين دسته با ادبيات و رفتار خشن آدم رو به ياد آثار اکسپرسيو نقاش هاي آلماني بعد از جنگ جهاني دوم مي اندازن.
تعجبي نداره که توي سنين تين ايجري نياز به ديده شدن شديدتره و به همين دليل اين رفتار از پسرهاي شانزده هفده ساله بيشتر ديده مي شه. جايي که من زندگي مي کنم جوانها هر روز عصر رو اختصاص مي دن به اين عمر مهم؛ يعني تأثير گذاري شديد روي محيط اطرافشون.
ديروز صبح نتونستم برم باشگاه و بعداز ظهر راه افتادم که تو کلاس ايروبيک عصر شرکت کنم.
موفع برگشتن سر يکي از همين پاتوق ها که معمولاً سر نبش هر کوچه تشکيل مي شه اون جمله رو شنيدم. از اونجايي که نه دکتر هستم و نه پيرسگ، اولش اصلاً توجهم جلب نشد. چند قدمي که رفتم جلو متوجه شدم که کسي جز من اونجا سرتاپا روشن نپوشيده و با دکترها اشتباه گرفته نمي شه. لااقل خانم هايي که کنار و جلوي من راه مي رفتند (و سرگرم تماشاي مغازه ها بودند) همه شون يا مشکي پوشيده بودن يا نارنجي يا آبي.
بعد فکر کردم يعني پير شدم؟ دلم مي خواست به گونهء راستم دست بکشم ببينم کجاهاش خط داره، علامت پيري صورتم چي بود؟ شايد ديشب چون کم خوابيده بودم و بيشتر به پهلوي راست، صورتم خط افتاده باشه...
بعد اين سؤال برام پيش اومد، که اگه الان با همون روپوش و شلوار شيري رنگ و کلاه آفتابي به اضافهء يه عصا از جلوي اينها رد مي شدم و اين کلمه رو مي شنيدم آيا باز هم بي خيال از جلوشون رد مي شدم؟ آيا دلم مي شکست؟ آيا مي تونستم به اين فکر کنم که اينها نياز دارن به ديده شدن، به شنيده شدن؟
آيا مي تونستم درکشون کنم؟
الان يعني درکشون کردم؟ نمي دونم. اما از يه چيز مطمئن هستم؛ اين که اگه بخوام يک چيز رو از زندگيم حذف کنم، اون شنيدن اظهار نظر مردهاي گنده راجع به بدن و اندامم توي خيابونه، نه شنيدن کلمهء پيرسگ از بچه اي که دوران نوجوونيش رو مي گذرونه.
و اگه قدرت حذف چيز ديگه اي رو هم داشتم، ديدن زن هايي مي بود که از سر و وضعشون معلومه زياد هم روي حجاب تعصب ندارن و مؤمن دو آتشه نيستن، و مي دوني مي توني توي آلبوم خونشون عکسهاي زيادي از دوران جوانيشون پيدا کني که با لباس هاي باز و آرايش هفت قلم توي کاباره ها و مهموني ها انداختن، اما دو وجب پاي دخترهاي امروز رو که با پوشيدن يه شلوار کوتاه زده بيرون نمي تونن تحمل کنن. يا يه مانتوي صورتي رو که اگه مجبور نبودي هزار سال هم تو اين گرما تنت نمي کردي.
اين خانم هايي که مي گم همه شون در سنين ميان سالي هستند، خانم هاي مسن تر که بحران اين دوره رو رد کردند با علاقه و محبت به دخترهاي جوون نگاه مي کنند. يعني بعد اين که اين دوره رو بگذرونن و به سن مادربزرگي و مهربوني کردن برسن اسمشون مي شه پيرسگ؟
الان دنياي اطرافم چه صفتي به من مي ده؟ من وقتي جايي غير از خونهء خودم توي شهر خودم راه مي رم چي هستم؟ رهگذر ساکتي که (هميشه موفق نمي شه ساکت بمونه) ديگران بدون پرسيدن نظرش خطاب قرارش مي دن، فاحشه اي که راننده ها بدون ديدن علامتي که نشون دهندهء تمايل به سوار شدن باشه براش چراغ و نيش ترمز مي زنن، يا يه پيرسگ که نمي دونه به آقايون نورستهء محترمي که سر کوچه منتظر مي ايستن تا شاهد رد شدن اش باشن بايد سلام کنه؟
چه کسي به خودش زحمت مي ده -و يا تا به حال داده- که آدمي مثل من رو درک کنه؟ آدمي که به جز دوران کوتاه و طلائي بچگي اش، بقيهء زندگيش صرف اين تلاش شده که مثل يک آدم عادي زندگي کنه، اما هر روز و هر روز ناچاره زن بودن رو تحمل کنه؟
آدمي که (آدمهاي زيادي، که حتي وقتي از توي اتوبوس بهشون نگاه مي کني که اون پائين ايستادن يا راه مي رن نگاهشون عميقاً آشناست) همون دوران طلائي رو هم به خاطر ياد گرفتن الفبا مجبور شد زير روپوش ضخيم و سرمه اي و مقنعه بگذرونه و حالا به خاطر جايگزين کردن رنگ نارنجي يا صورتي به جاي سورمه اي و سياه از زناني که همسن مادرش هستند نگاه هاي خشمگين و دشنام هاي زيرلبي دريافت مي کنه. |
|
تفاوتهاي هندسي |
تفاوت های هندسی
سهيلا وحدتي
سعیده خانم در را که باز می کند، مرا به یک فضای سورئالیستی می برد. چاره ای ندارم جز اینکه تعارفش را بپذیرم و بدنبالش بروم. او همیشه دنیای ذهنی اش را در اطرافش پهن می کند، دنیایی که در آن هیچ قضیه پیچیده ای وجود ندارد، هیچ سوالی بی جواب باقی نمانده است، همه چیز روشن و مشخص است و روی هر رفتاری برچسبی هست که میزان صواب و گناه آن را مشخص می کند همچنانچه روی همه اشياء و اجناس یک برچسب قیمت دارد و اگر سعیده خانم قیمت چیزی را نداند، ساده آن را از شما می پرسد.
قضایای زندگی سعیده خانم با اصول ساده هندسه اقلیدسی حل و فصل می شوند، همه چیز از ترکیب خطوط مستقیم تشکیل شده و قابل تجزیه به مثلث های کوچکتر می باشد و سعیده خانم در هر اتفاقی می تواند مساحت و محیط و زاویه های هر مثلث را برای خودش معلوم و مشخص کند و برچسب های گناه و صواب را روی هرکدام از آنها بچسباند و آنها را کنار بگذارد. از انتقال تجربیات و معلوماتش هیچ ابایی ندارد، که هیچ، به زور غیر مستقیم هم آنها را در اختیار شما می گذارد و شما به نوعی موظفید که آنها را بپذیرید و تازه تشکر هم بکنید! آخر سعیده خانم بی دریغ با یک آفتابه روی افکار خودش و دیگران آب می ریزد و همه جا را آب و جارو می کند و همه چیزهایی را که شاید نجس یا ناپاک باشد، می شوید و وقتی همه چیز را پاک و تطهیر شده یافت، به آسودگی می نشیند و در اوج احساس نا خودآگاهش با لبخندی کوچک ولی عمیق، اطمینانی را که همیشه راهنمای باور و رفتارش است،ستایش می کند. من که همیشه تیزی سیخ های جارویش را حس می کنم...
من دنیایم پر از خطوط منحنی است، حتی مثلث متساوی الاضلاع را هم دیگه بسادگی درک نمی کنم. در ذهن من زاویه ربطی به حجم و دَوَران و انتگرال وضریب احساس دارد، و خطوط مستقیم انگارکه قبری را برای ذهن من ترسیم می کنند، ازشان بیزارم! همه عمر فکر می کردم که هدفم را انتخاب کرده ام و روی خط مستقیم به سمت آن پیش می روم و حالا می بینم که زندگی منحنی است و هیچ چیز آن نمی توانسته و نمی تواند و نخواهد توانست که مستقیم باشد.
حالا منم در مقابل سعیده خانم که مرا بدرون خانه دعوت می کند و من می دانم که نه فقط به خانه، که به فضای زندگی خودش دعوت می کند. سعیده خانم زندگی اش را در اطراف خودش به میزان آشنایی که با اطرافیانش دارد، می گسترد بدون آنکه بدان آگاه باشد. ولی من این را خوب می فهمم و حتی از روی صورتش و گرمای صمیمیتی که در آن گل می اندازد، یا از روی گرفتگی چهره اش، می دانم که تا چه اندازه در محیط احساس آشنایی می کند یا در لاک خودش فرو رفته، حتی می توانم ابعاد حجمی را که زندگی اش را به آن اندازه در اطرافش پهن می کند، بخوبی تخمین بزنم. آدم های اطراف خواه ناخواه وارد این حجم معین از زندگی سعیده خانم میشن و شما چه بخواهید و چه نخواهید، وقتی که نزدیک سعیده خانم هستید و با او آشنایی دارید، وارد این فضا شده و تابع قوانین هندسه اقلیدسی می شوید حتی اگر مثل من با خط مستقیم بیگانه باشید...
نمی دانم احترام به سن اوست، یا رابطه رفت و آمد همسایگی، یا دوستی قدیمی با دخترش مهناز، یا حس صمیمیت و گرمای آشنایی که او در لبخند مطمئنش به زندگی اطراف خودش می پاشد ... یک چیزی در این زن هست که نمی دانم چیست، اما من را به این دنیای سوررئالیسم می کشاند، و من در آن دست و پا می زنم و او بی خیال مرا می پذیرد و با لطف و تعارف های صمیمانه و بی دریغش مرا به درون خانه دعوت می کند و من هم مثل هر ایرانی مودبی بدنبالش می روم و از پله ها بالا می رویم... تا اتاق پذیرایی.
تازه نشسته ام و در مقابل سیل تعریف ها و تعارف های او برای شیرینی و میوه و تشریف آوردن و ... خودم را محکم گرفته ام که واژگون نشوم. از بایگانی عبارات طولانی تعارف های مودب چند تایی را بیرون مي آورم و با لبخند تحویل می دهم ولی به خوبی هم برای او و هم برای خودم پیداست که کم میارم! سعیده خانم همچنان خوشحال مشغول تعریف و تعاریف است و من که می بینم حریف نمی شوم، با لبخندی ساکت نگاهش می کنم و کنجکاوم که چه بایگانی بزرگی از این عبارت های تعارف آمیز کوچک و بزرگ دارد و از یه قل دوقل بازی کردن با آنها در مقابل مهمانان چه کیفی می کند حتما! من گاه گاه در سنگر دفاعی تک تیری پرتاب می کنم "خواهش!... اختیاردارین... ممنون!" و بالاخره یک شیرینی بدهانم می گذارم که هم پاسخ تعارف های او را در عمل داده باشم و هم خودم را مشغول کرده باشم و از تیراندازی معاف شوم. سعیده خانم کنارم می نشیند و با لبخند صبر می کند که شیرینی را ببلعم و بعد باز شیرینی و میوه تعارفم می کند.. مانده ام که چطوری بهش بگویم که نمیخوام! "خیلی ممنون... مرسی!..." من هنوز رویم نشده بپرسم مهناز بی معرفت که قرار بود خانه باشد، چرا نیست و کی بر می گردد و .... که انگار چیزی یادش آمده، بلند می شود و خوشحال بطرف آشپزخانه می رود "براتون چایی بیارم... " و من ابتدا خوشحال می شوم و کمی احساس آسودگی می کنم ولی لحظه ای بعد تازه متوجه درماندگی خودم می شوم که بیحرکت و بیصدا روی مبل نشسته ام، انگار که بی درد مصلوب شده ام! نمی دانم چکار باید کنم چون نمی توانم بفهمم که انتظار سعیده خانم از من چیست و در این موقعیت قوانین هندسه اقلیدسی چه رفتاری را حکم می کند.
از جایم بلند می شوم و در اتاق راه می روم. او هنوز در آشپزخانه است و مرا نمی بیند که دارم گیاهان اطراف اتاق را وارسی می کنم... اول شروع می کنم با صدای بلند فکر کردن "چه قشنگن! مثل اینها رو ندیده ام تا حالا... چه برگ های قشنگی داره، مثل مخمل قرمز می مونه..." و سعیده خانم با خوشحالی از آشپزخانه توضیح می دهد که اوست که در این خانه به گیاهان می رسد ... و حالا که بچه ها بزرگ شده اند، کارش همین رسیدن به گیاه های خانه و باغچه است... و من هم خوشحال از اینکه سنگر مطمئنی پیدا کرده ام، شروع می کنم به تعریف کردن از گل ها و برگ هایشان و صدایم را بالا می برم و کش و قوس می دهم "واقعا! چقـــــدر ظــــریفــــه این برگهاش!" وقبل از اینکه او فرصت دفاع پیدا کند، باز ادامه می دهم "شما به قول معروف انگشتاتون سبزه! ماشاء الله، همه گیاهاتون سبز و شادابن، انگار که دارن می رقصن!" و دنبال بقیه آثار سلیقه سعیده خانم در اطراف خانه می گردم و می دانم که به محض اینکه پاسخ تایید او را بگیرم که به جای درست زده ام، باید حمله را شدت دهم! تازه دارم از مهارت خودم کیف می کنم، هندسه اقلیدسی زیاد هم سخت نیست ... که از پنجره مهناز را می بینم که وارد حیاط شده ... با سعیده خانم خداحافظی می کنم "با اجازه شما، مهناز آمد، ما باید بریم..." که به اتاق می آید و می گوید "اِ! اِ؟! ... کجا...؟... تازه تشریف آوردین، بشینین چایی تونو بخورین..." که می گویم "قربون شما... خیلی ممنون، تا بعد!" و هنوز دارد تعارف می کند که باهاش روبوسی می کنم و از پله ها پایین می روم. در حیاط با چند ناسزا به صدای آهسته به طرف مهناز می روم و با هم از در می زنیم بیرون.
|
|
خون ريزي |
يك زن
اين تجربه يك زن نيست ، اين تجربه زنان تمام دنيا از سياه و سفيد، مسلمان و مسيحي،فقير و غني است ،تجربه اي كه در زندگي تنها يكبار ، دوبار و سه بار اتفاق نمي افتد . اين تجربه در زندگي زن، هرماه اتفاق مي افته . تازه اگر استرس يا مشكلات داخلي داشته باشد در ماه دو بار اتفاق مي افته . تجربه كردن آن آنقدر براي زن مهم است كه اگر دير به دير اتفاق بيافته يا نا منظم ، زن مجبوره بره دكتر. البته تا شوهر نكرده باشه به كسي نمي گه كه نامنظمه چون ممكنه رويش عيب بگذارند يا بگن بعدا بچه دار نمي شه و هزار حرف و حديث ديگه يا اگه شوهر كرده باشه يك جوري ناز مي كنه كه شايد به افتخار حاملگي نايل آمده باشه .
اين همان تجربه اي است كه در مقطعي از زندگي تو را مي ترسانه يا احساس شرم وخجلت بهت ميده در حالي كه بهت مي گن تو بزرگ شدي و تكليف شدي والبته اين حرف در گوشه ي ديگري از دنيا يعني آماده اي كه شوهر كني . اين همان تجربه اي است كه خيلي از پدر و مادر ها را نگران مي كنه كه اي واي بايد بيشتر مواظب باشم يا زودتر شوهرش بدم تا از اضطراب در بيام . اين همان تجربه اي است كه بعضي خانواده ها راجع بهش حرف نمي زنند تا روي دختر باز نشه ،شايد بعضي ها هم حرف مي زنند تا دختر را از خطر آگاه كنند .احتمالا كم هستند خانواده هايي كه اين تجربه را كثيف و بد نمي دونند و برخوردشان با دختر طوري است كه نترسه يا احساس كثيفي يا گناه كار بودن نكنه .
خلاصه تا يه سني نمي دوني بالاخره اين تجربه خوبه ،بده يا كثيفه . بايد ازش حرف زد يا نزد . وقتي بزرگ مي شي فقط به زنها مي توني بگي كه" هستي "و فقط آوردن عبارت آن، كافي است تا هم جنست بفهمه كه تو در چه حالي هستي و كسي هم نبايد بفهمه و نبايد آب از آب تكون بخوره . اگه سر كاري رييست نفهمه . اگه پسر بزرگ داري لوازمت را نبينه اگه نماز خواني الكي جلوي پسر بزرگت اداي نماز خواندن را در بياري . اگه روزه بگيري از صبح تا شب هيچي نخوري مگه پسر بيست ساله ات بفهمه اونوقت بد بشه .
اما اگه شوهر داري و شوهرت هم كمي تا قسمتي نمي فهمه كه تو چته و از تو همان توقعات سابق را از پخت و پز ،نظافت خانه ، نزديكي هر شب را داره يا اگه تو خودت احساس مي كني حالا كه يه هفته نمي تونم به شوهرم سرويس بدم نكنه بره بيرون و ... . . اوضاعت سخت تره .شايد خيلي از مردها ندونند كه زن اين روزها زياد حوصله نداره و نبايد سر به سرش گذاشت . البته مرد كه هيچي نميدونه و از درد تو هم كه خبر نداره چون تو كه نمي توني براي اثبات شرايط خودت اسباب و لوازم كثيفت را بهش نشان بدي چون يا خودت هم معتقدي كه كثيفه يا اين كار را دور از نزاكت مي دوني .
اما درون تو چي مي گذره .از چند روز قبل درد هاي عجيب و غريب دست و پا و كمر درد هايي كه شبيه درد هيچ مريضيي ديگه اي نيست شروع مي شه . اشتها نداري . عصبي هم هستي زود خسته مي شوي و به نفس نفس مي افتي . ميدوني كه به قول معروف خاله ات داره مياد . اگه دختر باشي خوشحالي كه خوب "اتفاقي" نيافتاده ،اگه منتظر بچه باشي اعصابت خراب مي شه ،اگه شرايطت عادي باشه يه مشت قرص تو كيفت و روي ميزت مي گذاري كه براي ساكت كردن درد بخوري .
خون ريزي تو را غافلگير مي كنه و اكثرا موقعي شروع مي شه و تو مي فهمي كه كار از كار گذشته و لباست كثيف شده، بايد بدوي هر جا كه هستي البسه مخصوص اين زمان را بپوشي ، توي كيفت اسباب لازم را بگذاري . خون ، مي آيد، موقع راه رفتن ، نشستن ، كتاب خواندن،كار كردن و حتي خوابيدن هم به تو استرس ميدهد كه نكنه تخت را كثيف كنم . خون ريزي روزها و شبها و ثانيه ها ادامه دارد گاهي كم گاهي زياد .
شايد زياد هم ناراحت نشي از شرايط خون ريزي ات چون مي شنوي خيليها مي گن موقع خون ريزي آدم خوشگل مي شه يا پوستش خوب مي شه . بعضي وقتها اين تجربه به تو در روزي نازل مي شه كه براي آنروزت برنامه ريزي كردي و آن تجربه مثل اجل معلق رو سرت خراب مي شه اما تجربه ثابت كرده كه براي اين اتفاق طبيعي كه اتفاقا براي بدن هم لازم هست تو بايد تحمل كني و خودت را بزني به نفهميدن تا همه چيز عادي پيش بره .
بعضي وقتها آن تجربه درست شبي كه مهماني دعوتي اتفاق مي افته و تو كف مي كني حالا چه لباسي بپوشم كه لوازم مخصوص را نشان نده يا اگه كثيف شد آبروم نره . روزهاي خون ريزي به هفت و نه كه مي رسه تو انتظار پاكي را مي كشي و چه خوشت بياد از اين قضيه چه آنرا لازم بدوني چه بدت بياد بالاخره دوست داري زودتر تمام شه . اما نه براي هميشه چون مي شنوي وقتي خون ريزي براي هميشه قطع مي شود ،از زن بودن مي افتي و ديگه نمي توني بچه دار بشي و چاق مي شي و استخوان درد مي گيري وميل جنسي نداري و از اين حرفها.اين آن تجربه اي است كه مال زن و تمام زنان است .يك تجربه زنانه ي مشترك كه بوي خون مي دهد .
|
|
آدم چه زود عادت مي کند.... |
رهاي آبي http://rahayabi.persianblog.com
مي ياي؟ بيست هزار تومن با تخفيف! هر هر....... جا مي خوري! احساس عجيبي به تو دست مي دهد! انگار به يک چيز غيرعادي برخورده اي و عکس العملهايت هم عوض شده... مثل گذشته سرت را پايين نمي اندازي و قدمهايت را تندتر نمي کني که از محل حادثه( حادثه ي تجاوز کلامي) دور شوي، همانطور مبهوت و متفکر و با قدمهاي سست و آرام دور مي شوي و با ز ناگهان مي شنوي که : يک جاي ات را بخورم! و باز جلوتر: يک جاي ام توي يک جاي ات! و اصلا نمي فهمي به تو گفته اند يا به دختري ديگري که کنارت مي آمد يا آن يکي که جلوي تو مي رفت... مي گويند ديگر، و هي جا مي خوري تو..... و بعد يادت مي افتد، يادت مي افتد که عادت کرده اي. به همين سادگي ، به همين زودي ؛ دوهفته اي را سفر بوده اي در يک شهر زيبا و سنتي اروپايي و يک هفته اي هم که برگشتي در خيابانهاي شلوغ مرکز شهر طردد نکرده اي؛ بله به همين سادگي عادت کرده اي که در خيابان متلک نشنوي و اصلا ياد رفته بود که ممکن است در خيابان يکي بي دليل و بدون آنکه با تو خصومتي داشته باشد از سر تفريح بگويد يک جاي ات فلان و بهمان ! در آن شهر زيبا، با هر ظاهر که خواستي و با هر کسي که خواستي و به هر شيوه اي که خواستي ، راحت و آرام در خيابانها و کوچه ها طردد کرده اي، بدون استرس ، بدون نگراني و بي آنکه کسي اصلا به کسي کاري داشته باشد... عادت کرده اي و يادت رفته که در کشورت هستي ... در کشورت ايران اسلامي!!! و بايد هر لحظه چشمهايت را در بياورند و چرت و پرت نثارت کنند و در جاهاي شلوغ تر هم دستي بر تو بکشند و بايد... آدم چه زود عادت مي کند به راحت بودن، به آسوده نفس کشيدن و بي استرس گام برداشتن...آه ! يادت مي افتد و مثل اين مي ماند که يک سطل آب يخ را که در اين گرماي کشنده مي شود جوش روي سرت خالي کرده باشند! مي سوزي، مي سوزي ، مي سوزي و اين سوختن را به راحتي مي تواني بيندازي گردن آفتاب جوشان تابستان تهران ، نه گردن بي حرمتي ها.
|
|
ماتيك |
ماتیک
سهیلا وحدتی soheila@womeniniran.net
به آینه زل زده ام ولی گویا به زحمت خودم رو می بینم... چشم هایم سر جاش نیست، داره جاهای دیگه ای رو سیر می کنه گویا نمی خواد من رو ببینه ... یا چیزهایی رو که من باید ببینم، ببینه... ولی انگار تا چند دقیقه دیگه مجبوره!
هنوز باورم نمیشه که باید برم در مقابل جمع و صحبت کنم. من و سخنرانی؟! کاش می شد پشت به نور بشینم و صحبت کنم! کاش یه جورهایی خودم دیده نمی شدم. دلم نمی خواهد صورتم را ببینند ... گرچه مایلم که صحبت هایم را بگویم و حرف هایم را بزنم و عقیده ام را درباره زنان به صدای بلند به همه، و اصلا به همه دنیا، اعلام کنم ... اما خودم را نمی خواهم ببینند... نوشتن واقعا چقدر راحت تر از حرف زدنه... وقتی که خودم دیده می شم، خیلی برام سخته... اونوقت «من» همراه عقایدم مطرح میشم و چهره ام مطرح میشه و می دانم که در کمتر از یک هزارم ثانیه مورد قضاوت قرار می گیرم و به همین دلیل باید از خودم دفاع کنم... از چشم هایم، از آرایش چشم هایم، از مدل دماغم، از لب هایم و از ماتیکم... وای، ماتیکم!
در آینه نگاه می کنم ... باید برگردم ... به زودی نوبت سخنرانی من است. سیفون را می کشم ولی هنوز مقابل آینه ایستاده ام. حتما کسی بیرون در ایستاده و پس از شنیدن صدای سیفون، انتظار شنیدن صدای شیر آب را دارد والا فکر می کند که من دارم آرایش می کنم! شیر آب را باز می کنم و اول آرایشی را که واقعا نمیشود اسمش را آرایش گذاشت، کمی بیشتر از دور چشم هایم پاک می کنم! و بعد به لب هایم زل می زنم... ماتیک قهوه ای که مالیده بودم، ماسیده و اثر زشتی بر جای گذاشته. باید دوباره بزنم. اما اگر روی همین بزنم، چه رنگی میشه؟ بسرعت ولی با دقت لبهایم را با دستمال کاغذی پاک می کنم و دوباره به دقت ماتیک می زنم. قشنگ شد، مثل همیشه. ماتیک به من میاد، قیافه ام یهو با ماتیک رو میاد و قشنگ تر می شه... اما این آیا برای یک زن در سخنرانی خوبه؟ نه، معلومه که اشکال داره ... من نمی خواهم وقتی به عنوان یک زن درباره مسائل زنان و در دفاع از حقوق زنان سخنرانی می کنم، "قشنگ" جلوه کنم، اونوقت همه درباره من چی فکر می کنن؟ ماتیک را با پشت دستم با یک حرکت پس و یک حرکت پیش پاک می کنم. وای، چه کثافت کاری یی... حالا پشت دستم را با دستمال کاغذی به زحمت پاک می کنم... دوباره در آینه به خودم زل می زنم. شیر آب هنوز باز است. اگر کسی پشت در ایستاده باشه، حتما به خودش میگه این چقدر وسواسی است! شیر آب را می بندم. حالا اگه کسی پشت در ایستاده باشه، حتما منتظره که من برم بیرون، وگرنه فکر می کنه که دارم لباسمو مرتب می کنم... خوب، این که اشکالی نداره. ماتیک را می گذارم روی لبم و بر می دارم... چند بار این کار را روی جاهای مختلف لب بالا و پایین تکرار می کنم و بعد لب هایم را خوب به هم می مالم، عالی شد! حالا ماتیک دارم، اما نه کاملا پررنگ و زیاد هم قشنگ بنظر نمیام ... اما چه بد! یعنی چه اجبار بدی! حالا نمیشه هم قشنگ بنظر بیام و هم درست و حسابی حرف بزنم؟! آخه اگه زشت و بی نمک باشم که اصلا کسی به حرف هایم گوش نمیده، میده؟ نه، معلومه که نمیشه از نظر قشنگی ظاهری بخواهم سعی کنم که جلوه کنم... زنی که برای جلوه فروشی خودش را آرایش می کنه، چطوری می خواد از حقوق زنان صحبت کنه؟ ها؟!! خوب، راضی میشم. اما، اگه این ماتیک کم رنگ هم پاک بشه، چی؟؟ مخصوصا که اگه وسط سخنرانی کمی هم آب بخورم، همه اش می چسبه به سر لیوان و چیزی ازش باقی نمی مونه! بعد تا آخر سخنرانی کم کم میشم شکل این زنهایی که زنانگی خودشون رو انکار می کنن، نه؟ وای، بعد این روی همه حرف هایی که زدم سایه میندازه! چون اصلا موضوع صحبت من ربطی به این حرف ها نداره... ا ی، وای... سعی می کنم بر اعصابم مسلط باشم. حالا اگه کسی پشت در ایستاده باشه، حتما از خودش می پرسه که این داره اون تو چیکار می کنه و چرا نمیاد بیرون؟ خدایا، همه مطالب سخنرانی تقریبا از ذهنم بدر رفته. همون وقتی که با پشت دستم لبهایم رو پاک کردم، همه اش از ذهنم پاک شد! حالا چکار کنم؟ مهم نیست، خوبه که یادداشت دارم، یاداشت برای همینه دیگه، یه نگاه که بکنم، یادم میاد... انشاءالله! ولی ماتیک رو چکار کنم؟ وسط سخنرانی که نمیشه دوباره ماتیک زد! حتی خط لب هم نکشیده ام چون می ترسم که اگه ماتیک پاک بشه، یک خط لب خالی به شکل مسخره دور لبهام باقی بمونه که دیگه خیلی وحشتناکه! ... ولی اگه خط لب می مونه، کاش همه لبم رو خط لب می زدم، نه؟ آره، چرا که نه؟! خط لب بهتر هم هست، مثل ماتیک براق نیست و به عنوان آرایش جلب توجه نمی کنه و در عین حال رنگی به لبها میده و از حالت ماست درشون میاره. دوباره با پشت دستم ... نه، پاک کردن پشت دست سخت تر از پاک کردن لبهاست... با دستمال کاغذی که دیگه شبیه تابلوهای سبک کوبیسم شده، لبهایم رو پاک می کنم. با خط لب، همه لب هایم رو می کشم و خوب لب هایم رو به هم می مالم... آها، آینه بهم میگه که عالی شد! نه کم رنگه، و نه پررنگ. چه فکر بکری، راستی که احتیاج مادر ابتکاره! حالا دیگه اگه کسی هم پشت در ایستاده باشه، هیچ اشکالی نداره که داره در این لحظه چی فکر می کنه، چون دیگه کارم تموم شده و دارم میرم بیرون ... یه نگاه دیگه، آره، حالا شدم شکل یک فمینیست که از حقوق زنان دفاع می کنه. وقتشه...یه لبخند اعتماد به نفس روی همه صورتم ...، آها! کامل شد. در را به آهستگی باز می کنم ضمن اینکه دارم میزان لازم و کافی لبخند را بسرعت در ذهنم محاسبه می کنم... کسی هم پشت در نایستاده.
|
|
سئوال بي جواب |
سئوال بي جواب
آزاده azadeh12sh@yahoo.com
هميشه دوست داشتم بدونم پسراي همكلاسيم نسبت به خانوما چه ديدي دارن؟ ديد يه مرد نسبت به زن با رفتن به دانشگاه عوض ميشه؟ دركش بالاتر ميره...؟حقوق زنو مي تونه بپذيره؟ زنو از طريق جنسيتش محك مي زنه يا با ارزشهاي انسانيش؟ و..؟ تا اينكه يه روز بحث جالبي سر كلاس پايگاه داده پيش اومد وقتي كه استاد داشت در مورد رابطه ها مي گفت: رابطه هاي يك به يك/يك به چند و چند به چند،وقتي نوبت به مثال رابطه يك به يك رسيد يكي از بچه ها گفت:مثل ازدواجؤاستاد هم تصديق كرد و همين موقع بود كه داد و فرياد پسرا بلند شد:كي گفته ازدواج يك به يكه؟مردا مي تونن الاوه بر 4زن رسمي زن غيررسمي هم داشته باشن و ...اين طوري بود كه بحث بالا گرفت خوشبختانه استادمون زنه و راحت تونست بحثو اين طوري تمومش كنه:1-اگر به برابري و عدالت و اصول انساني پايبند باشيم:ازدواج يك رابطه يك به يك است.2-اگر تنها به عدالت و برابري معتقد باشيم نه به اصول انساني: ازدواج يك رابطه چند به چند است.3-اگر نه به عدالت و برابري ونه به اخلاقيات پايبند باشيم:ازدواج يك رابطه يك به چند است.بحث تموم شد ولي اون روز حرفايي شنيدم كه هنوز واسم غير قابل دركه: اصلا كي گفته زن و مرد برابرن؟هدف ازدواج براي مردا بچه دار شدنه اگه يه زن نتونه وظيفه خودشو انجام بده مرد بايد حقشو بگيره ولي عكسش صادق نيست... مردا تنوع طلب هستن چطور انتظار دارين يه مرد تا آخر عمر با يه زن سر كنه؟.... احساس مي كردم همه غمهاي عالم روي دلم سنگيني مي كنه مخصوصا وقتي مي ديدم دخترا هم هيچ عكس العملي نشون نمي دن لبخند هم مي زدن خيلي هم واسشون عادي بود تازه به منم مي گفتن عجب حوصله اي داري بابا مردا اين طورين ديگه... اون روز بحث رابطه ها تموم شد ولي من موندم با 1000 تا سوال بي جواب: چرا اجازه داديم مردا اين همه حق واسه خودشون قائل بشن؟ تقصير خودمون نبوده؟الان ميگن چون تعداد زنا بيشتره پس مردا مي تونن چند تا زن بگيرن حالا اگه يه روز به جائي برسيم كه مردا 2 يا 3 برابره زنا بشن زنا مي تونن چند تا شوهر بكنن؟مردا واسشون قابل قبوله؟ آيا اقعا هدف از ازدواج بچه دار شدنه؟يا تكامل دو روح و پس از اون توليد مثل؟اگه قشر تحصيل كرده مملكت اين طور فكر كنن پس چطور ميشه ديد اونائي كه با زن داد وستد مي كنن را عوض كرد؟ اين سوالا و يه عالمه سوال بي جواب ديگه تو ذهنم هست كجا مي تونم جوابشو پيدا كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
منطق مامان |
متين.ک m_gootig@usa.com
خيلي بيش از آن چه که فکر ميکني سخت است . اين قدر سخت که گاهي براي چند روز فلجم ميکند . نه ميتوانم کار مثبتي انجام دهم و نه حتي ميتوانم در موردش فکر کنم . اين جور مواقع بالش و پتويم را روي زمين کنار شوفاژ پرت ميکنم و ساعتها همان جا چمباتمه ميزنم . سعي ميکنم کتاب بخوانم . با يک کتاب پر محتوا شروع ميکنم . به هر حال براي رسيدن به اهدافم بايد مطالعه داشته باشم . بايد بفهمم کجا دارم زندگي ميکنم . چند سطر که ميخوانم ميبينم اين پريشاني ذهني مانع درک جملات کتاب ميشود . نا اميدانه کتاب را ميبندم و سعي ميکنم افکارم را سر و سامان بدهم . هر چه بيشتر به ايده آلهايم فکر ميکنم بيشتر هجوم صحبت هاي مامان را حس ميکنم . هر منطقي که در ذهنم نقش ميبندد در کنارش منطق مامان و هشدارهايش ظاهرمي شوند . و اين جنگ بين منطق ها من يکي را که ديوانه ميکند . يکي از اين کتاب هاي طالع بيني را باز ميکنم . گاه براي بازي دادن ذهن خوب است . حواس آدم را پرت ميکند . ارديبهشت را مياورم . با حالتي که گويي دارم خودم را گول ميزنم منطق هاي مامان را لا به لاي سطور کتاب ميچپانم . مثلا آن جا که نوشته "ارديبهشتي ها به راحتي با تحولات کنار نمي آيند و ترجيح ميدهند راه هاي امني را که هزاران بار پيموده شده طي کنند " براي خودم گزينش ميکنم و به خودم دلگرمي ميدهم که حرف من درسته و چون مامان متولد ارديبهشته نميتونه با ايده هاي من که خارج از 4 چوب عرف خانوادگيمان است کنار بيايد !! پوزخندي ميزنم و اين کتاب را هم ميبندم . با ناراحتي ميفهمم که دوباره شروع شد . دوباره اين دوره سرگرداني و شک و دلهره و ترس از آينده اي که هنوز نميدانم مال من خواهد بود يا ديگران شروع شد . الان دقيقا وسط آن مکعب سياه هستم . هماني که نميگذارد هيچ جا را ببيني و همان که نميگذارد قدم از قدم برداري . نميدانم شايد هم برعکس باشد . شايد الان در سفيدي مطلق باشم و آن قدر زيادي ميبينم که دارم کور ميشوم . و در نهايت چه اين مکعب سياه و چه آن سفيدي مطلق هيچ کدام نميگذارند که جلو بروم . اين جور وقتها گريه ام ميگيرد . کم طاقت ميشوم . آدمها را نميتوانم تحمل کنم . گذشتن زمان برايم بي معني ميشود . کم حرف ميشوم . سرم گيج ميرود . 21 سال زندگي جلوي چشمانم ميايد . اشتباهاتم از نو برايم تداعي ميشود افتخاراتم هم . ناگهان جنگي شروع ميشود . جنگي بزرگ و تنگاتنگ ميان اشتباهات و افتخارات . خدا ميداند که اين جنگ چند روز طول بکشد . معمولا بيش از يک هفته نميشود . اما هميشه افتخاراتم پيروز ميشوند . لا اقل تا به حال که اين جور بوده . دوباره ميتوانم بخندم . شوخي کنم . شاد باشم . تلاش کنم . کمک کنم . بخوانم . بفهمم . تحليل کنم . اميدواري بدهم . بخواهم . اما چيزي هست که قبلا متوجه آن نبوده ام ولي حالا فهميده ام . قبلا نميدانستم که اين چرخش ادامه دارد . که اين هيجانات و آن نا اميدي ها مدام و مدام تکرار ميشود . تمام اين 21 سال وقتي از نو مي ايستادم و با اطمينان جلو ميرفتم فکر ميکردم که اين بار تمام مشکلات حل شده و من به راحتي تا انتهاي تمام روياهايم ميروم . اما حالا چيز ديگري فهميدم . فهميدم که اين يک بازيست . و در بازي هر لحظه ممکن است زمين بخوري . هر لحظه ممکن است ديواري بلند روبرويت قد بکشد . اگر زمين خوردي و بلند شدي و بيشتر دقت کردي دليل بر اين نيست که ديگر زمين نميخوري . به هر حال تو که تا انتهاي اين بازي را نرفته اي ! تازه ! ديدي بعضي از بازيها را که وقتي زمين ميخوري و از اول شروع ميکني مسيرها عوض شده ؟ راه هاي قبلي نيست .چاله ها جا به جا شده اند و باز انگار که از اول بازي ميکني . پس هيچ وقت فکر نکن اگر يک بار زمين خوردي ديگر نبايد چنين اتفاقي بيفتد . تو ميتواني بارها و بارها زمين بخوري اما حواست باشد که وقت زيادي نداري . هميشه هم کسي نيست تا براي بلند شدن دستت را بگيرد . خودت را آماده کن . بين راه که ميروي حواست به اطراف باشد . فکر نکن فقط بايد به انتهاي بازي برسي . در حقيقت اگر در طول بازي چيزي جمع نکرده باشي انتها برايت مفهومي نخواهد داشت . بالا را نگاه کن . سيب ها را جمع کن . به دردت ميخورد . ستاره ها را بي خيال نشوي . گاهي توي بازي شب ميشود .کسي هم نيست . اين ستاره ها کمکت ميکنند . راستي . توي چاه افتادي ؟ متوجه آبي که ته چاه جمع شده بود شدي ؟ قبل از تو کسي در چاه افتاد و آن قدر بالا را نگاه کرد و فرياد زد تا صدايش خاموش شد . تو اما هم سيب ها را داري و هم متوجه آب شده اي . ستاره ها را هم که همراهت کرده اي . تازه . اين همان آرامشي است که مدتها به دنبالش بودي . کمي استراحت کن . کمي فکر کن . حالا توان تازه اي پيدا کرده اي . ميبيني . حالا بيرون رفتن از چاه زياد هم سخت نيست . تازه شايد بر حسب اتفاق کسي هم در حال پيمودن همين مسير باشد و چه بسا اين مسير را رد کرده باشد . کسي که يادش ميفتد ستاره اش را نزديکي چاه جا گذاشته . و اتفاقا وقتي تو عزمت را جزم کرده اي تا از چاه بيرون بيايي صداي قدمهايش را ميشنوي . اگر دستت را گرفت و کمکت کرد حتما از ستاره هايت همراهش کن . لذتش را خودت ميبري . اگرهم ديدي دچار توهم شده اي و صداي پا را به اشتباه شنيده اي مبادا نگران شوي . مگر نه اين که پيش از شنيدن اين صدا خودت را مهيا کرده بودي ؟ نترس .
خلاصه که حواست باشد . دنيا براي کسي که بازي را باخته چيزي ندارد . اين بازي را نباز ... !*
|
كله اي كه بوي قورمه سبزي مي دهد |
محجوبه نجفي نژاد
حتما شنيده ايد كه مي گويند شير را در موقع جوش آوردن به طور مستمر هم بزنيد تا ته نگيرد. چون اگر هم نخورد كلسيم شير ته نشين مي شود و ته قابلمه مي بندد. من فكر مي كنم اين روزنامه نگار ها موضوعات و سوژه هاي مغزشان هميشه در حال هم خوردن است، چون هيچوقت بي سوژه نيستند؛ از دفع غير بهداشتي زباله هاي بيمارستاني گرفته تا طرح جامع مبارزه با قاچاق كالا. تازه بعضي از اين روزنامه ها خيلي چرب تر و وزين تر هستند. باور كنيد اصلا دست خودم نيست هر وقت روزنامه به خانه مي آيد، آشپزخانه را فراموش مي كنم. ديروز داشتم خبر بيات شده خدافظي عسگر اولادي از جمعيت مؤتلفه اسلامي را مي خواندم كه پياز داغم سوخت. مجبور شدم هزار تا غرولند به خودم بگويم و دوباره پيازها را پوست كنم، رنده بزنم و گريه كنم.ياد حرف شوهرم افتادم كه مي گويد: « از موقعي كه روزنامه ها رو مي خوني و برنامه آنسوي خبرها رو دنبال مي كني، غذاهات يا شل مي شه يا جا نيفتاده. بعضي وقتام بوي سوخته ميده. اصلا زن را چه به سياست». بعضي وقت ها كه روزنامه ها توقيف مي شوند به خاطر من و خودش و غذاهاي سوخته خوشحال مي شود. با اين همه من معتقدم وجه اشتراك ما «خانه دارها» و «سياستمدارها» خيلي زياد است.
مثلا در باب استفاده از روزنامه ها؛ خانه دارها از پاك كردن شيشه ها تا انداختن ته كابينت و موقع سبزي پاك كردن از روزنامه ها استفاده مي كنند و بعد از استفاده و يا كثيف و زرد شدن روانه سطل زباله مي كنند. سياستمدارها هم وقتي استفاده ابزاري شان از روزنامه ها تمام شد، آنها را توقيف و تعطيل مي كنند. از طرف ديگر آشپزخانه محل حكمراني خانم هاست و بين غذاي خوب و شوهر داري رابطه مستقيم وجود دارد و هيچ خانمي هم دوست ندارد كسي غذايش را مزه كند و ايراد بگيرد. سياستمدارها هم يكه تاز حكومت ها هستند و از انتقاد هم اصلا خوششان نمي آيد و بين حكومت دار خوب و مردم داري هم رابطه مستقيم و معنا داري وجود دارد… واي باز هم پيازم سوخت. ساعت نزديك 11 است. امروز هم اين قورمه سبزي آماده نمي شود. اين دفعه ديگر به شوهرم حق مي دهم اگر بگويد:« اين بوي قورمه سبزي از توي كله تو داره بيرون مياد نه از توي آشپزخانه».
بهتر است از خير قورمه سبزي پختن بگذرم. تن ماهي فقط به درد خانم هاي كارمند نمي خورد براي خانم هاي خانه دار هم كمك بزرگي است. بهتر است از وقتم استفاده كنم و بقيه مطالب روزنامه را بخوانم.
.پنج شنبه – 4 شهريور – هزار و سيصد و هشتاد و سه |
|
روزهاي من |
ميترا صادقي Msadeghi13502002@yahoo.com
مي دانم اين يادداشت رابايد همين روز بنويسم و تا يك ساعت ديگر تمامش كنم بدون اينكه فرصتي باشد براي ازنو نوشتن ،قبل از آنكه توي جمع بچه هاي سايت باشم و همه لبخند بزنند حالم را بپرسند و بگويند باز هم دست خالي آمده اي ؟ بايد امروز چيزي بنويسم تا مجبور نباشم به خاطر كم كاريهايم قيد جلسه سايت را بزنم يا سرزنش ديگران را بشنوم كه شورش را در آورده اي .«تو هم با بچه بزرگ كردنت ». اين را برادرم مي گويد .هر بار با من حرف مي زند نيش و كنايه اي مي زند.خودش آدم پركاريست از بچه بزرگ كردن هم چيزي نمي داند.ديگران هم حرف هاي جورواجور زيادي مي زنند.مادرم مي گويد:«به فكرخانه و شوهرت نيستي ».دختربزرگم مي گويد:«همه بچه ها با مادرهايشان مي روند استخرآنوقت تو هميشه وقت نداري »و دختر كوچكم با روروكش دامن لباسم را مي كشد و جيغ مي كشد.شوهرم مي گويد:«يك ماه ديگر بيشتر وقت نداري هنوز كلي نويسنده زن هست كه اطلاعاتشان را جمع نكرده اي »و من ميان كارهايم سرگردان مي مانم.
صبح كه مي شود صبحانه دختر بزرگم را تند تند آماده مي كنم و مي فرستمش كلاس زبان.بعد دختر كوچكم را بغل مي كنم و مي روم اداره و تا وقت برگشتن هر بار كه گريه مي كند،جيغ مي كشد از همكارهايم عذرخواهي مي كنم . بعد هم كه برمي گرديم وقت شستن و پختن و كارهاي مانده ايست كه خيلي هايش را دلم نمي خواهد بگويم يا بنويسم .هر روز با خود مي گويم امشب دخترم را بخوابانم مي نشينم و مي نويسم اما مي دانم وقتي او بخوابد من آنقدر خسته ام كه حوصله هيچ كاري را ندارم.
اينها كه مي نويسم گلايه نيست .چيزي است براي نوشتن،دوستان روشنفكرم مي گويند چشمت كور بچه دوم براي چه مي خواستي .زن هاي آشنا مي گويند خودت را فداي بچه نكن .توي كوچه و خيابان توي صف نانوايي و ميوه فروشي زنها با حسرت نگاه مي كنند انگار من گذشته آنها باشم گاهي با لبخندي گوشه لبهايشان.
و دل من مي گويدمن خسته ام،بايد جايي را پيدا كنم براي اينكه بخوانم،بنويسم،يا نه توي يك خيابان بلند راه بروم. دختر بزرگم كنارم مي نشيند ورقه اول را برمي داردبه سختي مي خواند،مي پرسد از نويعني چه؟مي گويم:از اول.مي گويد:اينجا چه نوشته اي ؟عصباني مي شوم به ساعت نگاه مي كنم.مي گويم:مي گذاري بنويسم.بلند مي شود،مي گويد:«عصباني» . مادرم مي آيدمي پرسد: ساعت چند برمي گردي؟اگربچه گريه كرد،چكارش كنم؟مي گويم :غذا هست بخورد.بعد هم ببرش توي حياط . دختر كوچكم چنگ مي اندازد،ورق را پاره مي كند.محكم روي دستش مي زنم.اشك توي چشمهايش جمع مي شود.ورق پاره شده.به ساعت نگاه مي كنم.سه و نيم است،ساعت چهارو نيم جلسه شروع مي شود و فرصت پاكنويس نيست.يك قطره اشك از روي لپ دخترم پائين مي افتد.دستش رامي بوسم.گريه ام مي گيرد،او به گريه ام مي خندد و دوتا دندان كوچك جلويش پيدا مي شود.
|
|
رهایی در آواز |
رهایی در آواز
سهیلا وحدتی
دارم به آهنگ قشنگی گوش می کنم که پر از شور و احساس است. نه آرام است و نه زیادی شلوغ. از آن آهنگ هایی است که شور آن به خاطر ریتم تند و شلوغ آن نیست، بلکه واقعا آهنگ زیباست، و آواز زیباست. هم شعر و کلمات معنی پر از احساسی دارند و هم صدای خواننده مرد پر از رهایی است، پر از جدایی از همه دلبستگی های پست است، پر از شکوه پرش و رسیدن به یک مایه انسانی است. اعتراف می کنم که ضمن گوش دادن به آهنگ تک تک کلمات برایم واضح نیست، و اصراری هم ندارم که باشد... می دانم راجع به چیست، و از این رو شعور من با حس ام همخوانی دارد و بر زیبایی ترانه صحه می گذارد. از گوش دادن به این آهنگ لذت می برم... رضا و بچه ها رفته اند برای مهمانی شب خرید کنند و خانه نیستند، و من دوباره و سه باره آن را گوش می کنم... صدایش را هر دفعه کمی بلندتر می کنم. هربار این موسیقی مرا بيشتر به شور می آورد، به گونه ای غریب بدون آنکه ذهن آگاهم متوجه شود، این شور در من می ریزد و از نردبان احساستم بالا می رود و برج باشکوهی می سازد که ذهنم را پشت سر متحیر به جا می گذارد... باز هم گوش می کنم، چهارباره و پنج باره. با این آهنگ هم می تونم بشینم و فقط به آن گوش کنم، و هم کارهای خانه را انجام بدم و برای مهمانی شب همه جا را مرتب کنم و میز را بچینم... برایم هم غریب است و هم خوشایند، که یک نوا چگونه روح مرا به شوری لطیف می کشاند و احساسم را به اوجی در ارتفاعات ناخودآگاه انسانی می برد که پس از پنج بار گوش کردن به آن هنوز هم نمی دانم این چگونه بیابان زیبایی است که در آن می توان رها بود و به هر سو دوید و آفتاب در همه سوی آن هست و گرمایی لطیف دارد و نوری نوازنده و مانعی برای دویدن نیست ... کجاست این جایی که حنجره آوازه خوان مرا می برد؟ و فقط حنجره او نیست، احساس اوست، چیزی که از دل او بر می آید و بر دل من می نشیند ... احساس این نوازنده و آوازه خوان از کجا سرچشمه گرفته و به کجا جاری شده که چنین با لطافت در من می خزد و در عین حال قوی و پرشور احساس مرا بغل می زند و با خود می برد؟ این مردان زیبا – که مطمئن هستم زیبا هستند گرچه ندیده امشان – از چه جنسی هستند؟ و خودشان را که در هنر برهنه می کنند، می بینی که چه طبیعت لطیفی دارند! چه احساسات پروازگر زیبایی! چه هماهنگ می زنند و می خوانند و با روح بی پرواي من می رقصند... موسیقی چه بی تعارف و صمیمی است، و جالب اینکه همه زیبایی موسیقی و سازها و آوازها مردانه است! ما فکر می کنیم که ما زنها لطیف و زیبا هستیم، نه؟ اما راستی این همه آوا و نوا را مردها با خود در تاریخ به همراه آورده اند... آواز را پرورش داده اند، و سینه به سینه سازها را هماهنگ کوک کرده اند و نواخته اند و در نواختن هایشان حسرت بوده و پرسش و پاسخ داشته اند و تمنا کرده اند و آه جانگداز افسوس شان گریه ها روان کرده و خنده های مستانه مردانه شان پایکوبی ها برپا داشته است! راستی هم، همین مردان که خشن هستند!!! شگفتا از موسیقی و احساس بدین لطیفی، و رفتارهای خشن مردانه، و اخم و تخم و سبیل های زبر و کلفت گاه ترسناکشان، سبیل هایی که موقع بوسه لطیف تر از شکن های ظریف موج آب است! آهنگ را شش باره گوش می کنم ... برایم معماست: مرد، موجودی به این زیبایی و لطافت و پر احساسی چگونه می تواند در مقابل زن خشن باشد؟؟ مگر زن زیبا نیست، مگر زن لطیف و پر احساس نیست؟ این دو موجود زیبا و پر احساس چرا سمفونی زندگی مشترک را با هم نمی سازند؟ کجای تاریخ یک آجری کج نهاده شده که ما به اینجا رسیده ایم و زیبایی و لطافت مردانه پنهان مانده است؟ آیا فقط آواز مرد است که از آن همه لطافت به جای مانده؟... و رضا که پشت سر بچه ها از در وارد می شود، به صورت آفتاب سوخته اش نگاه می کنم و در دل می گویم: "من که باور نمی کنم فقط آوازش باشد..." |
|
ترياكي |
شادآفرين قديريان sh_ghadirian@yahoo.com
چند سال بود که داشتم پول جمع مي کردم و اينقدر اين کار رو کردم تا تونستم يک خونه بخرم. فروشنده آشنا بود و چون تهران نبود به من وکالت داد که کارهاي اداري قبل از سند بنام کردن رو انجام بدم مثل ماليات و شهرداري و نوسازي و از اين جور چيزها. همه مراحل طي شد و براي سند بنام زدن، مدارک رو بردم دفتر اسناد رسمي که تائيد کنه همه چيز درسته و وقت بده که با فروشنده بريم پيشش. از اونجايي که فقط خريدن خانه برام مهم بود و به فکر اين نبودم که خانه بايد به اسم کي باشه همه مدارک به اسم من و همسرم تنظيم شده و مبني بر اين بود که خونه مي تونه به اسم هر دوي ما باشد.
توي دفتر اسناد رسمي يک مرد شصت يا شصت و پنج ساله ترياکي کار ميکرد و يک دختر جوان. توي چند ثانيه اي که منتظر شدم تا به کارم رسيدگي بشه، ده دفعه مرد ترياکي داد زد خــــــــــــانوم. منظورش همکارش بود و اون دختر بدخت رو بيخودي از اين اتاق به اون اتاق برد. راستش از همون موقع ازش بدم اومد. نوبت من شد. مدارکم رو نگاه کرد. مو لاي درزش نمي رفت. دوباره نگاه کرد ديد همه چيز درسته به من گفت: شما کي هستين؟ گفتم: خريدار. گفت: فروشنده کيه؟ جواب دادم. هزارتا سئوال الکي درباره من و فروشنده پرسيد و همه رو جواب دادم. آخرش گفت که خونه به اسم کي ميشه؟ گفتم: من. گفت: نميشه. گفتم: چرا؟ گفت: اينجا اسم يک آقاي ديگه هم نوشته شده. گفتم: آره ولي حالا تصميم گرفتيم به اسم من بشه و اسم من هم که اونجا هست. اين هم شناسنامه ام. گفت: ميشه اينکار رو کرد ولي بايد نامه بدم بري اداره ماليات و دوباره همه چيز از اول و تقريبا داشت سرم داد ميزد که من نمي تونم خونه را به اسم شما بزنم. گفتم: ولي اين آقا همسر من است و خودش گفته که خونه به اسم من بشه حتي اگه بخواين مياد و اينجا رو امضاء مي کنه. باز هم گفت: نميشه. من نامه ميدم تازه اون هم بايد بياد قبلش اامضاء کنه و من بايد ببينم که خودش ميگه. حتي اگه نامه بياري، نميشه. خودش بايد بياد.
زن همکارش از پشت سرش به من سر تکان مي داد و ريز ريز يک چيزهايي مي گفت که من نمي فهميدم. فرداش با همسرم، دوتايي رفتيم که جلوي چشماي مرد ترياکي نامه بنويسه که عيب نداره اگه خونه به اسم من بشه. رفتيم توي اتاقش، بگذريم که کلي براش توضيح دادم که من ديروز اومدم و بهم اينجوري گفته تا يادش اومد و جالب اينکه تا چشماش به يک مرد ديگه افتاده بود، خوش اخلاق شده بود و از اون خنده هاي مسخره و مصنوعي تحويل ما ميداد و خيلي سريع همه چيز رو درست کرد و آخرش هم يادش رفت که به همسرم بگه نامه بده که موافقه خونه به اسم من بشه. صبر کردم تا کارش تمام شد بعد بهش گفتم: پس شما که نامه نمي خواستين چرا من رو مجبور کردين همسرم رو بيارم؟ فقط مي خواستين ببينينش؟ خنديد و گفت: آهان يادم رفت! آره حالا يک نامه بنويسين و يک کاغذ کوچولو از اونا که توش يادداشت مي نويسن و پهلوي تلفن مي ذارن آورد و چهار تا جمله مسخره به همسرم ديکته کرد و اون هم نوشت و امضاء کرد. نامه رو هم انداخت يک گوشه ميز!
ما به هم نگاه کرديم وقتي از اتاق اومديم بيرون به همکارش که زن بود گفتم: اين نامه احتياج بود؟ گفت: نه و خنديد و از اون نگاه هاي آشنايي که بعضي وقتها زن ها به هم مي کنن، کرد و گفت: داشت اذيت مي کرد. گفتم: اگه برعکسش بود و يک مرد مي خواست خونه به نام کنه و اسم زنش رو خط بزنه اصلا اين مراحل طي ميشد؟ گفت: نه. |
|
شغل من |
فرزانه ابراهيم زاده FEbrahimzade@gmil.com
گنبد طلائي زير نور خورشيد مي درخشد. از توي پلاستيك چادر سياه را در مي آورم تا بر سر بياندازم. قبل از آن تلفن همراه را كه از گردنم آويزان است به داخل جيب كوچك مانتوام مي گذارم. صدايي از پشت سرم مي شنوم. :ببخشيد برمي گردم زني جوان است. صورت سفيدش در قاب چادر مشكي قرار دارد. مي گويم بله مي گويد ببخشيد مي تونم با تلفن شما تماس بگيرم . لحظه اي ترديد مي كنم و به چشمانش نگاه مي كنم. لحظه اي بعد تلفن را از گيره اش باز مي كنم و به طرفش مي گيرم. چند قدم دور مي شوم تا به راحتي تلفن بزند. مردم از كنارم رد مي شوند. به كارهايم فكر مي كنم : امروز بايد كتاب راهنماي مشهد دكتر شريعتي را فيش برداري كنم. يادم باشد آن قسمتي كه درباره حمله روس ها به حرم را نوشته با كتاب هاي ديگر مطابقت كنم. راستي يك تماس با بچه ها بگيرم ببينم جلسه ديروز سايت چي شد. قرار بود در باره شرايط ضمن عقد حرف بزنند. » دوباره آن صدا را مي شنوم: ببخشيد چه طوري شماره مي گيرند. مي گويم شماره اتون چنده ؟ مي گويد شماره را مي گيرم و دكمه سبز را فشار مي دهم باز تلفن را به دستش مي دهم. لحظه اي بعد صدايش را دوباره مي شنوم: «دفتر حاج آقا ... .ببخشيد مي تونم با حاج آقا صحبت كنم؟ ... يك سئوال شرعي دارم.» بي اراده حس كنجكاويم تحريك مي شود : يك سئوال شرعي . خودم را مشغول مرتب كردن چادر مي كنم و گوش مي دهم. : سلام حاج آقا مي خواستم يك سئوال بپرسم. .... راستش من حدود شش، هفت ماه پيش صيغه شدم. ... صيغه دوازده ماهه . راستش اون مرد بعد دو ماه گذاشت رفت. من را بدون هيچ نفقه اي رها كرد. ... پيش حاج آقا .... ايشان صيغه خواندند. ... مشكل اينه كه الان يك آقاي ديگري هستند كه مي خواهند من را صيغه كنند. مي خواستم ببينم من چه بايد بكنم. .... درسته حاج آقا اما اون آقا هيچ آدرسي نگذاشت. .... چه مي دونستم حاج آقا گفت مي خواد بعد از يك مدت عقد دائم كند. ... حالا من چه بايد بكنم. .... چرا خيلي گشتم اما پيداش نكردم. ... من خودم نمي تونم صيغه را فسخ كنم. خوب اون آقا چهار ماهه كه رفته و در اين مدت هيچ ارتباطي بين ما نبوده ... بله تكليف من چيه ؟ ... بله آخه دير مي شه .... بله ... بله .... ايشان مي تونن كمك كنند .... بله نمي دونم صيغه نامه اي در كار نبوده فكر نمي كنم. .... البته ايشان قطعا بهتر مي دانند. .... متشكرم حاج آقا ...
عرق سردي وجودم را پر كرد. حرف هايي كه مي شنيدم تازه گي داشت. نه اين كه مسئله صيغه تازگي داشته باشد. يعني موضوع عجيبي نبود. اما حالا زني در مقابلم است كه صيغه بود. نگاهش مي كنم. هيچ فرقي با من ندارد. عصبانيم : نكند تلفن آن حاج آقا caller id داشته باشد نكند ... عجب احمقي هستم آخه براي چه تلفنم را دادم . اگه حاج آقا ... چه حماقتي كردم. » صداي زن را دوباره مي شنوم : ممنون خانم . با خشم گوشي را از دستش مي گيرم و مي گويم : براي چنين كارهايي از تلفن شخصي مردم استفاده نمي كنند. چيزي به اسم تلفن عمومي هست كه براي اين جور كارها است. حس مي كنم لهش كردم لحظه اي در چشمانم مي نگرد و مي گويد ببخشيد . هيچي نمي گويم و مي خواهم بروم باز صدايش را مي شنوم خانوم ببخشيد من نمي خواستم ناراحتتان كنم. چه كنم كسي را ندارم سواد هم ندارم اين شغل منه . ... بقيه حرفهايش را نمي شنومم اين شغل منه صيغه شدن ... آب سردي به روي سرم مي ريزند. يكدفعه به خودم مي آيم . برمي گردم ديگر نيست من چه كردم . اين همه وقته كه دارم شعار فمنيستي مي دهم شعار كمك به همه زن هاي بي پناه. من چه كردم... در كلامش عدم صداقت نبود اما من كاري را كردم كه ... . از خودم و واكنش نامعقولم شرمگينم. به گوشي تلفنم نگاه مي كنم. دستم روي دكمه خاموش و رفتنش مي رود. |
|
عروس چشم سبز باديه |
عسل دوستي مدتی بود از صدای زنگ تلفن بیزار بودم و دائم آن را قطع می کردم،همه چیزدر ترس و اضطراب می گذشت.آن شب وقتی تلفن زنگ زد شوهرم خانه نبود و با خیالی راحت گوشی را برداشتم.صدای مهربانش که با لحن قوی عربی “عسل” خطابم می کرد بوجدم آورد هر چند سعی می کردم فراموشش کنم . هفت ماهی بود که دل بسته بودم و اینک همه چیز گره خورده بود. برای اینکه قصه تمام شود به او ماجرای مرگ پدرم که دوسال قبل مرده بودرا گفتم ماجرایی که تا آن روز فرصتی نشده بود تا به او بگویم. اما با این پیش فرض که پدرم یک هفته است مرده و آن شب او زنگ زده بود تا علاوه بر دلداری کسی که به قول خودش همه هستی اش شده ،اطلاع دهد مادر پیرش هم قصد تسلیت گفتن دارد و تا یک ساعت دیگر از الجزایر تماس خواهد گرفت!!!! گفتم:« مازن پیر زن را زحمت نده من می دانم او برای من ناراحت است، من که زبان محلی شما را نمی فهمم او هم عربی که من حرف می زنم نمی فهمد.» اما مازن اصرار داشت من با مادرش حرف بزنم و پیام تسلیت او را بشنوم. مدام می گفت که باید با خانواده او بیشتر نزدیک شوم و این عذاب وجدانم را چند برابر می کرد . من نمی توانستم از ایران خارج شوم و او به من دل بسته بود و اینک یک خانواده عرب الجزائری بنحوی سر کار بودند و منتظر دیدن عروس زیباروی چشم سبز ایرانیشان!!!!! دوباره گفتم:«مازن خواهش می کنم پیرزن رابه زحمت نیانداز.» اما او عصبانی شد و وقتی داد می کشید برای من همه چیز مسجل می شد .دوستش داشتم ولی مجبور بودم همه چیزرا فراموش کنم!!!! وقتی داد می کشید سریعا آرام می شد و بعد از عشقش می گفت و از اطمینانی که به وصال داشت.سعی می کردم شرایط خودم را بغرنج جلوه دهم، از اینکه برادری ندارم تا کارهای پدر را اداره کند، از اینکه مادرم خیلی افسرده است و دائم به من گوشزد می کند نمی شود از ایران بروم و از اینکه خواهر کوچکم خیلی زیاد به من وابسته است. اما هیچ کدام از ترفندهایم جواب نمی داد و او مصرانه اصرار داشت که ما با هم ازدواج خواهیم کرد. می ترسیدم، عقربه های ساعت به من گوشزد می کردند که آمدن شوهرم نزدیک است. او همه ماجرا را می دانست اما از وقتی به ایران بر گشته بودم زیر تمام قولهایش زده بود و می گفت طلاقم نمی دهد و این یعنی پایان عشق من و مازن!!!! وقتی من به او دل بستم روزهای سیاه زندگیم با سهیل بود. خانه ما پر بود از کتابهای چپ سیاسی و سهیل که چند وقتی می شد یک مارکسیست شده بود خدا را نفی می کرد و زندگی را فقط مبارزه می دانست و بس!!! من هم دانشجو بودم و می نوشتم، من هم دغدغه داشتم، من هم یک زن خانه دار که مدام فکر طلا و جواهراتش هست نبودم اما سهیل کاری کرده بود که از کتاب فرار کنم، از اینکه بجای هر هدیه ای کتاب دریافت کنم حالم بهم می خورد، از اینکه آزادی بی حد وحصر داشتم شاکی بود، در حالی که همه دوستانم به زندگیم حسرت می خوردند.«سهیل یک روشنفکر فهمیده است» از اینکه هیچ وقت از من نمی پرسید کجا می روم، با کی می روم ،کی بر می گردم احساس بدی داشتم ولی دوستانم دائما «خوشبحالت» نثار می کردند!!!! داستان بقدری بغرنج بود که او حتی سکس من با مرد دیگر را طبیعی می دید و مدام می گفت :«اگر واقعا میلی داری سرکوبش نکن تو جوانی!!!!!» از صدایش، از آزادی، از کتاب، از روشنفکری مهوع بیزار بودم .می خواستم وضع را عوض کنم پس گفتم که بچه می خواهم اما او گفت تا دکترایت را نگرفتی فکر بچه نکن. بعد از آن هم باید فکر کنم چون در دنیای امروز با شکل گیری سرمایه داری...بیچاره کردن یک انسان دیگر جنایت است. کاملا بهم ریخته بودم. مطرح کردن طلاق هم در خانواده به معنای گرفتن حق حیات از مادر و مادربزرگ پیرم بود. ما فامیل نزدیک بودیم و طلاق در خانواده مذهبی و سنتی مان غیر قابل تصور بود. روزبه روز از هم دورتر می شدیم و من دیگر نمی توانستم با او رابطه داشته باشم.
در باز شد و شوهرم آمد. مازن اما از ایده هایش برای آینده می گفت و اینکه چه کشوری زندگی کنیم. سهیل در را باعصبانیت بست و به اتاق خواب رفت. ده دقیقه بعد کارت مازن تمام و ارتباط خود بخود قطع شد.به اتاق خواب رفتم تا عکس العمل سهیل را ببینم اما او را کتاب بدست دیدم و باز برایم اثبات شد که اوواقعا مرا نمی بیند. نیم ساعت بعد تلفن دوباره زنگ خورد، پیرزن با لهجه غلیظ عربی سلام کرد ، سهیل روبرویم نشسته بود و من و دست وپایم را گم کرده بودم .جواب سلامش را دادم و «امی» خطابش کردم. او هم شروع کرد به تسلیت گفتن و دعای خیر برای من و مادرم و گفت:« آرزو دارد مرا هر چه زودتر ببیند.» من هم از تماسش تشکر کردم و گوشی را گذاشتم. احساس نزدیکی عجیبی با این پیرزن بربر عرب داشتم. صدایش بقدری مهربان بود و ابراز محبتش بقدری مثل مادرهای ایرانی که احساس کردم سالهاست او را می شناسم. او یک پیرزن بی سواد بود که تصورش از من زنی بود که مادر بچه های مازن خواهد شد و این رؤیایی دوست داشتنی برایم بود. گوشی را که گذاشتم سهیل پوزخندی زد و گفت:«لیاقتت همینه!مادر من استاد دانشگاهه مادر اون یه بادیه نشین!!! می دونی عاقبتت چیه؟ میری الجزایر توی اون خونه سفیدا که بند رختهاشون رو تو پیاده رو آویزون می کنن و از هر خونه ای شصتا بچه میاد بیرون!بدبخت تو اینجا نویسنده ای، داری فوق لیسانس می گیری، همه روت حساب می کنن اونوقت می خوای بری زن یه عرب بی سروپا بشی!!!لااقل با یک اروپایی دوست میشدی!» گفتم :«آره می خوام برم تو بادیه ده تام بچه بیارم، شوهرم هم توی خونه حبسم کنه!!!!» گفت:”دیگه نشد دیگه من درخواست طلاق نمی دم به همه هم می گم عاشقتم اما این خانوم ظرفیت آزادی رو نداره، دوست داشتی حبست می کردم تو خونه؟ اصلا سرو تهتون هم که بزنن می خواین شوهراتون آقا بالا سرتون باشن، آزادی لیاقت و درک می خواد. آره عسل خانوم برو پشیمون می شی. اما من در خواست طلاق نمی دم.» از اتاق آمدم بیرون و در را پشت سرم بستم باز تلفن زنگ خورد...
|
|
دختري كه گفت نه |
آزاده حکمی nanaabadoo@yahoo.com
احتمالا فکر می کنید اینها که من نوشته ام چیزی شبیه یک قصه است.درست هم فکر کرده اید.اما به خاطر داشته باشیم که خیلی قصه ها ریشه در واقعیت دارند . این هم یک گفت و گوی واقعی است که بعضی جا هایش را به خواست خودم ویرایش کرده ام.
می گفت خیلی طول کشید تا بگوید نه! دخترۀ ...! گفتم چقدر طول کشید؟ - یک هفته! - و این خیلی دیر است؟ - پس چی! مگر می خواست چه کار مهمی کند؟ - حداقلش این که باید یک عمر جورابهای بوگندوی شما را بشوید و آشپزی کند و 1001 خدمت دیگر هم بکند…آدم اگر بخواهد برای کارگری هم جایی برود حداقل یک هفته فکر می کند، نمی کند؟ تازه شاید...شاید داشته فکر می کرده که می تواند دوستتان هم داشته باشد یا نه... مگر خود حضرت عالی ظرف چند ثانیه به این نتیجه رسیدید که باید با او ازدواج کنید؟ - خب...چند روز...ولی یک هفته نشد... - از اولین روزی که شناختیدش؟ - نه... - چرا فکر کردید که باید با او ازدواج کنید؟ - من...نمی فهمم... - آدم ممکن است از خیلی ها خوشش بیاید اما با همه آنها که ازدواج نمی کند، می کند؟ - نه...خب...اما ...آدم بالاخره باید ازدواج کند... - بله...اما با کی؟ با اولین نفری که در ایستگاه بعد سوار اتوبوس شد؟ - نه...اما ... - مگر چه قدر شما را می شناخت؟ - خب...همان قدر که من می شناختمش...کم... - کی بود؟ - برادر زاده پدر بزرگ پسر عمه نوۀ خاله مامانم! - جدا به همین نسبت؟ - آره...دقیقا... - و شما عصبانی شدید که گفت نه؟ - خب من ضایع شدم! - چرا؟ چون رفتید و گفت نه؟ - دقیقا! - ... - شما به چی فکر می کنید؟ - به اینکه تا به حال چند بار رفته ام بقالی و چیزی که می خواسته ام نداشته و من ضایع شده ام! - این با آن فرق دارد... - چه فرقی مثلا؟ خب رفته اید حرف بزنید و سوالی کنید و چیزی بخواهید. اگر قرار بود که حتما زن شما بشود که لازم نبود قدم رنجه کنید و بروید آنجا. با پدرش می رفتید محضر و قباله می زدید به نام پدرش و او را می خریدید! ...و اگر می گفت بله، برایتان عجیب نبود؟ نمی پرسیدید چرا به همین راحتی گفت بله؟ - من هم به همین راحتی رفتم خواستگاری اش! - کار شما هم کم عجیب نیست و البته خالی از اشکال... - چرا؟ - بگذریم...شما تا به حال عاشق شده اید؟ - بله...یک بار فقط... - می توانید بگویید کی بود؟ یا اینکه چه صفاتی داشت که شما عاشقش شدید؟ - خب...چون خیلی فعال بود، همیشه کارهایی از دستش بر می آمد که ما مرد ها نمی توانستیم... - دیگر... - مستقل بود، صبر نمی کرد ما بیاییم اگر کار سنگینی هم بود، خودش انجام می داد... - مثلا چه کار سنگینی؟ - یک بار لامپ سوخته بود، خیلی تاریک نبود اما ...ما داشتیم با همان نور می ساختیم...رفت لامپ نو گرفت و صندلی را گذاشت زیر پایش و رفت بالا لامپ را... - عوض کرد، در خانه شما همیشه لامپ ها را مرد ها عوض می کنند؟ - بله، این یک کار مردانه است... - واگر یک روز لامپ سوخت، زنها تا شب صبر می کنند تا مردها بیایند! خوب، دیگر؟ - یک بار هم همه داشتیم از سرما قندیل می بستیم، تا ما رفتیم از فراش و آبدارچی نردبان بگیریم، رفته بود روی صندلی و پنجره دریچه کولر را بسته بود... - و همینها بس بود تا شما عاشقش بشوید؟ - فقط اینها که نبود.... درسش از همه ما بهتر بود و همیشه استادمان تشویقش می کرد. ما هم دلمان می خواست مثل او بشویم اما نمی شد، خیلی جلوتر از کلاس بود...باهوش بود، زود یاد می گرفت، چشمهای قشنگی هم داشت، خیلی زیبا بود...استادمان هم دوستش داشت... - و شما عاشقش شدید؟ - تقصیر من نبود...یکهو فهمیدم که خیلی دوستش دارم...آنقدر که اگر یک روز نمی دیدمش مریض می شدم... - و الان هم مریضید؟ - آره... - و شما فکر می کردید چنان آدمی با شما زندگی خواهد کرد؟ - مگر من... - نه...شما عیبی ندارید، فقط فکر نمی کنید خیلی با هم فرق دارید؟ مادر یا خواهر های شما هیچ کدام شبیه او نیستند، هستند؟ حتی بعید است در همه فامیل شما کسی شبیه او باشد! و شما از او خوشتان آمده چون کاملا غیر از نمونه هایی است که در اطرافتان دیده اید و می شناسید. - من از او خوشم می آمد چون ...اهل کتاب بود و زیاد مطالعه می کرد و گهگاه با استاد بحث های خوبی می کرد ...اهل موسیقی و فیلم هم بود.. - و چه کتابهایی را بیشتر می خواند؟ - ...نمی دانم... - هیچ وقت نپرسیدید؟ - نه... - و شما با او از احساستان حرف زدید؟ - نه...نمی شد...نمی توانستم... چون به خیلی ها از من بهتر گفته بود نه! نمی شد... تا اینکه نمی دانم از کجا فهمید...شاید هم همینطوری گفت...یک روز سر کلاس گفت که آدم باید همیشه رک و صریح باشد...خودش هم همیشه رک بود...من تاب نداشتم که با من رک حرف بزند... - پس هیچ وقت نفهمید که دوستش دارید؟ - چرا...بالاخره یک روز برایش نامه نوشتم...و ... - و ...؟ - گفتم که خوب نیست با من این طور رفتار کند و به من بی اعتنایی کند. - مگر چه جور رفتار می کرد که فکر کردید بی اعتنایی می کند؟ با بقیه مهربان تر بود؟ - نه...به هیچ وجه...اما آخر من..من خیلی دوستش داشتم... - و او چه گفت؟ - گفت که در مغز من نیست و نمی دانسته که در ذهن من چه می گذرد . - همین؟! - و با احترام به من گفت که... - گفت که نه...خیلی بی رحمانه بود؟ - نبود؟ - فقط چون خلاف میل شما بود؟ به شما گفت نه و به شما خندید؟ یا کاری کرد که بقیه بفهمند؟ یا رفتارش با شما عوض شد؟ - نه...اتفاقا با من مثل همیشه رفتار می کند. - شما می دانید که او کس دیگری را دوست دارد یا نه؟ - نه... - می دانید که از چه جور مردهایی خوشش می آید؟ - نه... - می دانید چه جوری تفریح می کند؟ - نه... - می دانید که پدرش چه کاره است؟ - نه... - می دانید شبها زود می خوابد یا دیر؟ - نه... - می دانید که شما را دوست دارد یا نه؟ - نه...فکر نمی کنم . این سوالها چه ربطی به حس من دارند؟ - شما در واقع هیچ چیز نمی دانید...حتی در مورد خودتان... چون زندگی را فقط حس شما نمی سازد . - بله؟! - شما می توانید آدم به آن مستقلی را 24 ساعت زیر یک سقف تحمل کنید و قول بدهید که بعد از پایان وقت جسد شما یا او پیدا نشود؟ - ... - و مطمئن هستید که برای رقابت با دیگران عاشقش نشده اید؟ - وااای...بله...من جدا عاشقش هستم... - و با این وجود از دست دختر دیگری عصبانی هستید که به شما گفت نه؟ ........... ........... ...........
|
|
فرداي آن روز |
هستي روان بخش هواي نوجواني هنوز به سرم بود. هواي دختركي سرخوش و شاد كه دوست داشت هيچ وقت بزرگ نشود.دوست داشت روي لبه جدول خيابان قدم بزند. توي كوچه بدود و بلند بخندد. اما از سر كوچه مدرسه كه مي پيچيدم به ديدن همبازي كودكي دلم مي لرزيد. پسرك همسايه كه هرروز پشت لبش را مي زد تا فكر كنند بزرگ شده است و هرروز پشت پنجره اتاقي كه بالاي درخت كاخ حياط خانه ما كه تابستان ها از آن بالا مي رفتيم مي نشست و درس مي خواند. آن روز يك روز پاييزي بود. مثل همه روزهاي پاييز. نزديك شانزده سالگي بودم. شانزده سالگي كه مي آمد و من آمدنش را با ضرباآهنگ ساده اي حس مي كردم. در بدنم تغييراتي بود كه مي دانستم نشانه بزرگ شدن است. از مدرسه كه آمدم هوا گرفته و ابري بود. آن روزها چقدر دلم مي خواست تنها باشم. دلم مي خواست ساعت ها بنشينم و از پنجره اتاقم به درخت كاج و پنجره بالاي آن نگاه كنم و آهنگي غمگين گوش دهم. چقدر دوست داشتم او هم باشد و هوا هم ابري باشد. آن روز با مادر و خواهرم باز به بهانه درس بيرون نرفتم. كنار پنجره نشستم و به صداي آرام خواننده گوش دادم. از جلوي آينه گذشتم. بلوز سفيد و سبز پوشيده و موهايم را دو تا بافته بودم. كتاب رياضي را جلويم گذاشتم . اما حواسم به آن پنجره و دفترچه شعر هايم كه روي كتاب باز كردم بود. نوار مي خواند:"تو غربتي كه تلخ تموم روز شب هاش غريبه از من و ما عشق من عاشقم باش . "به جاي درس خودم را در رويا غرق كرده بودم و دست در دست او در انتهاي جاده بي انتها قدم مي زديم. او حرف هاي عاشقانه مي زد و من شعر گونه مي گفتم. صداي زنگ در مرا از رويا ها بيرون آورد. كتاب را بستم و به طرف آيفون رفتم . مردي از نزديكان بود. پرسيد :"مامانت هست ؟"گفتم :" نه ." از سالها پيش مانند برادرم بود. مدت ها پيش از ازدواج در طبقه دوم خانه ما زندگي مي كرد. داخل كه شد چرخي داخل اتاق ها زد و گفت" تو تنهايي ؟ "با سر جواب دادم. باز چرخي زد و روي مبل نشست و باز پرسيد:" مامانت كي برمي گرده؟" گفتم :"نمي دونم فكر كنم يك دو ساعت ديگه" گفت: "باهاش كار واجب دارم. مي مانم تا برگردد.سرم هم درد مي كند حالم خوب نيست." لحظه اي نشستم. گفت:" آب مي خواهم" چشمانش قرمز بود به طرف آشپزخانه رفتم . تا ليوان آب بياورم. دلم شور مي زد. ناگهان از پشت سرم سنگيني سايه اي را ديدم. سايه اي كه لحظه به لحظه بزرگتر مي شد و همه وجودم را در بر مي گرفت. نفهميدم چه شده تنها سنگيني بود و تلاشي گنگ براي رهايي .ترس ! قصد او را مي دانستم اما دركش سخت بود. تلاش براي رهايي، التماس ، فرياد .... لحظه به لحظه به وجودم نزديك تر مي شد و سايه مانند بختكي وجودم را دربر مي گرفت. تنها سايه نبود ضرباتي بود كه بر سر و رويم مي خورد و دست ديگري كه داشت خفه ام مي كرد. حالا سنگيني بيشتر شده بود. مثل كسي كه درون چاله اي افتاده باشد و خاك بر سر رو رويش بريزند تلاش مي كردم رها شوم. در يك لحظه نفهميدم چه شد فقط حلقه دستانش شل شد و من توانستم بگريزم. به سمت اتاقم رفتم و با سرعت در را پشت سرم قفل كردم. پشت در وا رفتم. صداي ضرباتي كه به در مي خورد قلبم را از جا مي كند. از پشت در صدايش را مي شنيدم و هق هق مي كردم. دلم مثل كبوتري گرفتار بالا و پايين مي پريد. تمام قوايم را در گلويم جمع كردم و فرياد زدم الان زنگ مي زنم به پليس برو گمشو مي رم از پنجره فرياد مي زنم. اگه نري از پنجره خودم را پايين مي اندازم. صدايش را شنيدم كه اينبار التماس مي كرد كه كاري نكنم. مي گفت اشتباه كرده و بعد لحظه اي بعد صداي در آمد. از پشت در برخاستم. همه جاي بدنم درد مي كرد. جلوي آيينه رفتم. چقدر از خودم متنفر بودم. چشم هايم از گريه سرخ و باد كرده بود. گوشه لبم پاره شده بود و بافته مويم باز و پريشان و لباس هايم به هم ريخته بود. دست به يقه بلوزم بردم و با خشم آن را كشيدم. بلوز پاره شد. نوار را كه هنوز مي خواند با خشم در آوردم و به روي تكه هاي پاره بلوز انداختم. روي بازويم تكه اي سرخ شده بود. مي سوخت اما دردش كمتر از درد پايم بود. دامن را هم در آوردم و روي بلوز انداختم. از توي كمد بلوز و شلواري سياه تنم كردم و موهايم را باز كردم. به پنجره نگاه كردم. هوا ابري و نفرت انگيز بود. همبازي كودكي پشت پنجره نشسته بود سايه اش روي حياط چون غولي بي شاخ و دم بود. دلم لرزيد. تمام وجودم پر از ترس بود. فرداي آن روز لباس ها را با نوار و كتاب شعر در آتشي كه زير درخت كاج برپا كردم سوزاندم. ديگر به پشت پنجره اتاق نرفتم و ديگر رياضي نخواندم و شعر نگفتم . از فرداي آن روز همه مردان سايه هاي نفرت انگيز بودند و پسر همسايه ديگر دلم را نلرزاند. دیگر هرگز در خانه تنها نماندم حتا با برادرم ! از فرداي آن روز موهايم ديگر كوتاه بود. ديگر نبافتم. ديگر از روي جدول راه نرفتم. ديگر بلند نخنديدم و ديگر عاشق نشدم. از فرداي آن روز ديگر شانزده ساله نبودم. خواستم بزرگ شوم. فرداي آن روز دوباره پاييز بود.
|
لبه تاريكي |
مريم عزيزي Azizi-maryam@yahoo.com
تلفنم زنگ مي زند. صداي دوستم را از پشت تلفن مي شناسم.از من براي صرف نهار دعوت مي كند، خوشحالم از اينكه بعد از مدتها مي توانم وي را ببينم. دعوتش را مي پذيرم. با عجله لباس هايم را مي پوشم و راه خانه دوستم را پيش مي گيرم. سر خيابان براي سوار شدن ماشين منتظر مي مانم. هوا سرد است و سوز برف بر صورتم سيلي مي زند. ماشيني جلوي پايم ترمز مي كند، خودم را كنار مي كشم . بي تفائت نشان مي دهم، اما دست بردار نيست. خدا خدا مي كنم هرچه زودتر يك مسافر كش از راه برسد اما خبري نيست! ماشين مزاحم چند دقيقه اي منتظر مي ماند وقتي عكس العملي نمي بيند راهش را مي گيرد و مي رود، بالاخره تاكسي مي رسد: تجريش؟ : بفرماييد! سوار مي شوم و ماشين راه مي افتد. تاكسي گرم است و راحت! احساس خوبي دارم. چند متر جلوتر پسر جواني سوار مي شود و بعد از مرد ميانسال ديگري، پسر از فرصت استفاده مي كند و خودش را نزديكتر مي كند. خودم را جابجا مي كنم. اما احساس خفگي مي كنم، چشم غره اي به مي روم اما توجهي نمي كند. به ناچار با لحني تند و عصبي مي گويم: آقا خودتان را جمع و جور كنيد. جوانك كمي خودش را جمع مي كند. راننده نيز از داخل آيينه نگاهي به عقب مي اندازد اما چيزي نمي گويد و به راه خود ادامه مي دهد. آرزو مي كنم زودتر به مقصد برسم. تجريش شلوغ است به اصطلاح مردم توي هم مي لولند. ايستگاه اتوبوس بلاي ميدان است. به راه خود ادامه مي دهم. ناگهان ربه محكمي به كتفم مي خورد. احساس مي كنم كتفم شكسته، سر كه بر مي گردانم مرد ژوليده اي را مي بينم كه نيشخندي بر لب دارد. بسيار وقيحانه نگاه مي كند. عصباين مي شوم. نمي دانم چكار كنم. به ياد حرف مادرم مي افتم كه هميشه مي گويد:« نكند با اين جور آدم ها دهن به دهن بشوي يك وقت بلايي بر سرت مي آورند. » به راه خود ادامه مي دهم به صف آريا شهر مي رسم. خوشبختانه ايستگاه اول است و جا براي نشستن پيدا مي شود! بر روي يكي از صندلي ها مي نشينم. بعد از ده دقيقه اتوبوس حركت مي كند. از پنجره اتوبوس چشم به بيرون مي دوزم. در افكار خود غرق مي شوم. پسر جواني سوار بر ماشين ماتيز خود كنار اتوبوس حركت مي كند. در خيابان جلوي هر خانمي كه ايستاده ترمز مي كند آنقدر عقب و جلو مي رود كه آن بيچاره ها را فراري مي دهد. بالاخره هم موفق مي شود و دختري را سوار مي كند و با سرعت هرچه تمامتر به راهش ادامه مي دهد...! اتوبوس در ايستگاه هاي مختلف توقف مي كند و مردم گروه گروه سوار يا پياده مي شوند كم كم به مقصد نزديك مي شوم. حالا اتوبوس خلوت شده است. ناخودآگاه نگاهم به قسمت مردانه اتوبوس مي افتد. مردي حدود 50 ساله خيره خيره نگاهم مي كند. با ايما و اشاره سعي مي كند تا چيزي بگويد. نگاهم را مي دزدم اما هربار كه سرم را بر مي گردانم تا اتوبوس را ورانداز كنم ناخودآگاه نگاهم دوباره با او تلاقي مي كند باز هم صورتم را بر مي گردانم. نگاه هاي بي شرمانه او عذابم مي دهد. بالاخره اتوبوس به آخر خط مي رسد. پياده مي شوم. سعي مي كنم خود را با عجله به تاكسي مورد نظرم برسانم. احساس مي كنم كسي از پشت صدايم مي كند: خانم خانم! برمي گردم، دوباره همان مرد را مي بينم چند لحظه مكث مي كنم. مرد اين فرصت استفاده مي كند، خود را به من مي رساند و بريده مي گويد: خانم مي تونم مزاحمتون بشم؟ با همان عصبانيت قبلي مي گويم : نخير آقا : خواهش مي كنم من قصد آزار و اذيت شما را ندارم. خواهش مي كنم به حرف هايم گوش كنيد! قبل از اين كه چيز ديگري بگويم دوباره به حرف مي آيد و مي گويد: اينجا كه نمي شود حرف بزنيم. مانده ام چه پاسخي به وي بدهم از اين همه پررويي ...! با اين حال مي گويم : آقا من هيچ علاقه اي به گوش دادن حرف هاي شما ندارم. اما باز از رو نمي رود، من و مني مي كند و قبل از اين كه از او جدا شوم تند تند مي گويد: خانم من متاهل هستم اما ... ! حرف هاي مرد مثل پتك بر سرم كوبيده مي شود. ديگر چيزي از حرف هايش نمي شنوم. با صداي دوباره مرد به خود مي آيم. واقعا نمي دانم در مقابل اين همه وقاحت چه بگويم. بهترين جواب خلاصي از اين شرايط است بايد هرچه زودتر از آن جا دور شوم. در حالي كه مرد همچنان از پشت سر صدايم مي كند با عجله سوار تاكسي مي شوم و راه خانه دوستم را پيش مي گيرم . سرم را به شيشه تاكسي تكيه مي دهم و بشدت سرم سنگين است. اينقدر از رفتن به خانه دوستم سنگين است، اين قدر كه از رفتن به خانه دوستم پشيمان مي شوم ، ديگر حوصله تكرار اين صحنه ها را در راه برگشت ندارم. شايد ديدار دوستي قديمي كمي حالم را بهتر كند. به راستي چه كسي مقصر است؟! ... نمي دانم در گوشه گوشه ذهنم به دنبال پاسخي مي گردم اما جوابي نمي يابم.
|
|
|
سي سالگي |
فرزانه ابراهيم زاده farzaneh@womeniniran.net به صورتم درون قاب آیینه نگاه می کنم . هيچ چيزي تغيير نكرده . دستی در موهایم می کنم . چند تار نقره ای باز خودنمایی می کنند از ديروز اضافه شدند يا من فكر مي كنم . پشت سرم، درون قاب ایینه چشمان بسیاری را می بینم . مادرم را که باز تکرار می کند:« تا کی می خواهی تنها باشی داری سی ساله می شوی ؟» نگاه می کنم:« مگر سی سالگی چه اتفاقی می افتد که تنها بودن یا نبودن اهمیت دارد ؟» می گویم : «من که تنها نیستم . »نمی خواهم بحث تکراری میان ما آغاز شود اما این تواتر ادامه دارد :« همیشه که مادر و پدر نیستند . خواهر و برادرها هم که سر زندگی خودشان هستند ؟» و باز منم كه تکرار می کنم : «خوب مگه مهمه ؟ مي گويد بذار سي ساله شوي مي فهمي . » به صورتم درون قاب آيينه نگاه مي كنم .تارهاي نقره اي بيشتر ميشود. به تقويم پشت سرم نگاه مي كنم. صداي نزديك شدنش را مي شنوم . خواهرم دوباره تكرار مي كند: «تو تا كي مي خواي ادامه بدي ؟ »مي پرسم : «چي رو ؟» مي گويد:« خودتو به اون راه نزن داره سي سالت مي شه نمي خواي يك تصميم مهم براي زندگيت بگيري تا كي مي خواي همين طور تو خونه بابا زندگي كني؟» مي گويم :« تو خونه تو كه نيستم .» مي گويد : «نه تو خونه من نيستي اما هر چيزي حدي دارد فكر خواهر كوچكتر را بكن تازه مگه نمي خواي سامون بگيري تا كي مي خواي براي خودت راحت بگردي و هيچ مسئوليت نداشته باشي . همسن و سال هاي تو الان به فكر تهيه كردن جهيزيه دخترانشان هستند.» مي گويم :« همه شون حس مي كنند دارن پير مي شن اما من اين حس رو ندارم . اونا الان تازه مي فهمن چه كلاه گشادي سرشون رفته انقدر زود ازدواج كردند. »مي گويد:« هرچي هست سامان گرفتند. اما تو هنوز رو هوايي» به صورتم در قاب آيينه نگاه مي كنم. تارهايي نقره ايي را مي شمرم. بايد بيشتر شده باشد. سرم درد مي كند. نمي خواهم باور كنم كه بيشتر نزديك شدم. دوستم مي گويد:« باور نمي كنم كه تنها باشي آخه حداقل دخترهاي هم سن تو يكي دو تا تجربه عشق دارند . حداقل چند تا دوست پسر را داشتند.» مي گويم:« آخه من نيازي را حس نمي كردم و نمي كنم . چرا بايد تجربه كنم.» مي گويد:« اين يك حس طبيعيه اگه كسي نداشته باشه بايد خودشو به دكتر نشون بده.» مي گويم:« آخه من چيزيم نيست هزاران نفر مثل من هستن كه دارن زندگي مي كنن. بدون نياز به جنس مخالف.» به صورتم درون قاب آينه نگاه مي كنم. كاش مي شد اين آينه را شكست تا چشم ها را نديد و صدا ها نشنيد حتي صداهايي كه مي گويد:«كار عاقلانه مي كني عشق به چه درد مي خورد. آقاي خودتي خانم خودت به ما نگاه كن شوهر داري نمي گذارد به تفريح برسيم. گاهي اوقات دلمون مي خواهد بريم بي رون اما شوهره نمي گذاره بايد از آقا بالا سرمون اجازه بگيريم. ...» به صورتم در آينه نگاه مي كنم ديگر آنقدر نزديك شده كه قدم هايش را حس مي كنم. تارهاي نقره اي بيشتر شده شايد صدتا شايد هم بيشتر از حد خارج است. در سرم پر از هياهو است: «تا كي مي خواي تنها باشي؟... همه سر و سامون گرفتن .... نكنه مشكلي داري ... . »حس مي كنم چيزي در درونم كم است . احساس خلا مي كنم. خلا تنهايي ... من تنها هستم .... كاش مي تونستم عاشق باشم. دست روي صورتم مي كشم چقدر خسته ام نكنه من پير شدم. حتما پير شدم. كاش هيچ وقت نيايد كاش ... مي ترسم از آمدن اين مهمان ناخوانده ....
به زنگ آمدنش فكر مي كنم. دلم نمي خواهد بيايد اينبار جدي نمي خواهم بيايد. از آمدنش مي ترسم . به آيينه نگاه مي كنم رد قدم هاي نيامده اش را روي صورتم پيدا كنم. مي ترسم مي خواهم نيايد. اما مگر مي شود جلو قدم هايش را گرفت. توي ايميلم روي صفحه اوركات پر از پيغام تبريك هاي است . كاش كسي به من تبريك نگويد . كاش نمي آمد. مي شد جايي ايستاد و جلوتر نرفت. .... به چهره داخل آيينه نگاه مي كنم. اين منم كه درون قاب ايستاده ام. بايد باور كنم كه آن كه از آمدنش هراس داشتم رسيد. هيچ اتفاقي نيفتاد. نه در وجودم نه در احساسم. چرا ازش هراس داشتم. امروز مثل ديروز است. مثل پريروز مثل ماه پيش . چرا من از آمدنش ترسيدم. چرا فكر مي كردم حتما بايداتفاق مهمي باشد. چرا من تغيير نكردم. هنوز همان آدم سابقم. همان آدم ديروز حتي آدم سال گذشته چرا اين همه وقت فكر مي كردم . روي ميزم پر از هديه است هديه از طرف دوستانم است. سي سالگي آمد و هيچ اتفاقي نيفتاد. من هنوز همان آدم سابقم اما نه حس مي كنم چيزي در درونم كم است انگار يك خلايي وجود دارد. خلايي كه بايد پر شود ....
|
|
دوساعت در ماشين تعليم رانندگی |
دوساعت در ماشين تعليم رانندگی
آتوسا بهمنی
خانم مربی که از پشت رل می ياد کنار، می شينم جای راننده و سعی می کنم به نگاه شيطنت آميز پسر رهگذر که انگار هيچ چيزی بانمک تر از نشستن يه دختر پشت فرمان ماشين نديده ، بی توجه باشم . هرچند که زبونم به شدت به لبهای بسته ام فشار می ياره تا بياد بيرون و تکون بخوره و نقش دلقک رو تا آخر اجرا کنه ، صندلی رو به اندازه خودم جلو می کشم تا نسبت به پدالها مسلط باشم ، آينه رو تنظيم می کنم و همونطور که نگاهم به آينه هست روسری روی سرم رو مرتب می کنم تا وقت حرکت از روی سرم سر نخوره. کمربند رو می بندم و به خانوم مربی می گم حاضرم . ديگه ماشين حرکت کرده ، قراره که سرعتم بالای بيست نره . خود به خود ترس از رانندگی رو دارم ولی سعی می کنم فراموشش کنم ، می خوام بپيچم سمت چپ ، که يه موتوری از سمت چپم توی چرخش پيچ ، می پيچه جلوم و داد می زنه :" ترمز اون وسطيه !". می خوام بگم خيلی بانمکی بخدا! ، باز می گم هيس !!! هيچی نگو ...خانوم مربی زير لبی يه چيزی بدرقه راهش می کنه ولی نمی شنوم چون روسريه سرخورده و حالا بايد روسری رو روی سرم سفت کنم ، گره رو محکم می کنم ، هر جور هست بايد عادت کنم با روسری رانندگی کنم ، فکر مقنعه رو از ذهنم دور می کنم ، هوا خيلی گرمه ! توی چهارراه می خوام گردش به چپ بکنم ، با راهنما توقف می کنم که راه بگيرم و بپيچم، يه مرد مسن پاش رو می ذاره رو گاز و از سمت راست سبقت می گيره و داد می زنه :" کوری عصا کش کور ديگری !" به خانوم مربی می گم: " کجای کارم غلط بود ؟" . می گه : "هيچی کار تو درست بود ، سختش بوده از دور بگيره اونطرف ، چرت و پرتش رو به ما می گه .." می گم:" آهان چشمش به دو تا زن افتاده ديگه !". يادم می ياد که وقتی با مربی مرد ، آموزش داشتم خيلی کمتر از اين اتفاقها می افتاد !! يهو فکرم می ره به خانوم ودخترهای اون آقاهه ... می گم يه لحظه فکر نمی کنه من می تونم جای دخترش باشم ، می تونست صبر کنه من برم ، مسلما يک دقيقه هم معطل نمی شد. حالا بايد از فرعی برم به اصلی ، سر کوچه شيب داره، همين که می رسم به سربالايی ، يکی از سمت چپم با صدای بلندی ويراژ می ده و از نيم ميلی متريم می گذره و ماشين ما تکون می خوره ، يه دفه می ترسم و پام از رو کلاچ در می ره و ماشين خاموش می شه ، خنده ام می گيره در عين حال عصبی ام ، سعی می کنم با خنديدن خونسرديم رو حفظ کنم ولی حالا ديگه همه ماشينها مهمترين کارهای دنيا رو دارن وشروع می کنن به بوق زدن ، کنار من راه هست که بگيرن اونطرف و راهشون رو برن . ولی انگار به جای پلاک تعليم بالای ماشين ، من ادعانامه پر زرق و برق رانندگی زده باشم ، نمی تونن ساکت بگذرن که! هر کدوم يه متلک بارم می کنن و راضی می رن . آروم لبخند می زنم به همشون و تشکر می کنم ولی خانم مربی جواب همشون رو می ده و من بلاخره بعد از صد بار خاموش کردن می پيچم تو خيابون و با عجله دنده عوض می کنم و اونوقته که پت پت پت الاغ سواری شروع می شه ، بازم متلک ... با خودم فکر می کنم آخه چرا ؟ به نظرم خيلی بامزه هست که ماشين يه دفعه حرکتش مثل الاغ شده باشه ، يعنی همه اين ماشين سوارها از روز اول دست فرمونشون خوب بوده ؟ به خودم می گم اهميت نده ، از تجربه هات لذت ببر! راه با من هست دارم مستقيم می رم ، يه راننده تاکسی جوون از فرعی بی ملاحظه می کشه جلو ، از گوشه چشم من رو ديده ولی می خواد راه رو بگيره. آخه من هم زنم، هم ماشين تعليم زير پامه ، پس حق با اونه . من با حرص می خوام ترمز کنم و راه بدم بره که خانم مربی می گه:" گاز بده" و فرمان رو از زيردستم می کشه ، يه دفعه می بينم رفتم تو شکم تاکسيه ! چشمام پريده بيرون ، خانوم مربی داد می زنه سرش : "چيه ؟ چشمات نمی بينه ؟ " پسره رنگش از اين عکس العمل سريع می پره و من غش می کنم از خنده ، تاکسی عقب عقب می ره تا من رد شم ! با خودم می گم : "خودشه! نبايد کوتاه بيای !!!" ولی بعد فکر می کنم اووووووووه دردسرش بيشتره ! ياد اون دفه می افتم که با خواهرم جلوی قانون شکنی يه ماشين که از سمت راست ما ، بدون راهنما پيچيد تو خروجی سمت چپ ، اعتراض کرديم و کار حسابی خراب شد ، مرد متخلف پياده شد و توی چهارراه همه ايستادن به تماشا !!! خوب خيلی تماشايیه ديگه دوتا خانوم و يک آقا دعواشون بشه ، بعد می گم همون کوتاه بيام بهتر ه ... ديگه دو ساعت تعليم تموم شده و من دارم پارک می کنم ، با خودم می گم حالا که تو ماشين تعليم بودم و خانم مربی کنار دستم بود ، اوضاع اين بود ، وقتی تنها باشم چی می شه ؟ همون بهتر که با آژانس برم و بيام ! ولی باز می گم نه ! شروعش کردی بايد تمومش کنی . اين حق شهرونديه تو هست که رانندگی کنی ، تو به رانندگی احتياج داری ... تو بايد رانندگی کنی ! قرار روز بعد رو با خانوم مربی می گذارم و سعی می کنم اعصابم رو قوی کنم . به خيابون نگاه می کنم مردی روی خط ممتد دور می زنه و راه می گيره و می ره . روی خط عابر پياده با لجبازی می پرم جلوی ماشينی که بی توجه به حق تقدم من می خواد بگذره ، توی دلم می گم : "رانندگی رو هنوز بلد نيستم و مجبورم راه بدم ولی راه رفتن رو بلدم ، حقم رو ازت می گيرم ! ".دهنش تکون می خوره ، حتماداره به دختری که باعث شده جلوی خط عابر پياده توقف کنه ، فحش می ده . خنده ام می گيره ، ياد بچگی هام می افتم و با چشمای جمع شده که حتما برق شيطنت داره بهش می گم:" خودتی" و رد می شم .
|
همکار جدید من |
گیتی آزاد gitiazad@yahoo.com
من که همیشه عادت داشتم با آقایان کار کنم به تازگی همکار خانمی پیدا کرده ام که به قسمت من منتقل شده است و متاسفانه بهانه های زیادی پیش می آید که فکر کنم دوستش ندارم! اما یکی از این بهانه ها را، که وقتی خوب توجه کردم باعث شرمساریم شد، اعتراف میکنم ... اینکه او وقتی راه میرود پایش را روی زمین میکشد و به اصطلاح کفشش کرت کرت صدا میدهد و من از بچگی یاد گرفته بودم که یک خانم باید همیشه متین راه برود... متین حرف بزند... متین غذا بخورد و...ویک دختر خوب سعی میکنه زودتر یک خانم متین و با شخصیت باشه.
او هر بار که در اتاق راه میرفت، اعصابم را تحریک می کرد و تا کنون به سختی خودم را کنترل کرده ام که چیزی نگویم . اما آنچه که باعث شرمساریم شد این بود که یک روز متوجه شدم یکی از آقایون همکارم هم همین عادت را دارد و گویا من اصلا صدای پای او را نمی شنیدم و حضور این همکار زن باعث شد به این مسئله بیشتر توجه کنم و متوجه شوم.
حالا به خودم می گویم من که اینهمه خواهان عدالت اجتماعی و برابری حقوق انسانی خارج از تبعیضات جنسیتی بوده و هستم، چرا در تحلیل یک رفتار چنین ناعادلانه قضاوت کرده ام!؟ این مسئله باعث شد بیشتر به این فکر کنم که اغلب ما با این تربیت و فرهنگ رشد کرده ایم و آنقدر در روح ما رسوخ کرده که مرد را آزاد برای هر حرکت و رفتاری می دانیم، اما از یک زن کوچکترین حرکتی خارج از عرف را آنچنان مهم و ناشایست میدانیم.
عادت کرده ایم که مردها را آزاد و زنها را بشدت محدود بدانیم و در بررسی عملکرد و رفتارهای اجتماعی مردان را با دید اغماض بنگریم و زنها را زیر ذره بین و این فرهنگ و تربیت به ناخودآگاه در روح ما رسوخ کرده و شاید زمان زیادی بخواهد تا بتوانیم آزادانه قضاوت کنیم .من که همیشه انتقاد میکردم به اینکه کافیست خانمی اشتباه کوچکی در رانندگی داشته باشد یا مثلا چراغ که سبز شد کمی مکث داشته باشد آنوقت است که صدای بوق ممتد و متلکها امانش نمی دهد( و به همین دلیل خودم همیشه قبل از سبز شدن چراغ دنده را عوض کرده با گرفتن کلاج آماده ام و معمولا اولین ماشین هستم که حرکت میکند) اما وقتی یک آقا پشت فرمان باشد هر اشتباهی حتی بسیار فاحش تر آنهمه عکس العمل در پی نخواهد داشت .حالا ....حالا خود من هم همین اشتباه را کردم و در قضاوتم نسبت به او آنچنان سختگیرانه عمل کردم که در مورد یک همکار مرد هرگز این کار را نمی کردم و ...و این بی انصافی بزرگی است!
به امید تربیت نسلی آزاد ...انسان...مترقی و متعالی بدون تبعیض حتی در اندیشه ...جه همین اندیشه هاست که منجر به تصویب قوانین تبعیض آمیز میشود پس بکوشیم در تغییر و تربیت خود و نسل بعد.... |
|
من بیماری را با دستان خوودم پس زدم |
ط.صالحی
پس از انتشار گزارش دختران زعفرانی رعشه های خاکستری ای نامه ای که می خوانید برایمان پست شد. خواندن و شنیدن حرفهای دختر جوانی که با وجود داشتن بیماری سخت ام.اس. چنین سخت به زندگی نشسته است خالی از لطف نیست.با اجازه او نامه اش را در بخش تجربه های زنانه منتشر می کنیم: زمان چقدر زود میگذره ، انگار همین دیروز بود .صبحی که بیدار شدم و دیدم دست و پایی رو همراه خودم میکشم .چه احساس عجیبی بود. اولین باری که زمین خوردم ، اصلاً به روی خودم نیاوردم و بلند شدم اما بار دوم طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه .هنوز هیچ کدوم نمی دونستیم چی شده. مامان خیلی نگران بود ، به من چیزی نمی گفت اما نگاهش رو خوب می شناختم . پیش هر دکتری که می رفتیم مامان بیشتر و بیشتر نگران می شد . نگاه های نگرانشون ، لبخندهای ترحم آمیز و این سوال که : دخترم ، چند سالته ؟ اما من انگار که خواب بودم .نمی دونم چه طور باید حالت اون روزها رو تعریف کنم . هیچ وقت در تمام عمرم این احساس قشنگ رو تجربه نکرده بودم ، احساس سبکی ، آرامش و اطمینان . وقتی اضطراب مامان رو می دیدم ، نگرانش می شدم . دلم نمی خواست ناراحت ببینمش و بالاخره یک روز نشستم کنارش و با تمام وجود ، از ته قلبم ، خواستم حرفی بزنم که آرامشم رو درک کنه و بدونه چه لحظات خوبی دارم . فقط تونستم بگم :" مامانم ، می دونم نگرانی اما می خوام این رو بپذیری که بیماری فقط متعلق به جوانهای مردم نیست ، جوان خودت هم می تونه یکی از اونها باشه . مهم اینه که احساس ما چی باشه و عکس العملمون در برابر هر جوابی که شنیدیم ." و مامان از اون روز به بعد درست مثل خودم شد ، آرام و امیدوار . جواب دکترها یک چیز بود : " ام اس " اما باز با تردید .و من شبانه در بیمارستان بستری شدم.شاید شما ، شمایی که این جملات رو می خونید باور نکنید اما یک هفته ای رو که در بیمارستان بودم ، از زیبا ترین روزهای عمرم می دونم . من نور حقیقت رو دیدم .نور عشق و امید و ایمان رو در اون اتاق پیدا کردم ،احساس هایی که تا اون روز فقط اداشون رو در می آوردم . بدنم به طرز معجزه آسایی به دارو جواب می داد و همه رو متعجب کرده بود .زیبا شده بودم ، زیبا تر از هر زمان دیگه ای . و روز به روز ، بیشتر و بیشتر به این نتیجه می رسیدم که معجزه ای در حال اتفاق افتادنه . به مشکلات گذشته که فکر می کردم ، خنده ام می گرفت ، چقدر ضعیف وشکننده بودم .اما اون روزها احساس می کردم قدرتی در درونم می جوشه که من رو به ناممکن ها می رسونه . و حالا که درست یک سال از اون اتفاق می گذره ، خوشحالم و خداوند رو شکر می کنم که من رو به حال خودم رها نکرد و از گردابی که درونش افتاده بودم ، بیرون آورد. دیگه کنکور برام مهم نیست ، حرفهای این و اون رو نمی شنوم . فقط این برام مهمه که زندگی کنم و به دیگران عشق بورزم.از القاب و تیترهای مختلف فاصله گرفتم و درست زندگی کردن رو سخت ترین و شیرین ترین هدف می دونم . من امروز آزادم ، آزاد ... |
|
تهران |
سهیلا وحدتی
soheilavahdati@yahoo.com اولین بار که به تهران آمدم، شب بود که رسیدیم. صبح خیلی زود که با سروصدای ترافیک چشم از خواب باز کردم، کیف کردم! قلب کشور داشت می تپید... تهران همیشه زنده بود و صبح خیلی زود هم ماشین ها در حرکت بودند. حالا من هم جزئی از تهران شده بودم... باید زودتر در شاهرگهای آن جاری می شدم، تجربه بودن در تهران، در خیابانهای تهران راه رفتن، در تهران سوار تاکسی شدن... در تهران! تهران ... قلب ایران! تپش قلب کشور در موج جمعیتی است که در خیابانهای تهران حرکت می کند، و چه زیباست! من حسرت شریک شدن در این تپش زندگی را داشتم، در اتفاقاتی که دراین شهر می افتد. اصلا همه روزنامه های مهم ایران در این شهر چاپ می شود، مد لباس ها از اینجا میاد، اینجا با همه بزرگی و خیابان های بلند و دور و درازش، محله های قشنگ و محله های زشت. هیجان تهران در همه چیزش هست، در کثرت آدم های گوناگون، در عمق این شهر، بزرگی این شهر، رنگ های این شهر، فروشگاه های شیک، بوتیک های اروپایی، همه و همه خاصیت اینجاست که از هر شهر دیگری بزرگ تر است، شهری که قلب زندگی سیاسی و اجتماعی و تاریخی ایران در آنجا می تپد...
آرزوی بزرگی بود که هر وقت می رفتیم پای قطار، آتش به دلمان می زد که "چی می شد اگه ما هم سوار قطار می شدیم و به تهران می رفتیم!" من و خواهرم وقتی خیلی کوچک بودیم، از زیر لحاف کرسی یی که به بزرگی مسافت مشهد-تهران بود، می خزیدیم و همه شب های دراز زمستان به تهران می رفتیم و باز به مشهد بر می گشتیم ... و بزرگتر که شدیم و پایمان به مدرسه رسید، یاد گرفتیم که با لهجه تهرانی صحبت کنیم و "تهرونی" بشیم...
و حالا من در تهران سوار تاکسی شده ام و به سوی قلب شهر می روم و البته همانجا توی تاکسی یک سکندری می خورم... راننده که مرد جوانی است و شاید دو سه سالی بزرگتر از من، توضیح می دهد که "باشه می برم، ولی نرخ دربست داره، خانوم!" و در آینه مرا نگاه می کند. و باز دوباره نگاه می کند و اضافه می کند "شما بچه تهرون نیستی، نه؟!" اصلا خوشم نیامد! یعنی چه؟! این چه رسم مهمان نوازی است دیگه؟ هنوز جذب نشده داشتم از پوست این شهر جدا می شدم... اصلا از کجا فهمیده؟ خوب، معلومه! تقصیر خودمه، وقتی که در آدرس ها و مسیرم دهاتی بازی درمیارم. یک عمر ما برای همه اهالی اطراف مشهد خوانده بودیم که «دهاتی» و «قلعه گی» اند ... و همیشه به «دهاتی بازی» دیگران خندیده بودیم و مسخره کرده بودیم، و حالا اینجا خود من هستم که «قلعه گی» به حساب میام و اهل تهران نیستم!
دفعه بعد که به تهران آمدم، نیازی به تاکسی نبود. به لطف دوستان و آشنایان و فامیل با ماشین شخصی این طرف و آن طرف می رفتیم و خوشبختانه فرصتی برای دهاتی بازی در اسامی خیابانها و محله های شهر نبود! یعنی خوشبختانه هیچ فرصت سوء استفاده از این قضیه ناآشنایی به نقشه شهر برای کسی نبود و هیچکس نمی تونست بفهمه که من «تهرونی» نیستم. تازه، بزرگتر هم شده بودم و تقریبا برای خودم زنی شده بودم، کلی تجربه زندگی داشتم و مردم گوناگون زیاد دیده بودم و شهر بزرگ تهران هم دیگر به من احساس آنچنانی نمی داد.
از پروانه خواهش کردم بریم با هم کیف بخریم، از یکی از فروشگاههای موند بالا در شمال شهر. طبیعتا خیلی شیک کردم، از روسری گرفته تا مانتو و شلوار و کفش هایم، همه همرنگ و تکمیل بود. می دانستم که از مشتری های اینجور مغازه ها هیچ چیز کم ندارم!
قبل از اینکه وارد مغازه شویم، سرتاپای خودم را در شیشه مغازه قبلی نگاه کردم و پروانه هنوز پشت ویترین داشت تماشا می کرد که من با ظاهری مطمئن از خود وارد مغازه شدم. نه فقط تیپ ظاهری ام، بلکه کیف پولم هم به من اعتماد به نفس می بخشید، هم خوشگل بودم و هم به اندازه کافی پول داشتم که کیف خیلی شیک و گرانقیمتی بخرم.
با غرور زنانه ویژه یک زن جوان زیبا و پولدار مشغول نگاه کردن کیف ها شدم... تا اینکه یک کیف سیاه توجهم را جلب کرد و قیمت آن را از مغازه دار پرسیدم: "ببخشید آقا، این کیف چنده؟" و مرد به جای اینکه عدد قیمت را به سمت من بپراند، مرا به طرز وحشیانه ای از پرتگاهی به قعر سقوط بیگانگی و انکار پرتاب کرد "خانوم، شما مشهدی هستین، نه؟!"
| | |
| |